آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

باخت نمیدم 🤌🏻

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی کسی که ی مامان پایه یا ی خواهر نداشته باشه همیشه تنهاست ، داداش های من خیلی تلاش کردن رفیقم باشن ولی خب واقعاً اون حسی که باید و شاید ایجاد نمیکردن …

من هنوز تنهام با این تفاوت دیگه خیلی اجتماعی شدم دیگه شکست ناپذیرتر شدم و یاد گرفتم باید دست های خودمو بگیرم و بلند کنم و واقعاً مثل قبل ناراحت نمیشم واکنشی ام ندارم نسبت به کسی ! خاله عمه عمو و همه اینا رو هم راحت زدم کنار ، بی احترامی نمیکنم ولی کسی تو زندگی من جایگاهی نداره ، ریشه هام بهشون وصله ولی خب واقعاً فهمیدم نمیشه روشون حساب کرد ( واقعیت اینه اول خودت و تا قرتناق دنیا هم خودت ) …

در کنار همه ی اینا واقعاً پسرک یجاهایی هولم میده تو دل ماجرا ، ی جاهایی خودش به عمد میره کنار تا من جفت شیش بیارم ، ی چیزی مثل حمایت هایی که من بهشون نیاز دارم ! 

امروز ی رفتاری از بهترین دوستم دیدم که واقعاً هروقت دید من میتونم کمکش کنم اومد سراغم هرتایمی که دید خودش میتونه بلند بشه خیلی قشنگ رد شد …

امروز با خودم گفتم دختر ناراحتی ؟! دیدم نه واقعاً دیگه ناراحت نیستم و اونقدری پوست انداختم که برام مهم نیست یهو همین الان یکی بگه من ازت بدم میاد ، ناراحت نمیشم واقعاً میگم مشکل خودته من برام فرقی نداره خوشت بیاد یا نیاد ، تاثیری برام نداری و تاثیری ندارم مسیرت جداست بفرمایید راحت باشید …

[ولی اینو فهمیدم دختری که ورزش میکنه باخت نمیده 😉]

پ ن : امروز روز دوم ورزش بود ! بدی ماجرا اینه چهارشنبه پنجشنبه تعطیله …

پولامو دادم به باد فنا 🫠

رفتم ظروف چوب گردو خریدم ، از ی طرف خوشحالم که خریدمشون و به خواسته ام رسیدم از ی طرفم با خودم میگم خب که چی مثلا ! بعد میگم دختر خرید کردی برای خونه ات دیگه خوشحال باش ، توی این ظرفا خوردنی هاتو میچینی و کیفش رو میکنی چته دیگه 😐!

ولی لامصب خیلی پول بود 😕! 

برای خرید جهازم بخاطر خرید های هول هولکیم نتونستم برای ظرف و ظروف برند خرید کنم ، تنها برندی که گرفتم همون چینی درجه یک زرین ایرانی بود …

هیچ وقت دنبال برند نبودم ولی لامصب ایکیا با ادم حرف میزنه ، روزی که ازشون خرید کردم زن داداشم میگفت ببین من از الان ذوق اینو دارم میام خونه ات قراره غذامون توی اینا سرو بشه و غش غش میخندیدیم 😅

صبح پاشدم وسایل هامو جمع کردم با خودم گفتم دختر ی قهوه بزن شاداب شی 😅اهنگ شاهین نجفی هم پلی میشد ! پسرک بیرون بود وقتی اومد دید من بی هوا هم قهوه میخورم هم شبیه رپرا میرقصم …

گفت من اخه چجوری دلم تنگ نشه وقتی یکی تو خونه کوچک ترین کارهاشم حال ادمو خوب میکنه ! خودمو جمع کردم گفتم دلیل نمیشه کارهای من باعث بشه تو نری سرکار ، کی پول بیاره من بریز بپاش کنم ها ها جواب بده 😁! خنده اش گرفته بود خودش میدونست جنبه فان داره حرفام گفت اره به نکته کلیدی اشاره شد پس سگ تو ضرر باید رفت سرکار 😆!

هیچی از مسیر خونمون تا خونه دوستش داشتم رو مخش میرفتم ! تازشم تیشرت منو پوشید رفت سرکار 😁

بهش میگم توهم دلت تنگ میشه میگه دلم تنگ میشه خیلی وقتا اعصابم قاطیه از اینکه من نمیتونم بیام خونه و ببینمت و تو هی برام تعریف کنی و بخندی …

میگم همکارات ازت نمیپرسن چرا بعضی وقتا گند اخلاقی میگه چرا حتی سری قبل رئیس گف تو اضافه کار بمون گفتم رو من حساب نکن لطفاً ، گفت چرا میتونم مشکلت رو حل کنم گفتم نه مگه تو میتونی تو بغل من بخوابی و کل دفتر رئیس رفت رو هوا 😄! 

