آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

تو خونه ی بزرگ تنها خوابیدن واقعاً ترسناکه ، مامانم رو راهی کردم برن شیراز برای بار دوم ( برای عمل چشم) ، اینقدر گوشام دقیق میشن که اخر ی صدای ناجوری تولید میکنن 😓

فک کن من باید به این مسئله عادت کنم ولی فکرشم یکم ترسناکه ، البته نمیدونم شایدم نیاز به عادت نباشه …

 

وقتی بهش فکر میکنم حسِ عروسی رو دارم که میخواد ازدواج کنه بره مستقل شه ولی نمیتونه این دوری رو بپذیره😭!

 

پ ن : دختر بخواب حالا که عروسی کردیو خبری ام از چیزی نیست اینقدر نباف 😐 والا بخدا …

پ ن : دل دل میزنم هوا روشن شه وسایلمو جمع کنم ، بعدشم ی دوش بگیرم برم باشگاه ! البته اگه خوابم نبره…

پ ن : یعنی این روزا بالا چهار بارم پیش اومده برم حموم ، فک کنید عرق میکنم ولی بو نمیده ولی چون بوی بقیه رو متوجه میشم از بیرون که میام یک راست میرم تو حموم و دوش مجدد 😞 مامانم دیروز میگفت تو چته بخدا خوش بویی تو بوی عطرت ما رو داغون کرده بعد خودت باز میری حموم ، پوستم خشک شده 🥲 تابستون عزیز این ریخت بی مهرت رو جمع کن برو فقط بروووو🥵

امشب روی دور تند بودم ، توی یساعت کلی کار هم زمان انجام دادم ، لباسا رو انداختم لباسشویی اتاق ها رو کلا جارو کشیدم(۴تا اتاق بزرگ) برا مامانی اصلاح کردم و حمام کردم و با سرعت نور رفتم ارایشگاه خودم دوساعت اونجا معطل شدم ، ی خانم نشسته بود مسن بود منم بیکار حس سرخوشی ام اومده بود سراغم باهام گرم حرف شد ، لامصب چ طلاهایی داشت ، اخر سرم پرسید که تو مجردی یا متاهلی گفتم خاله جان من متاهلم ، پرسید بچه نداری گفتم ن خاله زوده گفت خاله تو دختر خوش برورویی هستی یکی دوتا بیار شبیه خودت چشاتم که تیکه ماهه ، حالا همه دارن مکالمه ما دو نفر رو گوش میکنن 😁بهش میگم باشه خاله !

یهو گوشیش زنگ خورد ، ننه گوشیشم باکلاس بود 🥲😄

 من عاشق زنایی هستم که حتی وقتی پیرم میشن به خودشون میرسن 😄 افرین قشنگ پشنگ باشید کوچه و خیابون رو درخشان کنید با حضورتون وقتی میاین بیرون ادم لذت ببره …😍

پ ن : اگه منو خود چیز پندار نمیکنید بهتون بگم ، امشب چشامو دیدم ، اقا واقعاً ی تیکه ماهه …

پ ن : تصورت در حال حاضر میتونه اینجوری باشه ی چشمای درشت و عسلی + موهایی با رنگ عسلی ☺️

پ ن : نصف و نیمه ام که دیدینم 😁

یکشنبه دیگه خیلی در پی کت پوشیدن نیست ی شلوار پارچه ای و ی پیراهن مردونه راه راه تنشه ی نق ریزی ام میاد ولی خیلی ادایی نیست ، همونقدر که معمولیه ولی باکلاسه :)) بیخیالِ توی ایرانم زیاد طرفدار نداره ولی برا خارجکی ها همون خانوم ادایی ولی برا ما ایرانی ها جنسیتش ی مرد معمولی با مقدار کمی نق ریزه 😁


 

دوشنبه ارایش کرده و قهوه خورده با انرژی میاد همیشه لباساش مرتب و تمیزه معمولاً ی کت و شلوار مرویجت پوشیده با خودش میگه من همونی ام که اگه به شنبه نرسیدن با من حالشون خوبه توی این روز همه سو سو هستن ، فیفتی فیفتی هستن ، ولی دوشنبه مثل یکشنبه اقا نیست بیشتر شبیه شنبه اس پس خانومه 😅 ولی ی مقدار خسته ام هست شارژ بودنش فقط تا وقتی اثر قهوه اش نرفته خوبه بعدش تلو تلو کنان خودشو تحویل سه شنبه ی بیخیال میده 😁


