میدونی ادمی خودشو با شرایط وفق میده ولی خب تایمی که میام خونه ی مامان مودم اولش پایینه ولی به مرور سازگار میشم 🥲
برگردیم به روتین ورزش ، باشگاه ، کتاب خوندن و فیلم دیدن !
پ ن : دلخوشی های کوچیک من مثلا نوشتن گاه و بیگاهِ اینجا ❤️🩹
میدونی ادمی خودشو با شرایط وفق میده ولی خب تایمی که میام خونه ی مامان مودم اولش پایینه ولی به مرور سازگار میشم 🥲
برگردیم به روتین ورزش ، باشگاه ، کتاب خوندن و فیلم دیدن !
پ ن : دلخوشی های کوچیک من مثلا نوشتن گاه و بیگاهِ اینجا ❤️🩹
😐
پوکر فیسم ! چرا ؟ چـــون زندگی اقماری از من ی زن خسته ی پر انرژی ساخته …
خدایا خدایی تو ساخت من چی استفاده کردی ؟! هرچی زدی داداش کم زدی ، همیشه ی چیزی تو قلبم تو زندگیم تو عقلم تو احساسم کمه 🥲! من به همه اش فلفل اضافه میکنم که خوب بشه ولی بیش از حد تند میشه و گند میزنه به همه اش😐
باشه بخند ، خندشم برا تو که نمیفهمی از چی حرف میزنم 😁
مثل همیشه با عشق حشو رو گذاشتم رو گاز برای سرخ کردنش و پختن برنج ، درحال حاضر ی خسته پر انرژی ام !
برنجم درحال دم کشیدنه ، ماهی رو مرینیت کردم با ابلیمو خودمم در حال انجام باقی کارهای خونه ام و همین حین وسایل هامو جمع میکنم …
ی فکرهای کثافتی ام میاد تو سرم ولی با خودم میگم امروز شنبه معروفه لطفاً مدارا کن تا اخر هفتمون گند نزه بهمون :))
خلاصه همین دیگه😁
میدونی برام واقعاً سخته ی ادم اشنا اینجا رو بخونه(خانواده یا دوستان نزدیکم ) ! دیشب ی لحظه حس کردم دیگه نمیتونم اینجا بنویسم و اشکی شدم …
نکه اینجا خیلی چیزه مهمیه فقط چون روزای مختلفی رو به خودش دیده و مثل ی پیراهن کهنه توی سختی و خوشی بوده دیگه قدمتش کمه ولی همونم بوده 🥲!
دلم میخواست اینجا رو میشد مثل بلاگ اسکای رمزدار کرد!
کسی که ۶۵ سال از زندگیش رو افعی بوده هیچ وقت درست نمیشه :|
اینقدر بدی کرده که این بدی ذاتیه درونش هرکاری کنی اخرش زهرش رو میریزه 🥲!
مهم نیست ، من برم اسطوخودوسم رو بخورم 😊
دیگه باورش کن این بار ، صبر تو جواب میده
· · اینقدر این چند روز به مشهد و امام رضای محبوب فکر کردم که دیشب خواب دیدم مشهدم 🥲!
ی چیزی رو هیچ وقت نگفته بودم ! اونم اینکه اسمی که الان پسرک داره ی روز تو رویاهام برای پسرم انتخاب کرده بودم ولی …
و تیکه ای از ان اسم امام رضای محبوبمه😊!
____________
من میدونم هیچ کدوم از ابعاد من نمیخوره که مذهبی باشم ولی من یک بُعدم مذهبیه😅!
