آرشیو شهریور 1405

پست‌های منتشر شده در شهریور 1405

توکای ورزشکار 🏃🏼‍♀️

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

با عرض معذرت از دوستمون خانوم برگ این پست رو مینویسم😁!

 

امروز رفتم باشگاه ، ورزشهام رو تکمیل کردم ! وقتی داشتم اماده میشدم برگردم همینطوری که لباس میپوشیدم دیدم روز به روز چقدر کمر این شلوار برام گشاد میشه هی !

به بچه ها نشون میدادم و مربی مون ! بقیه ی نگاه با کلی زور تو چشماشون بود ولی مربی انگاری دسترنجش رو دیده میخندید و میگفت اینو بگیرش ببینم تا کجا پیش میری 😅!

این بار واقعاً به ثمر میشینه!چرا ؟! چون این بار تغییر لایف استایله نه فقط لاغری ، داره همه چی تغییر میکنه درونم …

 

قرار بود توی شهریور تایمی که خونه ی خودمونیم من برم سرکار ، ی کاره پاره وقت ولی خب واقعاً نمیدونم اوکی بشه یا ن ! جالب بودن این کار اینه که در حد کار اموزی هست و میخوام یاد بگیرم ! ببینم اصلا من ادم کار کردن و صبح زود بیدار شدن و خونه زندگی رو جمع کردن هستم یا ن ! ولی خب ببینم واقعاً تا کجا پیش بره …

 

 

پ ن : همه چی اگه ادمی بخواد همونجوری پیش میره که دوست داره …

مثلا امشب با خودم عهد بستم که دختر عادت های خوبت رو رها نکن لطفاً و لطفاًتر ! 

روتین پوستی ، مسواک زدن مداوم ! ( اینو ترک نمیکردم ولی ی تایمی انجام نمیشه ) و کتاب،کتابهای عزیزم مونده هنوز …

من از اون دسته آدمها نیستم که کتاب قرض بگیرم یا کتاب قرض بدم ، اصولا کتاب تهیه میکنم و میخونم حداقل نخونمش کتابخونم همیشه کتاب برای خوندن داره 😌!

مدیر کارگاه تو روزهایی که حالم بد بود ازم خواست از کتابهای کتابخونه ی اوشون!کتاب قرض بگیرم و حداقل شبی ۵ صفحه بخونم و پا روی اهمال کاریم بذارم ، یماه اول همه چی بهتر پیش رفت الان نکه بد باشه ولی پیش میاد میزنم زیر قانون نانوشته ام …

امروز با خودم عهد بستم که تا اخر هفته کتاب رو بخونم و تحویل بدم و این کتاب بره تو لیست خرید کتابهام ! من دوست دارم هر کتابی رو چندین بار بخونم …

 

خلاصه دارم خودمو مجبور میکنم برم ی وری که نشم دری وری😁! نفهمیدی چی شدم مشکلی نیست …

 

خیلی وقت بود پستچی در خونمون رو نزده بود !

پستچی سفارشات رو آورد …

یکی از کتاب ها حکایت دولت و فرزانگی بود ترجمه گیتی خوشدل ،کتابی که هی پشت گوش مینداختم خریدش رو !

دوتا کتاب و کاتر و خودکار برای ما بود باقی برای بچه ها !

از خریدهام راضی بودم 😉! ایران کتاب خرید رضایت بخشی رو رقم زد ولی خب انتظار سلیقه بیشتری داشتم 😌

کوتاه و مختصر ! :/

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

از حوالی ساعت ۵/۵صبح ساعتم هی دلینگ دلینگ زنگ میخورد ! ولی واقعاً توانایی بیدار شدن نداشتم ، ساعت ۹ برق میرفت با خودم کنار اومده بودم که ۶/۵ برم باشگاه که تا اون تایم تموم بشم :/

هیچی تا خواستم دل بکنم از جا،ساعت ۹برق رفت !

امروز خونه ام هنوز هم آنچنان کاری نکردم ولی باید بلند شم و یسری کارها رو انجام بدم ، ورزش و پیاده روی ام امروز میذارم توی برنامه هام !

تو فکر اینم امروز پشت چرخ خیاطی بشینم ! 

اتاقمو تمیز کنم ، یسری لباس هایی که دیگه نیازم نمیشه بدم بره …

 

دیگه حرفم نمیاد ، فک نکنم دیگه کسی ام تمایلی به روزمرگی های من داشته باشه (حالا از قبل هم نمینوشتم که کسی بخونتم ولی خوشحال بودم این وبلاگ ادمهای زیادی بهم داده ، بودنتون برکت وبلاگمه 💖 واقعاً) 

مثلا دوست مکاتبه ای که این وبلاگ بهم داده گلیست از اون گلها ! خودش نمیدونه شایدم خودمم نخواستم بگم ولی قلبم قلباً دوسش داره …

 

امروز هم رفتم باشگاه امروز هم بلند شدم و حرکت کردم ، پسرک زنگ زده بود گوشیم خاموش بود مامانم رو بیدار کرده بود که منو بیدار کنه !!! دیشب نمیدونم کی خوابم برد ولی نه توانایی گریه داشتم نه حال فکر کردن توی همین حول و ولا بودم به گمانم که خوابم برد و شارژ گوشیم صفر شده بود!