 

سه شنبه ی مرد بیخیال سر به هواس که وسط روز چای میخوره و با خماری به بقیه جواب میده و ناامید از سر رسیدن چهارشنبه اس ، سر لباساش همیشه با خانومش دعوا داره 😐😅


 

چهارشنبه ی خانم شاد شنگوله هرچند که خستگی جناب سه شنبه رو دوشش هست ولی بازم با ی ادای ریزی هوف هوف کنان با پلوشرت و شلوار جین ابی نفتی میاد تا خستگیشو بندازه رو دوش پنجشنبه و بره لش کنه😉😁

 

پنجشنبه ی مرد کارمند خسته اس که ۶ صبح بیداره و در سکوت به سر میبره با ی پیژامه راه راه و ی رکابی سفید، عینک زده و ساعتها سقف خونه رو تماشا میکنه و بدون هیچ حرفی این مدلی خستگی رو بدر میکنه 🤩


 

و اما جمعه،جمعه از نظر خودم ی مرده با شورت لنگری قدیمی که خودشو پرت میکنه تو استخر و تا دم دمای ظهر خوبه ولی بعد از ناهار با عهد و اعیال قهره چون فردا شنبه اس 🤪

 

پ ن : خواستم روز به روز بنویسم ولی دیدم باهم بخونیدش براتون میتونه جذاب تر باشه 😁

امروز دیر رفتم باشگاه ولی رفتم و تا اخرین تایم زیر بار تمرین ها سر خم نکردم ، یکی از خانم ها ی پسر فسقلی ۳/۵ ساله داشت ! بچه ها سر به سرش میذاشتن دست اخری گفت باشه منم میرم به بابام میگم شما چیکارا میکنید😆فسقل کسی کار خاصی نکرده اخه !

مامانه هرکاری میکرد که این پسر رو قانع کنه نشد که نشد آخر سر مامانِ وسایل جمع کرد و رفت 😅!

مامانه میگفت هرچی میبینه میره میگه منو واقعاً با این کار اذیت میکنه 😐 اینا که بچه نیستن،بچه ولی در اصل بگو هیولا…

 

شنبه ، شنبه معروف ، همون روزی که وقتی میاد ی کت و شلوار شیک پوشیده و با ی پرستیژ فوق العاده …

و هر چقدر از روزهای هفته میگذره کم کم لباساش کم کمتر میشه تا میرسیم به اخر هفته که کلا لباساشو درمیاره😁

تصورم از شنبه همینقدر شیک و باکلاسه 😅

بنظر من شنبه ی خانوم تماماً ادایی میتونه باشه 🙂‍↔️

گرمای هوا 🥵

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

تاکید فراوووون داره که شنبه رو خوب شروع کن ! میگم چشم 🙂‍↔️میگه حالا پاشو برو بیرون خونه نمون میگم چشم !

رفتم بیرون بریز بریز عرق ریختم ، دم اخری نای ادامه دادن نداشتم !

دارم خودمو راضی میکنم که این گرما هم موندنی نیست نیازی به تلخی نیست اینم جزئی از فصل هاست دیگه ! 

قشنگ بری بیرون بیای داخل بهشت و جهنم رو میفهمی😐

مرور خاطرات …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

همینطور که داشتم کمد رو ی دور دیگه میگشتم رسیدم به استند حلقه هامون 😍! 