ولی هیچ وقت کسی نفهمید …
دیشب یکی از پست های برگ رو خوندم ، درمورد دوستش !با خودم گفتم چی شد که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم درموردشون اینجا بنویسم که شاید ی روزی خواستم باز این مسیر رو برم حواسم باشه …
ولی خب من متوجه شدم به کسی زیادی نباید نزدیک شد! از روابط عاطفی گرفته تا دوستی های واقعی …
میدونی این پیام هایی که ما از هم دریافت میکنیم همشون روح دارن همشون حس و حال ادم رو انتقال میدن ، بعضی وقتا ادما بهتر از واقعیت تشخیص میدن طرف مقابل چی رو پشت نقابش قایم کرده بوده …
ادامه مطالب یکم طولانیه 😁 تخمه بیارید بخونید
رفتم خرید دیروز برا خونه ، از قبل ی کشمکشی داشتیم ، عصر توی فروشگاه دمغ بود منم بیخیال ! از قبلش هم همه ی اینها رو حل کرده بودیم ولی انرژی نداشت …
توی مسیر با مامانش بحثش شد و فقط در سکوت گوش میدادم ، اخرشم اومدیم خونه ازش پرسیدم مشکلت رو میتونم بدونم ؟! میگه بی حوصله ام دمپرم نشو !
نشدم !
ولی بعدتر باهاش صحبت کردم قانع شد و حالش بهتر شد
موقع خوابیدن ، خودم دمغ بودم انگاری تبادل انرژی توی خونه ی ما خیلی بیشتر از اون حد هست !
بهش گفتم میشه ارایشت کنم ، گفت حالتو خوب میکنه؟گفتم اره گفت باشه !
هیچی دیگه با بهترین برند های محبوبی که داشتم ارایشش کردم 😁!بعدشم هی نق و نق که اینا چیه به خودتون میمالین 😐😅!
*شاید این پست عکس دار شد …
خوشبحالت ، خوشبحالش ، خوشبحالتون ،خوشبحالشه!
همه اش انرژی های منفیه ، یعنی چه ! طرف موقعیتش رو به اسونی بدست نیاورده که یکی از راه برسه بگه خوشبحالش ، اینو یاد بگیریم که هیچ وقت هیچ کجای دنیا گفتنش درست نیست …
همه ی ادما دقیقاً همونجایی که ی چیزی رو بدست اوردن یا موفق شدن بیلشون شکسته بارها هم شکسته تا تونستن بسازن ، اره همینه و غیر از اینم نیست …
پ ن : یکی ام بود میگفت از خوشیات ننویس شاید کسی دلش بخواد ، بخدا که ماهم برا این خوشحالی ها خیلی زجر کشیدیم خیلی حرفا شنیدیم ، هیچکی تلپی تو دست ما نذاشت که ما از روی سرخوشی خوشحال باشیم ، ماهم خیلی افتادیم و زخم و زیلی شدیم تا اینی هستیم که میبینی ، لطفاً کسی ام دلش نخواد جای ما باشه …
· · گوشیش دستم بود وقتی از دستم گرفتش گفت اه حقوق ریختن، واکنش من خیلی باحال بود 😄
واکنش اون باحال تر ، خدایی بعضی وقتا میگم کاش ما ی دوربین مخفی تو خونمون داشتیم برای روزایی که حالمون بده با دیدنشون بشینیم ی دل سیر دیگه بخندیم 😁!
بهش میگم از کدوم فروشگاه شروع کنیم میخنده میگه بذار خستگیشو در کنه بعد براش نقشه بکش😄
میدونی توی زندگی ادم ، پارتی ، پول، پشتوانه مادر و پدر و همه چیز تاثیر بسزایی داره ولی با همه اینا ذات ادمی که مشخص شده تغییر نمیکنه و نشون میده زیر پوست خانواده چی میگذره …
امروز صبح خبر قبولی دکترای یکی از فامیل های درجه یک رو شنیدم ! خوشحالم قلباً ولی من که با ذات این ادم اشنایی کامل دارم و هیچ وقت نتونستم درموردش با کسی حرف بزنم برام ی تیکه تلخ گذاشته …
کاش خودش پایان میداد ولی نداد و منم برای همیشه معلق گذاشتمش در بلاکی گوشیم و هرجایی همو دیدیم با ی سلام خالی مسیرمون رو از هم دور کردیم !
