توکا🌱

در جستجوی زندگی و آرامش

دلم میخواست ساعتها با یکی حرف بزنم ، با یکی از هر دری دلمون خواست حرف بزنیم ! 

اره واقعاً دلم هم صحبت خوب میخواد ! دلم ی رفیق میخواد که تا خوده صبح نفهمیم کی صبح شد …

نیست نداشتم ، نیستمم دیگه دنبالش شاید و شایدتر اون ی روزی منو پیدا کنه و منم نه بهش نگم …

بعضی وقتا دلم میخواد برگردم به دوران نامزدی و چت های گاه و بیگاه خودم و پسرک ! اتفاقی یکی از همین روزها ازش میپرسیدم دوست داری برگردیم به اون روزها ؟! بدون هیچ فکری گفت نه واقعاً نه …

حرف حسابش این بود که آرامش الانم رو با هیچی عوض نمیکنم ، درستم میگفت ! 

ولی من دلم ی دوست خوب میخواد ! میدونی گاهی وقتا با خودم میگم شاید من معیارهام با بقیه نمیخونه یا شاید من واقعاً سخت گیرم …

ولی خب معیار های من چیز سختی نیست جز حریم خصوصی که دارم و دوست ندارم درموردش حرف بزنم ! یعنی واقعیت دوست ندارم درمورد پول و زندگی و هر هدفی که تیک میخوره سوال پس بدم …

 

من همیشه عقیده و نظرم اینه که ادمی لایف استایل رو تغییر بده خیلی همه چی بهتر میشه ! کلا چون قبلا راه دررو رفتم خیلی جواب نیست و دوامی ام نداره خدایی !!

یکی از دوستایی که قبلا درموردش حرف زدم ! اولش با رژیم و بعدترش با یسری قرص و امپول خودشو اندامی کرده ، هر از گاهی استوری میذاره که من درحال ساختن بدنم هستم بقیه دنبال حرف پشت سر من ! جدیداً انتظار داره حتی باهاش سلام کنم …

خیلی برام مهم نیست خدایی ولی خب قرصهایی که مصرف میکرد پیشنهادش رو به منم داده بود که من خیلی حسی به این حرکت نداشتم ! چون قبلا با ی اراده فولادین رفتم جلو بهترین گزینه هم تغذیه مناسب و ورزش هست …

 

اندام من اگه نیاز باشه که چربی از دست بده ، جلو خوردن رو میگیرم ، سوخت و سازش رو بیشتر میکنم ولی اصلا و ابداً راه صد روزه رو ی هفته نمیکنم چون بعد از مدتی دوامش از بین میره 😌😉!

 

بریم بنویسیم پلن این هفته رو …

و بعدتر حس خوب بدم به خودم ! 😎

خونه ی مامان هستیم ! توی مسیر من اصلا حالم دگرگون شد با تعریف ی موضوع مزخرفی و خیانت یکی از ادمهایی که گهگداری درموردش میشنوم 😑! 

اعصابم قاطی شد از تششعات حالم حال پسرک بهم ریخت ، قبل ترش توی داروخانه ، خانمی که توی قسمت ارایشی بود قیمت ی مام رو دو برابر باهام حساب کرد و وقتی درخواست کرم ضد افتاب داشتم و وقتی دیدم مارک مورد نظر رو نداره بهش گفتم چی توی اون مایه ها داری اورد خیلی با اصالت نبود ! دراومد گفت خانم شما پوست خوبی نداری مگه هزینه این کرم چقدره که نمیگیریش گفتم موضوع هزینه اش نیست باب میلم نیست …

اخه چجوری اینقدر ادمها راحت بی ادبی میکنن ! بخدا که گارد نیست ، طرف نمیدونه چجوری مشتری جذب کنه میخواد با گرفتن اعتماد بنفس طرف مقابل محصول بفروشه 😑! همون حین دل دل زدم برگردم بگم خانوم محصولی که من برای صورتم استفاده میکردم تو هنوز به گوشتم نخورده من از ۱۷ سالگی محصولات باله آ المانی استفاده کردم و ماه به ماه فیشیال رفتم تو نمیتونی ادمها رو بخاطر چندرغاز بهم بریزی این نوع رفتار مناسب مشتری مداری نیست … ولی لعنت رو فرستادم و سوار ماشین شدم ! شروع گند زدن ها از همون جا بود …

همه چیز از ی فکر ساده تبدیل شد به ی انرژی ! نگو فکرشو کردم اتفاق افتاد بگو تا جرقه زد توی نطفه خفه اش نکردم تا اتفاق افتاد …

ما شش نفر !