اون روزا اینقدر شلوغ پلوغ بودم که وقتی نمیموند برای لذت بردن از وسایلام … حالا امروز سرهم کردمشون که ببرم خونه ی خودم بذارم دکوری …

میدونید چهار روز قبل از عقد یادم افتاد که خرید یسری جزئیات رو نکردم پسرک سر کار بود من رو دور تند هم کارهای اون رو انجام میدادم هم خودم ی تنه بدون هیچ استراحتی فک کن ، استند رو از تهرون معروف😁 سفارش دادیم وقتی رسیده بود استند شکسته بود نه تیپاکس زیر بار میرفت نه اون خانوم ! بلاکم کرد جواب که نداد …پسرک سرهمش کرد و درستش کرد ولی دم یکی از پرنده ها بد شکسته بود 🥲 

ولی عوضش یجای دیگه خرید کرده بودم بهم تلفنی زنگ زد و گفت نگران خریدت و هزینه هاش نباش عزیزم من هواتو دارم هرچی میخوای بخری بخر هرچقدر داشتی پرداخت کن نداشتی بعد پرداخت کن گفتم نه عزیزم تسویه میکنم ولی مثل چی به جون منو پسرک چسبید.

 

سوواچ محبوبم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

کم مونده گریه کنم ، هرجایی که فکرم میرسید گشتم ، خونه ی خودم خونه ی مامانم ، یاد ندارم این ساعت رو جایی جا گذاشته باشم خب 🥲

به خودم قول داده بودم از برندترین ساعت فروشی استان ی ساعت خوب بخرم ، از علاقه زیادم به اون شخص وبلاگی و محبوب بودنش سوواچ انتخابم بود ولی مگه پولش رو داشتم؟! ۳ میلیون سال۹۶ زیاد بود برای منی که بی پول ترین بودم خب ، با خودم عهد بسته بودم دختر کمتر بپوش ولی یاد بگیر خوب بپوشی ، اون روزا حال خوبی نداشتم واقعاً فوت بابام حرفای اطرافیان ، تلخ ترین قسمت ماجرا اینجا بود مرگ بابا عروسی داداش و تولد من ی شب بود ! فک کنید من چه ترمای سنگینی رو به دوش میکشیدم سالها و حتی توانایی هیچی رو نداشتم جز همین اتفاقات ریز و درشتی که دلخوش بودم بهش ! ۹۷ شب تولدم رفتم اون ساعت فروشی و بین تمام ساعتها ، ساعت محبوبم رو انتخاب کردم و خریدمش وسط خیابون لیان (لیان یکی از محبوب ترین هاست مثل شهرداری رشت)نشستم کردمش دستم با خودم گفتم به امید اینکه تایم های خوب زندگیمو با این ساعت ببینم …

ولی نیست ساعتم و اینقدری که اونو دوست دارم هیچ کدومش رو نداشتم ، اب شده رفته تو زمین 🥲!

من ساعت خودمو میخوام …

این روزا سوواچ رو دست اقلیت دوستام میبینم و دلم برا ساعت محبوبم تنگ و تنگ تر میشه 😕

 

ی روز دیگه ی شروع دیگه …

بازم رفتم سراغ وبلاگش ولی از ۴۰۳ به اینور بروز نشده ! من که میدونم چرا ولی خب انتخاب ادم هاست دیگه ، شاید الان یکی دم دستش هست برای زدن این حرفای معمولی !

ی موضوع مسخره ای ذهنم رو مشغول کرده بدجور ، یعنی از قبل بابت ی موضوعی ناراحت بودم و نتونستم درمورد اتفاقات بعدش هم درست و حسابی تصمیم بگیرم !

بگذریم، هنوزم دست از خوندن پست های تکراریش برنمیدارم و هی از اول میخونم ، وبلاگش حکم فیلم شهرزاد رو داره برای بار هزار و یکم هم که بخونم خسته نمیشم !

پ ن : یجوری بنویسیم که آدمها هم از خودمون انرژی بگیرند هم از پست هامون ، سالها بعد اگه این وبلاگ ها باشن هنوز ادمی پیدا میشه که بخواد یبار دیگه نوشته هامون رو بخونه !

بی ربط نوشت : این فضا هم آدم خوبارو بهت میده هم ی مشت سم ! دوستای خوبِ کمی ام به من نداده …

میگفت گرمای انبار اصلا قابل قیاس با گرمای بیرون نیست گفتم میدونم گفت بخدا نمیدونی ، اره واقعاً نمیدونستم فقط چون نمیتونستم جور دیگه ای همدردی کنم !