امیدوارم مسیرش همیشه روشن باشه و ذاتش هم پشتش خدا باشه 🌸
امیدوارم همیشه اتفاقات خوب برای همه باشه و این موفقیت باشه که مسیر ادمی رو از غلط به درست سوق بده …
از عصر تا همین حوالی اینقدر قرو قاطی چیز میز خوردم ، همه اش هم از حالت عصبی میومد …
خیلی دنبال ساعتم گشتم ، بازم پیداش نکردم اینقدر دمغ شدم که پسرک گفت بذار زنگ یکی از دوستام بزنم یکی رو میشناسه میتونه بفهمه که چی کجاست ، میخندم با اینکه به این چیزا اصلا اعتقاد ندارم ولی میگم جدی میگی ؟!
شاید باور نکنید حتی چند روز پیش کلی تو گوگل سرچ کردم برای پیدا کردنش چیکار کنم 😐🥲!
بنده خدا کلی دلجویی میکنه ولی من انگار تیکه قلبم رو کندن 🥲
این وسط یهو یادم اومد چند وقت پیش ی بارونی شیک و خوشگلم رو گم کردم بهش میگم اینم بپرس😆داداش پسرک میگه دامن خانم منم گم شده ، مامانش از اونور میگه بالش منم گم شده 😆😐
ساعت رو بیخیال شدم فقط تا چند ساعت نشستم به اینا خندیدم ، من خودم کسخول شدم اینا بیشتر از من رد دادن😁!
خواهرک من هر روز به تو فک میکنم ، به بودنت ولی نیستی ، هر روز به خودم میگم من در این دنیا از رفاقت هام شانس نیاوردم …
اگه تو بودی من غمم چی بود ؟
هیچی غم کجام بود !
تو تا ابد جات وسط زندگی من خالیه …
· · از قشنگی های زندگی میتونم در حال حاضر دل ببندم به ستاره های دریایی که پسرک برام جمع کرده اورده 🥲
میگه اینا رو که دیدم یاد زمانی افتادم که برا گیفتامون صدف جمع کرده بودی و با عشق گیفت عروسی درست میکردی و هی این وسط مسطا هم وسیله های خونه رو دقیق و قشنگ میچیدی ☺️میگم همینقدر با جزئیات یادته میگه اره خب …

هنوزم خوابم میاد ، این خواب بی کیفیت از من ی ادم هنجار شکنی میسازه گاهی …
چجوری بعضیا با چند ساعت کوتاه میتونن بعدش خودشون مجبور کنن ادم اوکی باشن ! مگه میشه ؟! نمیدونم
دیروز چند ساعتی شاید۲ شایدم ۳ ساعت تایم گذاشتم و خونه رو مرتب کردم بعدم جارو و تی کشیدم خونه رو با دتول عطری گل انداختم ، پسرک وقتی در رو باز کرد من توی حمام بودم ولی صداش میومد ، بوی زندگی میاد توی این خونه قشنگ معلومه خانم خونه حالش خیلی خوبه !
هیچی نگفتم ولی با خودم گفتم ببین همه ی مردا قلق زنا دستشونه ولی خودشونو میزنن کوچه علی چپ و دچار ما نباید ها میشن …
خلاصه ما هنوز تو خونمون بوی زندگی میاد …
محتوای پست جناب واتوره و معصومه منو ترغیب کرد جدا از چالش نقاشی برم رنگ های محبوبم رو بیارم و دفتر نقاشی که روزها و ساعتها با خودم بردم و اوردمش و هیچ وقت اونقدر ارامش نداشتم بشینم نقاشی بکشم 🥲هیچ وقت هم نقاش معروفی نبودم خیلی تلاش کردم ولی هر بار پشتکار نداشتم …
ولی امشب بی هوا هرچی که به ذهنم رسید رو کشیدم
این ی تصویر از درون ذهن منه ، اینجوری تصورش کنید باشه؟!

پ ن : هندزفری در گوش و مدیتیشن میکنم اهنگ بی کلام و صدای ابشار و اب جاری و گنجشک ها در جنگلی وسیع …
پ ن : شمع معروف در حال سوختن و من در حال نوشتن
پ ن : یعنی ی روزی که خیلی دیرم نیست شاید دیگه از تب و تاب وبلاگ نویسی افتاده باشم و وقتی برگردم اینجا رو ببینم شاید از خیلی ها بی خبر باشم ! اه از این فکر من که سفر زمان رو تجربه میکنه 🥲
پ ن : اهنگ شهره صولتی در مغزم پلی میشه به یاد گذشته هایی که اصلا تمایلی بهش ندارم ولی میشه چیکارش کنم😐
· · میدونی از لحاظ روحی دلم میخواد یکی از بهترین دوستام بره مشهد و بهم بگه چی میخوای برات بیارم بگم میتونم درخواست کنم ی چادر نماز سفید با گلای نارنجی !