 

خوشحالم برای خودم ، برای بدنم که صاحبش حواسش هست بهش …

 

 

 

پ ن : باشگاه که میرم به تازگی دوتا از اون دوست هایی که درموردشون نوشتم رو میبینم توی باشگاه ، فقط ی سلام کوتاه ! کنار هم خیلی ساده رد میشیم ، قانون دنیا داره عوض میشه …

یهو دلم خواست برم به همون روزایی که با تمام معلق بودنم ولی دلخوشی ها به جونم عجیب میچسبید عجیب! من میگم عجیب تو بگو عجیب تر تر تر !

دغدغه هامون فرق کرد ، چه زود ! اون موقع ها دغدغه مون خونه پیدا کردن تو شهر غریب بود و افتادن دنبال وسیله خریدن ، دکتر رفتن برای پسرک ! اصلا همین چیزا بود که انگاری من شیراز رو بیشتر تر دوست داشتم !

حتی همون روزایی که اون ساعتها توی کلینیک بود و من ساعتها تو بازار پرسه زنان این در و اون در میرفتم که تایم بگذره ، انتظار و انتظار …

آخرش توی همون خیابون سینما سعدی ی ادم درشت هیکل افتاد دنبالم ساعتها دنبالم بود ، از ترس از این مغازه به اون مغازه دنبالم بود ! یجایی وسط بازار جلوم ایستاد گفت خانوم شماره ات رو بده برای امر خیر ، منو اون لحظه یکی میدید شده بودم مثل گچ دیوار ! با ی بغض عجیبی گفتم آقا من متاهلم ، خندید گفت شوخی میکنی گفتم نه بخدا ! ازم معذرت خواهی کرد و رفت …

ساعتها از ترس گریه کردم ساعتها بعد پسرک زنگ زد و احوالم رو پرسید که کجام چیکار میکنم بازم زدم زیر گریه ، از صبح تو خیابون پرسه زده بودم تا ۵ عصر روزای آخر زمستون بود ی نم بارون ریزی هم میومد ! دست اخر رفتم برای خودم خرید کردم ، کلی اکسسوری مو جینگولی جات و لباس خریدم! وقتی پسرک رو دیدم زدم زیر گریه گفت چی شده وقتی تعریف کردم هم میخندید هم فکر های عجیب طوری میومد سراغش و هی میگفت دختر تو بزرگ شدی و من اصرار داشتم بگم تو چطوری به دختر ۲۱ ساله میگی بزرگ ها چطوری؟ مثل باباها بردم شیرینی فروشی محبوبم توی شیراز تا مثلا من یکم از این مرحله پرت بشم 🥲

 

آب آب آب اومد :)) کدوم آب؟!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

پست آزیتا خیلی مورد عنایت من قرار گرفت 😁

میدونید من قبلا توی طول روز همیشه این قمقمه کنار دستم بود و همیشه پر اب و بیشتر مواقع هم خاکشیر و تخم شربتی و دتاکس درست میکردم ! 

ناراحت اینم چرا من واقعاً ادم با دوامی توی هیچ کاری نیستم ! از کمالگرایی هم میاد …

ولی امروز از باشگاه که اومدم باز پرش کردم ! کنار خودم گذاشتم و هی اب میخورم هی اب میخورم …

ازیتا یجورایی منو با کارهاش و حرفاش هولم میده تو دل ماجرا ، مرسی ازت که مفیدی 😊🫂

 

پ ن : چرا انگاری شکم من گنده اس توی این عکس😅

امروزم روز خداست دیگه :))

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

مودم پایینه امروز ، فقط ی خواب مفید شاید حال منو خوب کنه اونم بعید میدونم سمت راستم بکل داره مختل میشه 🥲سرم چشمم گردنم تا پایین سنگینه کلا!

امروزم روز خداست شاید پشت اینم دلیلی باشه 😉

یاد گرفتم ! چی رو میگم حالا

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من خوابم میاد و سمت راستم وقتی بیدار شدم از توی سرم درد میکنه تا پاهام 🥲! ولی با خودم گفتم دختر سوسول نشو پاشو باشگاه …

من دیشب باز پولای شریفم رو به گند کشوندم 😐

الانم با یکی از کراپ های محبوبم اومدم باشگاه و باهاش قر و فر میدم 😁

فدا سرم پول میاد و میره من عشق کنم ، خودمو دوست بدارم که دوست داشتنی ام 😍(😆)

 

 

خوشمزه های بیشعور 😬

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

آخ برا این قلب فلک زده ام😩! چرا اینقدر خوشمزه تو یخچال مامانم هست بعد من نمیتونم بخورم ! چـ‌ــرا ؟!