وای هیچ وقت اینو یادم نمیره ی روز دعوامون شد مرخصی گرفت برگشت گفت من دیگه نمیرم سرکار تو همه اش منو اذیت میکنی 😆تازشم کلید خونه ماشینم گذاشت که بره مامانم جلوشو گرفت گفت دخترت منو خیلی اذیت میکنه بخدا اینقدر گرفتم خندیدم باهاش که اخر سر گفت تو قشنگ بلدی چجوری ادمو اروم کنی بلدی ام چجوری حرص بدی ، حالا قهرم بودیما ولی همون حین پاشدم غذای مورد علاقشو درست کردم برای ناهارش چون مامانم بهم گفته بود داره میاد ! 

یعنی زندگی مشترک واقعاً ی چیز عجیبیه ، در ان واحد میتونند دشمن باشن باهم زن و شوهر ، در ان واحد هم میتونند عاشق ترین ادمهای روی زمین باشن🤪!

*یکی از نکته هایی که داداشم به پسرک با صراحت کامل گفت ، گفت سعی کن وقتی pms هست سرکار باشی وگرنه باید از خونه جلو پلاست رو جمع کنی و بری 🤦‍♀️😆! مردم داداش دارن ماهم داداش داریم 😅!

خلاصه پسرک راهی شد و رفت ، منم ی صبحانه هول هولکی خوردم و رفتم باشگاه امروز🤩آخرش رفتم ، تیک خورد …

این هفته ، هفته پر برنامه ای هست 😉! 

شکر گزاری ✨

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خدایا شکرت برای امروز برای دردی که ازم گرفتیش …

خدایا شکرت که نفس میکشم …

خدایا شکر که هنوز با ی بدن سالم راه میرم و جسم و روحم رو حمل میکنم …

خدایا شکر برای وجود مامانم و پسرک …

خدایا شکرت که به اهدافم جامعه عمل میپوشانی …

خدایا بابت همه چی شکرت …

مامانم میگفت خب نرین خونتون باز میخواین برگردین ، گفتم خب وسایلم رو نیوردم با خودم نمیشه ، اومدم وسایلمو جمع کردم و دمنوش اسطوخودوسم رو گذاشتم که دم بکشه خوب و بخورم و بخوابم …

یکم کار نصف و نیمه دارم خونمون چون دو روز خونه نبودم وقت نشد که انجامشون بدم صبح زود باید بیدار بشم ، بی حوصله ، خسته ، بی رمق تر از همیشه …

این روزا دلم میخواد توی طبیعت باشم حالا اون طبیعت میخواد دریا باشه ، میخواد جنگل باشه ، هرچی که هست فقط باشه …

از ی طرف به گرمای هوا که فک میکنم واقعاً طاقت فرساس فک کن یسری از مناطق استان بارون اومده 😐 شرجی وحشتناکه 🫠

 

پ ن : حتی حوصله نوشتن هم ندارم ، وایب منفی اینجا یکاری باهام کرده که ، هرچی که میخوام بنویسم میگم خب که چی مثلا ! 

چقدر ادما میتونند وقیح باشن ؟!

قضیه اسپرت بودنه!!!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

پسرک دیشب رفته بود برای ماهی و میگو با بابای دوستم ،صبح کله سحر برگشت ، اومد تو تا خرید ها رو دید گفت من این تیشرت رو میخوام گفتم خب دوش بگیر بیا بپوش ببینم بهت میاد …

پوشید و بهش میومد 😅…

هیچی از صبح تنشه بهش میگم درش بیار میگه نه من اینو خیلی دوست دارم و جنسش لطیفه  …

عصری از خواب بیدار شدم دیدم هد توری زده به سرش گفت اینم بهم میاد ؟!😁گفتم اره ست قشنگی شد !

میدونم میخواد حرصم بده ولی میگم بذار خوش باشه بعداً یجوری این پوله برمیگرده ، خودشم میگه میدونم این تیشرت گرون برام تموم میشه ولی اشکالی نداره 😄

رفتم بیرون چندتا مرکز خرید ، ولی انگار خدایی جنگ فقط واسه ما بوده😐

تازه اینقدر نوع پوشش ها توی جنوب تغییر کرده بعید میدونم توی تهران یا کلان شهر ها این مدلی باشن ، حس عقب موندگی بهم دست داد خدایش …

رفتم ی خرید کوچولو کردم که اون دخترک سرکش درونم اروم بشه ، از این تل توری ها ترند این روزها هم جز خریدم بود 😅خدایی من چیزی که همه میپوشن رو اصلا دوست ندارم داشته باشم نمیدونم چرا :؟