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

نمیدونم پست امیر رو یادتونه یا ن ! وبلاگ ما سه نفر…

پیداش کردم توی ی پلتفرم عجیب و غریب ، باهاش تعاملی ندارم ولی همین که میتونم بخونمش و از احوالاتش خبردار بشم برام قشنگه …

بابای امیر ازدواج کرده ، امیر ی عمو داشت فوت شد …

پدرش با زن عموش ازدواج کرده و الان خانواده ۶ نفره ای دارن ، امیر هم رشته ی خودم شده ! 

برام سواله یعنی الان چیکاره اس ولی هنوز اونقدرها ننوشته 🥲!

شنبه دو نقطه دی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

شنبه باشه قرمه سبزی مشتی ام باشه ، دیگه دنبال دلیل خوشبختی میگردی چرا ؟! همین تنها دلیل خوشبختی امروز منه …

کلی کار دارم ولی به خودم قول دادم این خونه رو بکنم مثل گل و تا هفته بعد برمیگردم حالم خوب باشه باهاش !

 

پ ن : نمیدونم من اونقدری حرفم براتون ارزش داره یا ن ، ولی لطفاً و لطفاًتر توی این محیط بیشتر و بهتر دوست باشیم حتی اگه نمیتونیم دوست باشیم حداقلش دشمن نباشیم …

پ ن : هیچ خوش ندارم از ادمها بد بشنوم ، ادب و احترام و شعور ما همین جاها مشخص میشه ، جای که بدون هیچگونه رودربایستی ما خودمون هستیم ! 

پ ن : واقعاً من یکی هیچ وقت حوصله حاشیه ندارم حتی توی دنیای واقعی ام ، هرجا حاشیه باشه راهمو میکشم میرم ، به جرات میتونم بگم تعداد دوستام همیشه کم بود چون هیچ وقت نه از قوم جعفر بودم نه اهل برمک 😊!

 

 

چالش خوشبختی اگر…

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خوشبختی اگر این نیست که زیر سقف خونه ی خودم زندگی میکنم ، بدون منت صاحب خونه پس چیه ؟!

خوشبختی اگر این نیست که مامانم زنگ میزنه میگه بعد از عمل دوم چشمام بهتره پس چیه؟!

خوشبختی اگر این نیست که با پسرک تو سرو کول هم میزنیم و گاهی زن و شوهر و گاهی هم رفیق شیش همیم پس چیه؟!

خوشبختی اگر این نیست که من خوبم و خوشحالم بدون احتیاج به کسی یا چیزی در کنار خودم پس چیه ؟!

خوشبختی اگر این نیست که داره هدف هات تیک میخوره پس چیه ؟!

اره من خوشبخت ترینم ♥️ بدون چون و چرا ! چون خدا رو دارم ، دستم جایی گیره که هیچ وقت ازش نامردی ندیدم …

دیروز ناهار خونه ی مامان پسرک بودیم ، طرفای ۱۱ ناهار خوردیم !

وقتی برگشتم هم خوابم میومد هم اینکه کلی کار داشتم ! اول رفتم سراغ سینک چندتا ظرف نشسته داشتم شستم و گاز و هود رو برق انداختم …

بعدشم رفتم ورزش کردم بعد از دو روز تنبلی ، بعدترش رفتم خونه رو جاروبرقی کشیدم و افتادم به جون سرویس بهداشتی ، وایتکس ریختم و خودمم درحال حمام کردن بودم فوری ام شستم ولی دقایق اخر داشت نفسم کم میشد پسرک خواست از خونه بره بیرون با تمام زور صدا زدم ! وقتی در رو باز کرد اولش متوجه نشد بعدش ی دادی زد که خودمم ترسیدم گفت چرا اینکارو کردی چشات قرمزه کلا …

خلاصه تا سه چهار ساعتی در حال خوردن شیر بودم ولی هنوزم ریه ام میسوزه ، کار احمقانه ای بود واقعاً🤦‍♀️!

هنوز زنده ام …😁

در حال پنکیک پختن برای پسرک بودم ! 

توی ذهنم مرور میکردم یعنی الان قره کجاست ! یعنی الان اسوده خاطر شده ؟!

ایت الکرسی خوندم و هی از خدا خواستم تنها کاری که میتونم بکنم برای ی دوست راه دور طلب ارامش بسیاره♥️!

 

الهی همیشه مسیر زندگی و موفقیت های همتون هموار باشه ، خواسته هاتون اینقدر لحظه های اخرش اسون بشه که انگاری از ی سرسره بلند و پرپیچ و خم سر بخورید توی دل ماجرا و همه چی هی اسون و اسون تر شه …

 

پ ن : چرا من امروز حس میکنم جمعه اس ! ۸روز دیگه تولد پسرک …

 

عصر ی دوش گرفتم ،خونمون قشنگ شده بود خونه ی جاجول ! 