گشنمه ، خوابم میاد ولی هنوز نصف روز مونده 🙂‍↕️کلی کار نکرده دارم من …

دارم خودمو سفت میگیرم که شب زود بخوابم !

 

Removing relatives

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

نمیدونم میدونید یا ن ! من اهل قهر کردن نیستم واقعاً یعنی قبلا بودم ولی حالا نه ، اینم جز اخلاق هایی بود که تغییر کرد …

ولی اگه یجایی بشینم و کسی تحقیرم کنه دیگه اونجا جای من نیست واقعاً و همینطور پسرک رو کسی تحقیر کنه بلند میشم ! فرقی ام نمیکنه کجا باشم واقعیتش خونه مامانم یا مامانش هم باشم بلند میشم …

خانواده پدری همیشه سعی به این داشتن ما رو تحقیر کنن چون مامان من ی زن ساده و خوش قلب بود ، ولی حالا همه که سروسامون گرفتن برای همه سخته ببینن از این زن این بچه ها تربیت شده و شخصیت اجتماعی فوق العاده ، الان دختر عمم که ی سه چهار سالی ازم بزرگتره ی گروه زده من ،خودش ،دختر عموم ! اولش شروع کرد به تحقیر هیچی  نگفتم بعدش بهش گفتم تو هنوز بعد این همه وقت یاد نگرفتی سنجیده حرف بزنی بازم بی ادبی کرد منم سر و سنگین باهاش حرف زدم ! امروز صبح بیدار شدم دیدم داره باز با بی ادبی و تحقیر حرف میزنه بدون هیچ جوابی لفت دادم ، وقتی یچیزی بهم اضافه نمیشه و منو بهتر نمیکنه چرا جایی بمونم که انرژی ازم گرفته بشه و ی ادم عصبی تبدیل بشم ؟! بهترین راهش همینه بذار سکوت من ی جواب محکم باشه براش بذار یجایی یاد بگیره تجدید نظر کنه …

سحرخیز باش تا …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

ساعت ۴ خوابیدم ! ولی چون باید هوشمندانه عمل میکردم خودکار ساعت ۸ بیدار شدم ، ی دوش گرفتم صبحانه خوردم و پاشدم پوشیدم اومدم باشگاه !

برای امروز از خودم راضی ام ، تو چی ؟!

ادمی باید کوچولو کوچولو بره جلو ولی بره ، مامان بزرگم همیشه میگف همین قطره قطره هاست که یهو میبینی دریا شده 😉

 

روزمو ساخت

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

چندبار نوشتم پاک شد دست آخر اومدم ببندم برم 😐

با تمام بی رمقی که داشتم میتونم بگم چندتا اتفاق تازه ذوق زده ام کرده بگو چی ؟! 

رفتم برای خرید ی وسیله برقی تقریباً بزرگ برای خونه ، فروشنده نبود پسر هفت ساله اش بود با ی ایفون ۱۷ پرو مکس دستش و ی مدل پادشاهی نشسته بود 😁

بهش میگم خاله جان پدرت نیست گفت نه ولی اگه بخوای من میتونم راهنماییت کنم ، گفتم فلان وسیله رو میخوام گفت خونه ات چند متره گفتم مگه تاثیر داره گفت اره چرا تاثیر نداشته باشه 😁 من میگم هفت ساله شما بگو ۷۵ ساله 😅! منم غش غش بهش میخندیدم این وسط ، به پدرش زنگ زد گفت کی میای مغازه ، پدره گفت دارم میام ، گفت ی خانمی اومد برا این مدل وسیله ها با این مارک گفت باشه الان میام موقعی که قطع کرد اروم گفت من که میدونم تو مشتری نیستی فقط منو ایستگاه کردی 😆! اقا باید یکی منو میدید اونجا از خنده داشت اشک از چشمام میومد …

اومدم بیرون ، رفتم سوپری محله مامان اینا که ی خانوم با شخصیت و مهربون توی اون سوپری کار میکنه ، بعد از سلام و احوال پرسی گفت بیا این ماشین و این مداد و پاک کن و تراش رو به نیت تو قایم کردم برای اینکه ی نی نی خوشگل بیاری و مثل خودت خوش قلب باشه و بعدش بری سرکار ، اقا من درسته دوست ندارم ولی ادم حسابی هایی این مدلی ام دارم که هرجای دنیا باشم اینا منو یادشون نمیره 😉🥰خلاصه حالم رو خوب کردن ! هم اون پسرک هم این خانوم !

الهی فرداتون پر از اتفاقات قشنگ قشنگ باشه 😍😘