 

با دوستم رفتیم شام بیرون ، بهم میگه میشه از این روزامون بیشتر عکس بگیرم اولش گفتم نه حس میکنم از سر من گذشته این مسخره بازیا ، بعدش دیدم چرا ذوقش رو کور کنم گفتم چرا نگیری اتفاقا بگیر شاید ی روز که خوب نبودیم این روزا حالمونو بهتر کنه …

بهش میگم من از روزای پیش رو نمیتونم حرف بزنم باهات چون تو دوست نداری من ازت دل بکنم ، میگه خب حرف بزن میگم نه من حتی با مامانمم هنوز چیزی در میون نذاشتم ، گفت نکنه درمورد اون چیزی که پسر فامیل تون توی مرکز خرید پرسید ؟! 

گفتم تقریباً اره گفت منم دلم نمیخواد درموردش حرف بزنم چون واقعا دلم نمیخواد دل بکنم 🥲!

 

از خدا چی میخواستم ، خدا چی بهم داد 😅!

من دلم سورپرایز میخواست(اون چیزی که میخواستم) خدا گفت ببین اون رو باید صبر کنی ، صبر به نفعت هست ولی حالا بیا این دریا رو برو اونم به موقع اش چشم 😁! 

هیچی دیگه پسرک برگشت گفت بپوش بریم ماهیگیری البته اگه تمایل داری گفتم اره مشکلی ندارم منم میام پیاده روی ساحل …

رفتم خوب بود ، دو سه ساعتی رو ساحل بودم ۴۵ دقیقه پیاده روی بعدشم نشستم کنار ساحل …

و 

الان نرفته باز اومدم خونه ی مامانم 🙂‍↔️! 

 

سورپرایز

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

نمیدونم چرا ولی این روزا به این مسئله مدام دارم فک میکنم 😅اینکه پسرک از در بیاد بگه سورپرایز اماده شو بریم فلان جا …

قشنگ میدونم اتفاق میوفته ولی نمیدونم کی ؟!😐

منم رابطه ام با صبر یکم به کنتاکت خورده و کاملا ادم بیصبری هستم !🤪

حتی تا ساعتهای پیش رو هم انتظار میکشم یکم انرژی مثبت روانه کنید خب ، همینجوری از کنار پستم رد نشید 😌😁

چندین و چند حرف

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

از صبح چندین بار بیدار شدم و خوابیدم ، نکه خوابم بیاد بیحال بودم ! ولی اخر سر پاشدم برای ناهارم …

تا این تایم صبحونه ام رو هنوز نخوردم ! پسرک رفت دنبال کارهای بیرونش …

دلم ی دریا میخواد که برم برای این تابستون حداقل یبار شنا …

این روزها از یچیزی خیلی دلم گرفته اونم چی میتونه باشه جز اینکه تایم کتاب خوندنم به تاخیر افتاده و هی وقفه میوفته وسطش …

امید که امروز روز بهتری باشه برای هممون 🙂‍↔️🌸

 

شُوت خَش✨

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خدایا شکرت برای تمام روزهایی که گذشت و از من ی من بهتر بیرون اومد …

خدایا شکرت برای حال خوب اطرافیانم …

خدایا شکرت برای تمام برکت هایی میذاری وسط زندگی هامون حتی وقتی که حالمون خوب نیست ♥️

شب بخیر ، عاقبتمون نیز بخیر ✨

دیشب مدیتیشن کردم و سبک خوابیدم ، صبح در عمیق ترین خواب دنیا بودم که ساعت تایم کرده بودم زنگ خورد ولی خوابیدم و خودمو به ۴۵دقیقه خواب دعوت کردم باز 🙂‍↔️!

.

.

صبحانه خوردم و رفتم خونه ی مامان پسرک برای اموزش بلغور گندم یا همون (للک بوشهری ها) ، میدونید از کجا بهم اموزش داد 😁 از اونجایی که کبریت رو روشن میکنن 😆! خندم گرفته بود بهش گفتم مادر من اینو بلدما خودش خنده اش گرفت گفت خب باشه بریم برای ادامه اش هیچی دیگه هر کاری که نیاز بود تا اینجاش بلد بودم از اینجا به بعدش هم وقفه انداخت گفت دوساعت دیگه میپزیمش 😐هیچی دیگه من اومدم خونمون و با سرعت نور دارم کارام رو میکنم برم برای باقی پخت 😅