پسرک گفت سینکمون قشنگ شبیه سطل اشغال شده ولی ولش کن بیا بریم بیرون ! گفتم تو برو منم میام ی سری به مامانت بزنم …

اون رفت ، منم خودمو جیک ثانیه برق زدم و ظرفا رو شستم ، کوسن ها رو مرتب کردم ! باقی بهم ریختگی رو سروسامون دادم 😌!!

لباسامو پوشیدم ی ادکلن زدم به خودم ی ارایش ملیح کردم رفتم با بقیه ( مامان پسرک مهمون داشت) ! بعدشم یکم توی شهر دور دور زدیم و برا شام اش و نون سنگک گرفتیم و اومدیم خوردیم …

الانم ی دمنوش اسطوخودوس درست کردم دارم نوش جان میکنم و یکم کتاب بخونم و بخوابم ! به خودم قول دادم ورژن فردام ی چیزی بهتر از امروزم باشه 😉

 

نمیدونم از کجا شروع کنم به نوشتن ! اصلا انگاری بعضی وقتا ریکاوری میشم و ذهنم خالی میشه ، یعنی خالی ام نیستا ولی خب پر که بایدم باشه نیست واقعیتش …

یکی دو روزی هست که تنبلانه گذشت هیچی سر جای خودش نیست من خستم ! 

دو روزه ورزش نکردم این یکم ناراحت کننده اس برای خودم،برای خوده عزیزم …

 

 

 

برنامه هام رو تکی به توکی میرم جلو ! اینجوری نیست کلا کنسلش کنم ، ولی انتظار بیشتری از خودم دارم …

 

 

دخترک درونم یکم سرگردونه واقعیتش ! 

و باز و باز غم و غم ! باز مرگ ! باز جنگ ! و باز و باز جنوب …

 

ولی تنها حس خوبه این روزها بوی پاییز میتونه باشه 🍁!

اره پاییز برای من بو داره …

شاید پاییز اومده🍁

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دلم میخواد بنویسم ولی خب واقعاً تایمم محدوده …

کسی جایی منتظره من براش غذا بپزم با چاشنی عشق 😌

 

مینویسم ، مینویسم ! 

 

ولی امروز بوی پاییز توی خونه ی ما راه افتاده !🍂

امروز با تمام خستگی به پسرک قول داده بودم کیک شکلاتی درست کنم ، سیتریزین نامحبوب تماماً مغز و بدنم رو به نام خودش کرده بود 😑!

 

ولی خب من دست از هیچی نکشیدم پاشدم تلو تلو کنان همه ی کارهامو کردم ، همین کارهای کوچیک کوچیک باعث میشه دست از کمالگرایی برداشته بشه …

 

واقعاً مغزم اختیارم نیست :/

و این شما و خانم شکلاتی !!!!

صبح چندباری بیدار شدم ولی دیدم حتی سرمم با تنم یاری نمیده چه برسه به اون مغز بدبخ ! سیتریزین خورده بودم خب …

با هزار و یک وعده وعید به خودم،طرفای ۹/۲۰ بیدار شدم اول رفتم سراغ ناهار تقریباً خیلی کارها رو انجام دادم بعد ی تخم مرغ مشتی با شوید ! زدم بر بدن …

لباسای رخت چرک رو شستم ، انداختم بند ! ظرفایی مونده ظرفشویی رو شستم ، الانم نشستم شرح میدم 😊

 

مغزم بیشتر از این یاری نمیده خونه رو گل بندازم ولی واقعاً دوست دارم خونه رو گل بندازم ! واقعاً وقتی از بیرون میام خونه بوی گل میده و تمیزه و سرامیک ها برق میزنه حس زندگی بهم میده ، ولی خب همه ی اینا نسبت به خودم که اولویت ندارن پس میذارم حالم نرمال تر بشه بعد 😌 

 

 

شما چه خبر ؟! چیکارا میکنید ؟!

این روزا چه کتاب و فیلمی رو میبینید ؟!

 

 

پ ن : عنوان اون جاری نیست😁!این جاریه مثل رود…

 

با قلیه میگو هام میشد ی ساعت بندری رقصید😎

خوابم میاد ! برق رفت ی فحش ابدار غلیظ به اداره برق دادم 😌

 

خونمون خنکه ، صدای خروپف های پسرک میاد 😁مامانش هم اومده این ی مدل صدا میده اونم انگاری جوابش میده 😂🤦‍♀️!

 

 

 

بعد از اینکه جناب کوهنورد گفت میگو رو پاک کرده میگیریم 😅از پسرک پرسیدم میگه خیلی ام گرون نیست پاک کردنش ولی خب کسی نبود پاک کنه !

ولی من پارسال پرسیدم خیلییی اختلاف قیمت داشت 🤦‍♀️!