اره واقعاً همچین چیز مسخره ای دلم میخواست … چرا دیگه کسی سوغاتی چادر نماز نمیاره 😁
یاهم خودم مسافر مشهد بشم یعنی میشه ؟!
نمیدونم شایدم عقاید من خیلی دور از انتظار شده و امام رضا هم تمایلی نداره ، یکی مثل منو ببینه 😕
چرا یکی دو روز که نمینویسم یادم میره مدل و سبک نوشتن خودمو 🥲
ولی اون اتفاق خوبه تا۸۰درصدش کامل شده و همچنان نمیشه ازش حرف زد چون هنوز کامل نشده …
دیروز عمل مامان کنسل شد و برگشتن !
شرکت بن کتاب و نوشت افزار رو شارژ کرد ، از ایران کتاب برای خودم سه تا کتاب و برای برادرزاده پسرک و برادرزاده خودم یسری وسایل مدرسه خریدم ! بر اساس تجربه آزیتا امیدوارم خریدم رو کنسل نکنه ایران کتاب عزیز…
با ورودم به خونه ی خودم ورزش و سبک زندگی سالم رفت به انگشت وسط 😁 ولی امروز به پسرک گفتم فقط فقط فقط امروز شاهانه غذا پختم از فردا رژیمی و کم ! میگه یعنی تو میتونی گفتم من اره من ترسم شکم توهه میخنده میگه شکم منم یاری میکنه اینجوریا نبینش 😅
خداوکیلی ورزش بیشترین تاثیر رو روی خلق و خوی من گذاشته بود پس کنسلش نمیکنم 😊!
دیروز لباسایی که خریده بودم رو یکی یکی پوشیدم و اومدم بهش نشون دادم ، بهم میگه این یکی رو فقط برا خودم بپوش میگم چرا خب میگه حتی جلوی مامانم و حتی دوست و رفیق هم نپوش میگم چرا میگه خب من دوست ندارم با این لباس واقعاً به چشم میای و خیلی خوشگل تر میشی منم ی نمه اشوه اومدم و اخرشم گفتم چشم 😅!
اینقدر چشمش به این لباس بود که دیروز عصر رفته بودم سرویس دیدم هیچ صدایی نمیاد صداش زدم دیدم جواب نمیده از تو اتاق خودمون صدا میومد رفتم دیدم لباسی که خوشش میاد ازش رو پوشیده و شالم رو کرده سرش و داره خودشو دید میزنه و دامن کلوش لباسه رو میچرخونه 😆
ازش عکس گرفتم به طور نامحسوس میخنده میگه خیلی خوشم میاد ازش ولی نمیتونم بپوشمش بیرون ، میگم مرد من تورو بزرگ کنم ۲ هیچ جلو میوفتم بچه میخوام چیکار 😁 ساعتها میخندیم به کارهاش …
در حال حاضر برق رفته و ۴۰ دقیقه دیگه برق میاد 😐
این قضیه بی برقی سال ها بعد میشه ی تروما که ای کاش برگردیم به این روزها که فقط یساعت برق نداشتیم و الان فقط یساعت برق داریم 🥲😐
· · هیچ وقت تیکه های خودمو کنار هم نگذاشته بودم اینقدر دقیق و قشنگ ، [جناب اوقات] اینقدر قشنگ تیکه ها رو بهم چسبوند که با خودم میگم اینقدر دقیق اخه ؟!
درسته این برداشت ها بر اساس نوشته های خودمه ولی هیچکی نمیتونست اینقدر دقیق همه رو یجا بگه 🥲🥰
ممنونم ازت اوقات …
پست (یازدهمین داستان وبلاگی «توکا») را از وبلاگ (اوقاتِ بی وقت) در بلاگیکس بررسی کنید