 

پ ن : همیشه میگفت تو چرا اینقدر قاطی میشی با ادما بذار بقیه دنبالت باشن تو چیزی کم نداری گفتم اخه من دنبال این نیستم کسی دنبالم باشه ! می گفت ولی اون ادمایی که تو باهاشون قاطی شدی وقتی دیدن تو کاری از دستت براشون برنمیاد ادم بده رو تو میکنن گفتم بکنن ! گفت اذیت نمیشی گفتم نه چرا بشم خب من دیگه اونجایی رسیدم که برا رفتار ادما بلد نیستم گریه کنم حتی ، خندید و گفت یعنی اینقدر بزرگ شدی گفتم اره ی شب طی حادثه ای خودمم نفهمیدم چجوری بزرگ شدم ولی شدم !

پ ن : هذیون گویی های منِ او 

کار مفید 🤌🏻

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز مفید بود ؟! اره بود واقعاً…

لباس های نیمه تمامم رو تموم کردم ، لباس تعمیراتی مامانم رو دوختم ، پیاده روی رفتم تو دمای n درجه ، برای پسرک شالگردن بافتم برای سرمایی که از الان وعده اش رو دادن 😄 و برگشتم به دنیای پادکست و پادکست شروع بود “ناجـــی” خیلی تعریفش رو شنیده بودم !

 

میدونی دیگه واقعاً نمیتونم بپذیرم بی احترامی دیگران رو مخصوصاً اطرافیان ،امشب برای بار دوم و دومین نفری که  این اخیراً بهم بی احترامی کرده جوابش رو دادم خودش فهمید و سکوت کرد و حرفش رو پس گرفت ! گفت نه منظورم این نبود ولی دقیقاً همونی بود که گفت ، ناراحت شد از حرفم ولی مهم نیست حرف بدی ام نزدم ولی جوابش رو دادم گفتم چی میخوای بگی همه اش نیش و کنایه داری میزنی چه منظوری داری ازاین حرفات گفت شوخی میکنم گفتم ولی این اصلا شبیه شوخی نیست…

تا کی خب تا کی بخندم با این حرفا تا کی بریزم تو خودم تا کی هی سکوت کنم … بسه دیگه خدایی !

به کجا چنین شتابان

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

حالم نرمال نیست انگاری خواب کافی نداشتم یا ی حال بدی باشم ، اذیتم از ظهر تا الان -_-!

خستم و مدارم مدار جذب خوبی نداره فقط حس نگرانی و تشویش درونمه 🥲!

میدونی از کجا اومد این حسِ ، اتفاقی رفتم توی پیام های دایرکت اینستاگرام ی اقای مثلا متین دهن پر کنی ( مثلا در راس استان) با کلی پرستیژ پیام داد بود میتونم باهات اشنا بشم جهت درددل و مشورت فقط در همین حد چون من متاهلم حتی درخواست دیدن هم ندارم …

خیلی بهم ریختم آخه مگه من مشاورم یا منو حیوان دو گوش فرضم کرده بود ، بچه ام که نیستی بگم هنوز اونقدرا قد نمیده ، وحشتناک بهمم ریخت ! 

پیام دادم بهش گفتم هیچکی کامل نیست جناب نه من نه شما و حتی ن همسر من و نه همسر شما ، همه ی آدمها از بچگی سختی های بسیاری رو به دوش کشیدن که هیچکی نخواسته این ریشه ها رو کوتاه کنه تا اسیب ها کمتر بشه ولی دلیل نمیشه ادم بخاطر اسیب های فردی طرف مقابل خیانت کنه ، گفت نزنیمون حالا ! بعدشم گفتم من ن مشاورم ن ادم مناسب درد دل …

چندتا شروور نوشت منم با بی اعتنایی پاکش کردم ولی واقعاً ناراحتم ، دنیا داره به کجا میرسه واقعاً ما داریم مثل اینکه فیلم های جم رو زندگی میکنیم 😐

خدایا خودت ی نگاهی بنداز وسط زندگی ها چی شد به کجا ختم شدیم ، با هزار و یک زور زن میگیری صدتو میذاری یا زنه بدبخ دوشادوشت میاد جلو تلپی بعدی که بچه اورد اخ و پیف میشه چون دسترسی اقا بهش کمتر میشه چون نمیخواد مسئولیت بپذیره و نخواد همه چی به دوش ی نفر باشه 😐حالم از این جامعه ای که نه از زنش مشخصه نه از مردش بهم میخوره …