شب بخیر ✨

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

شب از نیمه گذشت،شب بخیر عاقبت مون نیز بخیر✨

فردا ی روز دیگه اس شروعی دوباره و ی شروع تازه…

خدایا شکرت برای امروزمون 

خدایا شکرت برای وجود ادم خوبای زندگیمون

خدایا شکرت برای نفس هامون 

و شب بخیر …

عکس خارَک و دُمباز

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اینم برای فوریه ولی عکس از گل دمباز هم گذاشتم🙂‍↔️

اونی که توی دستمه نصفش رطب نصف دیگه اش خارک که بهش میگن دُمباز 😉

اونی که توی ظرف روی هست هم خارک حاج باقری محبوبم🙂‍↔️

پ ن : مو براش دُمباز بیدم ولی او جنوبی نبی نمیفهمی دُمباز چنه ول کِرد رفت🥲

مثبت تر فکر کن

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

موهام خیسه دوس ندارم سشوار بکشم چراش رو نمیدونم؟!

حمله ی همه ی فکر ها باهم بهم عصبانیم میکنه ، یهو به خودم میام میبینم اخم هام و سگرمه هام درهمه یهو ی گارد بدی میگیرم ! اون لحظه هاست که مدیریت میکنم و با خودم میگم ذهن ادمی خیلی قوی تر از این حرفاست که من بخوام به خودم ثابت کنم بعضی اتفاقات فرایندشون چی میخواد باشه شاید اصلا اونی نباشه که من فکر کنم …

خودمو اروم میکنم ولی واقعیت اینه انرژی که اون حس درونی (منفی) از ادم میگیره انگاری تورو تحلیل میبره ، همون باعث پرخاشگری و ناراحتی با بقیه میشه !

با خودم میگم نهیب بزن به فکرهای منفی که قرار نیست شاخ و برگ بده به چیزهایی که اصلا در حد ی حرف مونده و درگیری تو فقط این انرژی رو بیشتر به اطرافت ساطع میکنی و احتمال حتمی شدنش بیشتر میشه 😉

پس به چیزای خوب فکر کن ! پس به چیزای خوب فکر کنید …

میوه جنوب

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی جنوب الان فصل خارکــه 🙂‍↔️ ! ی میوه فوق العاده که از بین تمام خارکها میتونم بگم اگه گذرتون خورد به جنوب یا تو بازار تهران دیدین فقط دو مدل رو بگیرید تا پشیمون نشید از خوردنش😅! یکی حاج باقری دیگری بِرهی …

شاید بدترها عکسشون رو بارگذاری کردم تا بهتر بشناسیدش و ادم های سودجو نندازن بهتون …

خلاصه داشتم میگفتم هر تایم از روز توی این فصل از این میوه توی خونه ی ما(همه ی جنوبی ها تو بخون)یافت میشه که هعی هرکدوممون چندتاش دستمونه و بهم تعارف میکنیم 😅 !

پ ن : جنوب شناسی 🌴

ی بدن ماژیکی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

ی بدن ماژیکی 😅اره ی بدن ماژیکی قرمز شمایل به پیژامه بابابزرگم شدم …

امروز نوبت لیزر داشتم مجبور شدم دستگاه رو تغییر بدم چون توی شارژ بودم ! وقتی برگشتم حتی صورتمم مثل پیژامه بابا بزرگم بود با زحمت پاکش کردم فلذا الان از سرو گردن و از پا پیژامه هستم 🤦‍♀️ رسیدم خونه نایی برای حمام نبود و درد پاهام بیچاره ام کرده بود ..

امروز یکم ورزش کردم انرژی منفی مو از خودم دور کردم ولی بجاش واقعا امشب عضلاتم گرفته بود و دست به دامن رزماری و منیزیم شدم ! 🫠

پ ن : قابل توجه جناب جامونده ما فردا نذری داریم 😁

مادر من اینقدر اصالت داره که دختر صبوری مثل منو تربیت کرده که تونسته بپذیره ادمها اشتباه میکنند و یا اسیب دیده هستن …

بعدشم کسی نامه نفرستاده بیای کامنت بذارس وبلاگ من و نوشته های من نه برای تو و نه امثال تو ساخته شده برای دل خودم ساختمش …

نه تو و نه هیچ یک ادمهای اطراف حق اینو ندارن درمورد من قضاوت کنند ، ما تا جایی درمورد ادمها میفهمیم که خودشون اجازه بدن شمام جای چرت و پرت نوشتن و با اسم مسخره کامنت میذاری راست میگی اون کله شیریت رو نشون بده و با اسم واقعی کامنت بذار برو به مامانتم بگو مامان خاک بر سرت که منو درست تربیتم نکردی و از شخصیتم فقط عقده مونده سر دلم که خودمو با ی شخصیت ناشناس خالی میکنم سر بقیه …

اگه رگ حلال داشته باشی به امام حسین سپردمت ، بقول مامانم حالا برو دست خدا 😄