آرشیو تیر 1405

پست‌های منتشر شده در تیر 1405

گرمای هوا

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز تایم خرید خونه بود ، وحشتناک خوابم میومد دیشب بد خوابیدم دلیلش رو نمیدونم خودمم …

ولی صبح ساعت رو روی ۷ تنظیم کردم پاشدم خاموش کردم گذاشتم ۸ ، بازم ۸/۳۰ بیدار شدم از خواب و تندی اماده شدم رفتیم خرید …

به حدی گرمه هوا بیرون که فقط دلم میخواد یکی از شمال بیاد بگه هوا گرمه بگیرمش به باد کتک 😁! گرمازده شدم ! 

پرو پرو عصری ام میخوام باز برم بیرون …

وقتی گرما میخوره به سرم دلم میخواد هرکی میگه تو بزنمش 😄، حالا بماند گرمای هوا رو واقعا سال به سال بهتر درک میکنم ! امسال به نسبت پارسال مقاوم ترم …

 

بخدا جنوب سن ادما چند برابر حساب میشه ، هرجا هستین خداروشکر کنید …

ولی خب بازم بگم ناشکر نیستم که اینجا زندگی میکنم ♥️

چربی ها :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

از خواب دارم خفه میشم ولی نمیدونم چرا یهو دلم خواست صبح بیدار بشم و از خودم ی کمر باریک خوشگل تو اینه ببینم 🥲!

امروز رفتیم برای پسرک خرید واقعاً خسته شدم ، مخم درد میکنه بخدا پسرک خیلی غیرمعمولیه ، دوساعت تماماً توی لباس فروشی و هی پرو میکرد ، خانم فروشنده بود گفت خدا صبر بده بهت بخدا چیکار میکنی رضایت اینو جلب کنی گفتم بخدا خیلی وقتا هم کم میارم …

تازه سر چاق شدنش هم جلو بقیه سر من غر میزد 🫠چون دست پخت زنم خوشمزه اس من چاق شدم حتی غذای شرکت با اون انبوه چربی منو چاق نکرده همه اش تقصیر زنمه …

امشب دلم ی شورتک میخواست ولی سایزم نبود واقعاً ناراحت شدم 🤦‍♀️و اومدم خونه تا تونستم خوردم…

بعدشم کلی ناراحتی کشیدم 😐 اینم درد جدید …

حالا هم شب تون بخیر 

🙃

مهمان راه دورمون

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

تمام دیروز در حال بدو بدو توی خونه بودم ، پسرک عصر بعد از ارایشگاه رفتنش بهم زنگ زد گفت مهمان داریم از همون نوعی که دوسشون داری با ذوق گفتم همکارت و خانم بچه هاش گفت اره …

مهمونامون تایم کوتاهی پیشمون بودن چون مسافر راه دوری بودن و باید چهار صبح حرکت میکردن به سمت مقصدشون، ساعت تایم کردم و بلند شدم برای ادامه مسیرشون لقمه نون و پنیر گردو اماده کردم چای براشون درست و باقی خوردنی ها رو گذاشتم توی سبدشون و براشون صدقه گذاشتم …

و با عشق (تاکید میکنم واقعا با عشق) راهیشون کردم و ارزوی سفر خوب براشون کردیم و فرستادیم رفتن و ازشون خواستیم که بدون تعارف برای مسیر برگشت هم میتونند روی ما حساب کنند …

پ ن : میدونی شنیدم که میگن نباید پای دوست و رفیق رو زیاد به خونه باز کنی ولی خدایی لول همکارای پسرک ی چیز خوبی بوده تا الان …

پ ن : هرچند بچه های اینا فک میکنند ما لولمون از اینا بالاتره و هی هم دور ما میچرخند که واقعا ما با شما بهمون خوش میگذره 😄!  دلیل اصلیش ن پوله ن مادیات ، رفتار منو پسرک که وقتی بچه میبینیم میشیم هم سن اون بچه و هی هم باهاش بازی میکنیم و ذوقی میشیم …

 

میدونید توی این روزا که همگی داریم دچار بحران افسردگی  میشیم تنها کاری که میتونیم برای خودمون بکنیم مواظب غذاهامون باشیم …

غذاهایی با طبع سرد این اتفاق رو سریع تر در بدن انجام میده ، پس به این فک نکنید هوا چون گرمه غافل بشید از ادویه ها و باقی چیزایی که طبع گرمی دارن …