خرید هیجانی من 😐

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اه چقدر امشب هیجانم بالا بود😅مصرف قهوه امروز عصر کار دستم داده بود اونم زیادی …

عصر رفتم پیاده روی بعدشم خیاطی ، موسلین سیدی رو ی شومیز قشنگ دوختم، از خیاط کرفتم و راهی خونه ی خاله مامانم شدم …

که قریب به سه سال و اندی بود دیگه اونجا نرفته بودم و بخاطر حرفایی که به مامانم زده بودن ! رفتم و بعدشم رفتم باز خرید باز اتیش زدم به پولام باز لباس خریدم ، جهت دلبری برای پسرک 😁 اشکالی نداره که ! اخر این ماهم بی پول ترینم اشکالی نداره که 😐!😄

خلاصه منتظرم شنبه بشه نمیدونم چه خبره ولی مطمئنم خبرای خوبی در راه است 🤌🏻😅!شنبه اس دیگه شنبه معروف🙂‍↔️

سحر مامان دوقلوها !

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خانوم اگه اینجا رومیخونی میشه دلیل ننوشتنت رو بگی؟!

کسی ازش خبر نداره؟! 

 

بعداً نوشت : سحر خانوم لایک میکنی میری چرا😁مارو دور ننداز لطفاً،من دوستت داشتم و دوست دارم بنویسی خب…

 

خسته ام ولی خستگیمو با انرژیفیکس و منیزیم بعد از باشگاه رفع و رجوع کردم …

بدنم خسته اس ولی نه اونقدری که لهم کنه و از کار بندازتم !

امروز هم ۶ صبح بیدار شدم و یساعتی بیشتر رو توی تخت گذروندم و با خودم کلنجار رفتم البته ی دلیل داشت اونم این بود که پیام یکی از مربی های کلاس رو دیده بودم که نوشته بود فعلا اموزش کنسله ، با خودم با اون با همه سر جنگ داشتم خلاصه تا اینکه آخرش با خودم به صلح رسیدم که دختر اون نشد اینو که حالت باهاش خوبه چرا نشه ، وقتی رفتم باشگاه واقعاً یادم رفت موضوع کنسلی کلاس رو!

 

خلاصه امروز برنامه ام یکم سنگین بود ولی ارزشش رو داشت 😎! 

پ ن : اگه روزهای اول میرین باشگاه برای گرفتی و درد عضلاتتون حتماً منیزنیم مصرف کنید چون واقعاً دردش مزخرفه …

میدونید نامردی بود نیام بگم از اون سورپرایزی که منتظرش بودم و انرژی های مثبتی که فرستادید ، نیمیش اتفاق افتاده 🥰! و هنوز مونده تا اتفاق اصلی ولی اصل و فرعی وجود نداشتم همه اش اصل بود .

خلاصه اینکه خدایا شکرت از ته ته دلم ازت ممنونم 🫂

خدایا شکرت برای خبر خوب امروز 

خدایا شکرت برای سلامتی خودم و پسرک و مامانم ♥️و تک تک اعضای خانواده ام …

خدایا شکر برای لحظه به لحظه هایی که خواستم و کنارم بودی …

خدایا شکرت برای داشتن دوستای بلاگیکسی🥰

 

و شب بخیر✨

از اینکه امروز مفید گذشت خوشحالم واقعاً 🤩!

صبح باشگاه ، عصرم کلاس …

ظهرم ی خواب قیلوله رفتم حال خوب کن 😉اصلا بیا و ببین چه چیزی بود ! 

امروز صبح زود داشتم خواب میدیدم شمالم و از شانس من شمال هم خشک شده از گرمای زیاد …

ولی از خودم راضی ام بابت امروز هرچند با سختی بود ! فردا هم کمر همت ببندم و صبح کله سحر بزنم بیرون قطعاً فرداشب از ادمی که هستم خیلی خیلیییی بهترم !