میگه تو که دستات درد میکنه چرا اجازه نمیدی مامانم بیاد کمک بده گفتم بخدا من راضی نیستم کسی جز خودت کمک کنه ! میگه خب الانم نگو دستام درد میکنه 😐

میگم اگه من قیمت پاک شده رو میدونستم کیلویی حساب میکردم پول میریختم حسابت خودت تنهایی پاک کنی 😆!

میخنده میگه مگه کسی حریف زبونت میشه میگم نه بشین دستا بالا 😁میگه والا از دستت پاهامونم بالاس دستا که خیلی وقته بالاس😁! اخرش به گگگگ ختم شد😄بقول پسرک اخرین حرفی که دخترا باهاش حمله میکنن…

هنوز خستم 🥲ولی به ساعت این روزا اصلا اعتماد ندارم چون روز داره به کوتاه شدن میره و نمیشه گفت هنوز وقت دارم 😐!

صبح پاشدم ، دیدم دستام تاول زده😢

ی قهوه بزنیم و با اهنگ بریم برای اماده شدن غذای امروز 🥰!

 

 

 

 

امروز در جریان بود…

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اینقدر خستم که چشام دو بین شده 😑

این فصل که میرسه با ذخیره فصلی رطب ، خرما، ماهی و میگو مواجهه هستیم !

۲۲ کیلو میگو پوست کندم امروز ، ۶ کیلو شایدم بیشر مرغ تمیز کردم و همه ی اینا رو بسته بندی و فریز کردم ! یسری ها برای ماهانه و یسری ها برای همین ماه !

پسرک هم کمکم کرد وگرنه که من خاکشیر بودم 🫤

این وسط امشب براش پیتزا پختم ! خواستم ی صفایی به شکمش بدم 😄!

باز این وسط مسطا ورزش هوازی ام انجام دادم ! رسماً هلاکم هلاک و امروز پشت رول نشستم 😎بعد از مدتها و رانندگی کردم باز!

 

امروز رسما هر دومون نوکر خونه بودیم ! بعد از خونه نوکر شکم نامحبوب که هرچی خرید میکنی کمه کم 😢!

 

 

دلم میخواد غش کنم فردا ولی خب هم دوست دارم اشپزی کنم و کیف کنم از غذا پختن هم اینقدر خستم که دوست دارم به مامان پسرک بگم میشه شما غذای مارو بپزی ، ولی خی امروزم غذامون رو پخت ! خیلی خوشم نمیاد کسی رو اذیت کنم …

ولی فردا برای پسرک پلو میگو و برای خودم ، اره درسته برای خودم و مامان پسرک هم قلیه میگو میخوام بپزم ! خستم ولی نمیتونم برای این قلیه غش و ضعف نکنم 😄

 

 

 

و چشمام در حال رفتنه ، با ی چشم باز دارم مینویسم 🥲انگاری واجب بود بنویسم 🤦‍♀️😄

هیچ کجای دنیا خونه ی آدم نمیشه ، به اندازه ای که من دیشب راحت خوابیدم توی کل هفته ای که اونجا بودم نخوابیدم …

خیلی کار دارم ! ولی خستم هنوز🤦‍♀️…

حتی برنامه ورزش در خونه ام دارم !

دیشب دستامو مثل ملوان زبل میکردم برای پسرک 😁، میگفت جون بابا جلو بازو اوردی پشت بازو اوردی ، دیگه باشگاه تعطیله ! میگم چرا میگه میترسم چند مدت دیگه اگه یکی به دو کردیم پاشی بزنیم زورت داره زیاد میشه ها😁!

 

تا حالا به اینجاش فکر نکرده بود 😁دیگه اگه سیل هم بیاد باشگاه میرم 😅!

امروز شنبه اس ، میخوام برم خونه ی خودم ولی واقعاً حسی ندارم برای وسایل جمع کردن ! چیکار کرده با من خداوکیلی این زندگی اقماری …

ی چیز خنده داری هست که فک کنم شماها کمتر در جریانش باشید در زندگی من ، شایدم بدونید و توجه کنید !

نمیدونم واقعاً…

ولی اینجا توی شهر نسبتاً کوچیک مامانم اینا ! هرکی تو کوچه،خیابون،ارایشگاه و باشگاه میبینه منو بعد از سلام احوال پرسی میگن تازه اومدی یا میخوای بری ؟؟😁

 

تو ارایشگاه همه میدونند روزای اخر میرم برای خوگلاسیون😁

تو باشگاه روزی که خدافظی میکنم با مربی بقیه متوجه میشن دارم میرم رست😁!

تو خیابون تشخیص به سختی اتفاق میوفته!

 

خانم فروشنده سوپرمارکت هم حتی میدونه کی میام کی میرم😅