انرژی داشته باشی این دنیا و اون دنیا هیچیت نیست 😁حالا خالی از شوخی سردی بدن و افسردگی باعث زوال عقل میشه (همینجوریش خودمون زوال عقل داریم 🤦‍♀️😁) و باعث میشه تمایلمون به خواب بیشتر بشه و بعدش دیگه دلمون نمیخواد کم کم اصلا وجود داشته باشیم …

 

پ ن : مراقب خودتون باشید اخه من از شماها فقط ی دونه توی این دنیا دارم اگه شما نباشید من چیکار کنم اخه ؟! کی با من دوست میشه بعد از شماها …

پ ن : دلبری بسته برم غذامو بپزم 😄

قالی معروف

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

به در خواست ازیتا ی عکس از قالی مون گرفتم که ببینید🙂‍↔️

پ ن : ی قالی دیگه ام داره اونم در حال رای زنی هستم که برش دارم 😁حالا زمانی که من باهاش حرف نمی زدم جلو بقیه میگفت تمام داشته و نداشته ام ( حالا بنده خدا چیز خاصی ام نداره همون چیزایی که داره ) برای این عروسمه ! من باقی چیزا رو نه ولی این قالی هاش رو نمیتونم ازش بگذرم 🙂‍↔️ 

پ ن : قدمت این قالی به چهل سال پیش برمیگرده 😍

از همه بدی ها بگذریم ولی قالی که مادر شوهر بافته بود رو داد بهم و هر صبح که میشینم روش و صبحونه میخورم عشق میکنم و هفت لایه چیز میر میذارم خراب نشه 🙂‍↔️!

هنوز کفه ی ترازوش بالا نیومده ولی به احترام پسرش بی احترامی نمیکنم ولی واقعیت دیگه من کاری به کار کسی ندارم …

خانواده منم قشنگ دارن تلافی میکنن ، ولی خب من فک میکردم اونا ادمای تحصیل کرده و خوبی هستن و عاقلانه تر برخورد میکنن ولی دریغا …

 

غرور

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونید همیشه با خودم میگم خدایا توی هر جایگاهی قرارم دادی هیچ وقت اجازه بهم نده مغرور بشم ، اعتماد بنفسم اینقدری باشه بتونم به بقیه حس خوبی بدم که طرف از جاش برای تلاش به خودش بلند بشه ولی مغرور نه !

امشب ی جایی اومدم که طرف داروسازه خونه ی ان تومنی و و و بماند از دارایی هاش خب بعد سه تا دختر داره که هر سه ازدواج کردن و این پدر خونه ی هر سه نفر رو تامین میکنه ولی مادرش تا همین دم که فوت شد حتی ی خونه درست نداشت و اگه خونه ی مادره رو میدیدی مینشستی و ساعتها اشک میریختی …

ایشون عمه پسرک بود ، به پسرک میگم چرا پسرش اجازه به خودش نداد یکی از خونه هاش رو بده مامانش میگفت خانمش اجازه بهش نمیداد …

زمانی که ۸۰۰ میلیون نوشتنش برای مردم سخت بود یکی از دوماد ها میاد توی داروخونه پدر زن اختلاس میکنه !

ولی دخترای عمه پسرک اینقدر اروم نشسته بودن که میشد قشنگ دید حسرت های مادری که برای رسیدن پسرش به اینجا کلی تلاش کرده بود و توی زمانی که مردم به سختی به جایی رسیده بودن اون مرغ و تخم مرغ میفروخت که تونستن پسرش رو به اینجا برسونه ، فک کن جز اولین داروخانه های شهر ماست …

بعد فک کن این سه تا دخترا یجوری برخورد میکردن انگار سقف اسمون باز شده و اینا رو گذاشته پایین 🫠

واپسین این روزها

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی ادمها هیچ وقت درک نمیکنند چرا تصمیم های گرون گرون میگیری یهو ، دیشب پسرک با ی پیام وحشتناک حالش بد شد که حتی نتونست ی لقمه شام بخوره ، حتی نتونست تا صبح بخوابه هر تایمی که بیدار میشدم میدیدم که بیداره فقط نمیتونست گریه کنه انگاری بلد نبود برای ناراحتی های این مدلی گریه کنه …

امروز بهش گفتم حالا درکم میکنی که دیگه تمایلی به ارتباط با ادمها ندارم ، دیگه تحمل رفتار های سمی و اخلاق های قهوه ای رو ندارم ، فقط با حرکت سر بهم میفهموند که اره میفهممت …

امروز برای بار دوم گفت ، اگه بابام زنده بود من برای همیشه از اینجا میرفتم ولی مردنش باعث شد من توی ولایت خونه داشته باشم ، بهش گفتم ما هر جای دنیا بریم به ریشه هامون وصلیم ولی باید مسیرمون رو تغییر بدیم اخلاق مون رو تغییر بدیم اشتباهاتمونو دیگه تکرار نکنیم !

این روزا پسرک تا میام ی چیزی بگم میگه داشتم بهش فکر میکردم ولی تو پیشی گرفتی و حرفمو زدی یا برعکس ، عجیبه ولی حس این روزامون خیلی بهم نزدیکه !

 

میدونید توی درد و غم و اتیشی که از همه جا داره میاد من پناه اوردم به کتاب اولین چیزی که بعد از بهبود هر بار حال بدم دستامو محکم میگیره و بهم قوت قلب میده ♥️

کتاب بخونید حتی اگه دیگه هیچ امیدی براتون نمونده …

ادم سمی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی دیگه خدایش مغزم کشش اینو نداره که رفتار ادمها رو انالیز کنم و بگم ولش کن بابا ، متوجهم که ادمها از عمد دارن بعضی چیزا رو میگن بهت 😉

میدونی من بر این باورم اگه ادمها رو کم کنی واقعاً خوبه ، ادمها وقتی ببینند زیادی دم دستی شدی راحت بهت بی احترامی میکنند …

امشب شماره یکی از نزدیک ترین افراد زندگیمو تو گوشیم پاک کردم و برای همیشه بلاکشون کردم چندبار مستقیم بهم بی احترامی شد هی هیچی نگفتم هی سکوت کردم دیگه امروز غیر مستقیم و مستقیم شستمشون گذاشتمشون کنار ! 

بلند شد رفت و من پشت سرش قشنگ بلاکش کردم و گذاشتمش کنار …

میدونی میگن بلاک کردن ی کار بچگانه اس ولی من میگم اشکالی نداره بذار من بچه باشم ولی مغزم از ی ادم سمی راحت باشه …

ماه مانم ✨

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

مامانم رو اوردن ، جیگرم کبابه براش ولی خب دلمو سفت گرفتم گریه نکنم براش ، من حاضرم مامانم باشه ولی من نباشم روی زمین …

چقدر خودمو مقصر میدونم !

اومدم پیشش خوابیدم که هر یساعت قطره بندازم چشماش ، خالم میگه جبران روزایی که به پات نشست تا صبح برای تمام خواب و بیداری هایی که کشید ، ولی هیچکی نمیدونه این زن برای درد بچه اش به این روز افتاد …

هی خدا این روزا تموم بشه سنگینی قلبم نمیذاره یادم بره چه روزایی رو گذروندیم …

داستان من و خاله

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دلم میخواد کلی تنقلات و فست فود بخورم و بعد برای همیشه کنارشون بذارم ( حداقل یسال ) ! خاله جونم پایه اس پیشنهاد دادم نه نگفت 😄

امروز از دستم رفت نمک بیش از حد معمول ریخته بودم توی غذا ، خاله گفت خاله من نمیتونم خورش ها رو بخورم فقط مرغ میخورم با برنج خالی (😂) گفتم خاله ببخشید دستم یکم امروز پر نمک شده گفت نه مشکلی نیست !

بماند که خاله بدبخ ندیده بود من ی نصف نوشابه کوچیک رو ریختم توی خورش ولی فرجی نشد که نشد (بجای پپسی میراندا ریخته بودم خب 🤦‍♀️😂)

به پسرک گفتم ، گفت زن کار دستمون ندیا هم فشارش هم قندش بره بالا اوردوز کنه من خستم هفته سختی رو داریم خدایی حال ندارم ببریمش شیراز 🤣

هر یساعت زنگ میزد و میگفت فشار خاله رو بگیر 😂

امروز دست شیطونی های این پسر اینقدر خندیدم که روده کوچیکه بزرگ رو خورد 😁

عصری هم بهش گفتم میای برات موهات رو گیس کنم نه نگف نشست گفت گیس کن 😄ی گیس ناناسی کردم موهای خاله رو …

پ ن : خودمو وصل میزنم به این لحظات و اینستا نمیرم و حال ندارم بخونم و ببینم غم رو !💔

اخبار

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اخبار  !

مامانم رفته برای دور سوم عمل چشم ، خواهرش رو پیش من گذاشته ، دم به دقیقه تلویزیون روشن و اخبار رو دقیقه به دقیقه دنبال میکنه …

بهش میگم خاله میشه نگاه نکنی تو قند داری فشار داری فقط اعصاب خودت رو خورد میکنی ، من خیلی وقته اخبار نمیبینم ، هیچی ساعتها میشینه نگاه میکنه بعدشم درموردشون حرف میزنه و گریه میکنه ، خدایا این دیگه مدل جدید اسکول کردنه منه ؟!😄😢

 

پ ن : دلم میخواد تا یکسال تنها باشم تا اروم بشم 🫠تا انرژی رفته برگرده …

پ ن : بقول ما این مدل ادما با این سنشون ابادی خونه ی ما هستن ولی رو مخی تر از خودشونم وجود نداره 🤦‍♀️😄

پ ن : هیچ وقت این جک رو یادم نمیره میگفت کوچیک بودیم فک میکردیم خانواده پدری واقعاً بدرد نمیخوره ولی بزرگ شدیم فهمیدیم خانواده مادری ام چیزی دور از اون نیست بخدا گل گفته 😄

پ ن : خدایا این ترامپ کله زرد اشغال رو سرنگون کن 🥲

معرفی وبلاگ :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

 

بیاین دخترکمون رو دنبال کنید ، قطعاً با عکسهاش میتونید قشنگ زندگی رو حس کنید 😍

میدونید توی وبلاگ ازیتا انرژی مثبت رو میشه قشنگ دید 🥰

 

بی احترامی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

مامانم به حدی باز رو مخم راه رفت که یادم افتاد چرا بعضی از ادما بهم بی احترامی میکنند ، واقعیت اینه که مقصر خیلی چیزا مامانمه ولی خب من که نمیتونم تغییرش بدم !

سکوت و صبر میکنم … شاید هم خدا صبر منو میسنجه هعی …

شما این روزا چیکارا میکنید که وصل به زندگی بشید ؟!

ی دلشوره و حال عجیبی دارم ، امشب پلن پیاده روی ریختیم با بچه های کارگاه …

دلم میخواد دست خودمو بگیرم و خودمو مجبور کنم که همه چی رو ردیف کنم ، حال خودمو خوب خوب کنم ، میدونی هنوز یوقتایی ی برون ریزی هایی دارم ، چون امروز دوستم داشت درمورد مسئله برادر شوهرم حرف میزد (خواهر جاری من میشه همکلاسی دانشگاهش) میگفت خواهرش چه چیزایی که نمیگه گفتم این چاه کنده بود برا زندگی من ولی خودش افتاد داخلش …

گفت اتفاقا منم یاد گریه هات افتادم …

_____________________

واقعاً ادمی که نخواد درک کنه درک نمیکنه ، ادمی ام که درک کنه خودش درک میکنه وقتی ب بسم الله حرف بزنی متوجه میشه 😉

امید که توی ادامه این هفته آدم نفهم به تورم نخوره 🫠

ازمایشگاه🔬

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اینقدر خوابم میاد ( الان فوریه میاد میگه این باز اومد گفت خوابم میاد😂) خب خوابم میاد دیگه چیکارش کنم …

کله خروس خون مامانم بلندم کرد که پاشو اماده شو بریم ازمایش بدم ، بلند شدم اماده شدم ی چرتکی ام زدم این بین 😅! مامانم واقعا ستاد اعصاب خوردن کردنه منه ولی خب مامانه (بهترین مامان دنیا خدایی مادر خوبیه ولی از شانس بد روزگار همه با من بدبخ بدن 🙂‍↕️) اومدم تو ماشین نشستم میگم مامان کو کارت ملیت میگه تو گفتی نیازی نیست ! من؟! 😐کی،من ؟!پرسیدی گفتم بیار که ، هیچی تلو تلو اومدم کارت ملیش رو بردم این بین من چرت میزنم فقط! 

اول صبحی همه بی اعصابنااا 🙂‍↕️

تو ازمایشگاه هم دعوا شده ، منی که مینشستم تماشا دیگه حوصله ندارم خدایی صدا رو تحمل کنم 🫠

پ ن : اول صبح و روزمرگی های عجق وجق من …

 

التماس تفکر

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

یعنی بیزارم از این خاله زنک بازی های خانمها …

یعنی شما هم از این مدل ادمها دور ورتون هستن که هنوز سرشون تو ماتحت اینو اون باشه ؟!

واقعا حوصله هیچ یک ادمایی که روزگاری دوسشون داشتم رو ندارم اصلا دلم تنگ نمیشه براشون ، خب خیلی معذرت میخوام وقتی نمیتونی مشکل کسی رو حل کنی خیلی غلط میکنی هی سوال میپرسی !

این سوال تو ی حباب دیگه میشه تو سر اون ادم خب ! خدایا التماس تفکر دارم برای همه ی انسانها …

اول خودم …

حرفای تاریخی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

حالا بحث ترامپ و مادر شوهرم شد 😅خواستم بگم مادر شوهرم بعد از اتفاقات اخیر که مسئله شده تو زندگی اون یکی پسرش مثل پروانه داره میچرخه دورم 😐ولی من دیگه دم به تله نمیدم ، این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیست 😉!

ولی ی حرفی زد دیگه الان واقعا خودم نمیدونم دوسم داره یا داره ازم سواستفاده ابزاری میکنه 😅

دیشب هی به پسرک میگفت چرا بیشتر برا زنت خرید نکردی ، من هیچی نگفتم سکوت کردم رو کرد به خودم گفتم حالا بعداً ان شاءالله باز خرید میکنم ، شام به درخواستش رفتیم خونشون بعد از شام داشتم با اسباب بازی های برادرزاده پسرک بازی میکردم رو کردم به پسرک گفتم من از اینا میخوام پسرک خندید گفت باشه مامانش گفت همینا رو بردار گفتم تورو خدا همینجوریش همه منو مقصر میدونن گفت هرکی تورو مقصر میدونه گه خورده اصلا تک به تکشون بیان گ.ه.ت رو بخورن،منو پسرک فقط از ترس اینکه الان فروپاشی کنه خندمونو قورت دادیم 😂

دیشب یادم نبود سر به سرش بذارم صبح بهش گفتم مامانت دیشب با من تو پرچم صلح بود خندید گفت اون همیشه تورو دوست داشت از روزی که اومدیم خواستگاری عاشقت بود ولی نمیدونم چی شد که یهو شروع کرد بی احترامی کردن ، گفتم مهم نیست ( تو دلم پر از حرف بود ولی با زدنشون هیچی درست نمیشد) گفتم حالا ببینم کی گه بقیه رو روانه من کنه 🤦‍♀️😂

خلاصه این مدل حرفاش مث موشک بالستیک بود ، لامصب حرفاشم اسکی میره از ترامپ 😄

ما و بازم جنگ

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبح اینقدر خوابم میومد و عمیق خوابیده بودم که پاشدم به پسرک گفتم میشه نریم ، یهو بلندم کرد که لباس بپوشم ! نشست گفت باز حمله کردن به بوشهر و عسلویه و دیر …

گفتم بخوابم تا مشخص بشه ببینیم حرکتیم یا ن گفت ن بپوش بریم ، بهش میگم مگه قرار نبود مامانت رو بدی ترامپ ، ترامپ دست از سر ما برداره 🫠😄!

هیچی دیگه داریم میریم …

خداوکیلی دیگه حوصله جنگ ندارم در مرز فروپاشی ام 😐

سیخ و سنگ 😄

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

یوقتایی حالم واقعا متحول میشه و ویار میگیرم از ادما ، الان مثلا یکی از بلاگیکسی ها از چشم بد افتاد یهو بدون هیچ چون و چرایی😐!

هوووف واقعاً خستم ، از عصر ی ریز سرپام ، پاهام دیگه یاری نمیده شستم و شستم ، یکم رفتم رانندگی بعدشم رفتم پارچه گرفتم …

برگشتم ی ریز باز لباس شستم تا همی الان 🫠! 

اینقدر خسته بودم که پسرک میگفت امشب من برات سیخ و سنگ میارم تو بشین 😅! یاد حرف ی عزیزی افتادم که میگفت گل بندازی تو چاییت همه وقتی برات چای میریزن برات گل میذارن به ادای احترام حالا شده دیگه یکی ام به روتین من احترام گذاشت دیگه 😍!

سیخ و سنگ😅