آرشیو شهریور 1405

پست‌های منتشر شده در شهریور 1405

ادم چنگ میزنه بعضی روزا که خوب باشه! بین بعضی ستا اینقدر فکر میکردم یادم میرفت چی داشتم میزدم! ولی خب هر بار خودمو سفت نگه داشتم و گریه نکردم ولی دلم بد شکست... 

 

امروز ی گوشه خیره بودم مربی داد میزد پاشو وگرنه با دسته طی میام! سحر هم باشگاهی که تازه جدا شده، اومد گفت من کم میام یا تو کم میای! گفتم تو گفت توکا بعضی وقتا اینقدری کم میارم فک میکنم اومدنم باشگاه سرکوب کردنه بدنمه ،گفتم هیچ وقت خودتو فراموش نکن روی هیچکی جز خودتم حساب باز نکن! گفت حرفا زندگی منه من خیلی زمین خوردم تا فهمیدم دارم مسیر اشتباه میرم! 

وسط حرفا‌ش میگف دخترم بزرگ شده اومده پیش خودم، دوس دختر سابق پدرش رو میشناسه و رفته با پیج خودش کلی بدوبیراه گفته زنه هم رفته شکایت کرده از من... 

پسرم رو پدرش منع دیدار کرده، گفتم سحر قوی باش کم نیار گفت میدونی فقط تویی که من راحتم باهاش خودمم باهاش هیچ وقت تخریبم نکردی... گفتم چرا تخریب کنم اخه هرکی سختی زندگی خودش رو داره عزیزم ادما گاهی فقط ی گوش میخوان حتی زبون هم نمیخوان... 

خدایا خودت هوای دل ادمای دلشکسته رو داشته باش... 

عنوان?! حسادت?! ترحم?!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

پسرک میگفت به چشم یک تجربه نگاه کن! گفتم هیچ وقت دوست نداشتم برای بار هزارم تجربه کنم، میگه طرف خودش هم خیلی زندگیش چیزی نیست گفتم من کاری به زندگی اون ندارم من مشکلم اینه چرا میخواد یاد اوری کنه چرا نمیگه خوشحالم رو به جلویی گفت چون زندگی خودش توی اون نقطه مونده... 

 

کاش ادم قوی تری توی زندگی بودم! کاش زودتر از این دوران بزرگ شده بودم... 

ادما هیچ وقت هیچ وقت مرهم نمیشند برات! ادما بعضی وقتا برای اینکه بعضی چیزا رو برات ثابت کنند زندگی خودت رو شخم میزنند... 

اه از چک سفید امضا دادن هایی که فک میکردیم فلانی بهترین ادم دنیاست فلانی خوب ترین ادم دنیاست واقعاً نیست واقعاً نیست!!!

 

یادم باشه دهن پر خونم رو پیش کسی باز نکنم حتی! 

اندر خم یک کوچه ایم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من ی خوابالوی خوابالو زاده ام! از بس که خوابم میاد و توی خواب هم مرور میکنم کارهامو...

بچه های فامیل کتاب هاشون رو آوردن جلد بگیرم:)) 

 

میگم خوابم میاد، میگه هنوز مونده که خسته شی خاله وقتی بخوای بچه هات رو بفرستی مدرسه خستگی داره، بخدا منو میبردن خونه‌ی خاله ی مامانم من جرات نداشتم بگم نمیرم! حتی اونجا جرات نداشتم بگم گشنمه تشنمه! یبار شوهر خاله مامان به مامان میگفت اینقدر دخترت حرف نمی‌زنه میترسم سکته کنه 😁! بجاش الان حرف میزنم دیگه:))) 

روزمرگی و اینا

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز هم مثل همه ی روزها پاشدم و رفتم باشگاه:)) ورزش و ورزش! امروز دوست دوران مهدکودکم رو دیدم و بعدتر تا دبستان و راهنمایی هم باهامون بود... 

چه خوب وچه خوبتر اینکه دیدمش حس خوبی بود و انرژیش مثبت بود! 

امروز حس مفیدتری دارم:)) و کلی کار ریخته سرم 🙄 

با تمام احترامی که برای ماهی قرمز عزیز قائلم نظرم مخالف این حرفاست! طبیعی ام میتونه باشه حرف ماهی هم از نگاه خودش ذهن و بدن و موقعیت خودشه و کاملا درسته ولی و ولی دارم ازنگاه خودم و اصول خیلی اتفاقاتی که برام توی زندگی اتفاق افتاده میگم... 

میدونی نود و نه درصد ادمها از روی کنجکاوی درونشون سوال میپرسن که شروع کنند به مقایسه! هر چیزی از سن، درآمد، زندگی شخصی، بچه اوردن، مقطع تحصیلی و و و... 

میدونی چرا تو(من، شما، ما) از نگاه خودت و خودمون میگیم اخه سوال ما که چیز بدی نبود ولی اون بنده خدا برای بار هزار و یکم داره جواب میده اینقدر که ی نقطه شده براش ی چاه بزرگ... 

میدونی اصول روابط توی جامعه مشخصه مادر شوهر دوستداره بدونه پسرش درآمدش چقدره که ببینم عروسش چجوری این چیزایی که داره رو خرید میکنه، جاری میخواد بدونه درامد برادرشوهرش چقدره که قشنگ حساب کنه... 

دوتا دوست صمیمی رقابت هاشون مشخصه، عروس از زندگی و درآمد خواهرشوهرش بدونه میخواد دم به دقیقه تو چش و چاره شوهره کنه! 

 

فک کن ما هم از بیرون سوال بپرسیم همین که طرف محترمانه یا سر بالا جواب میده لطف میکنه... 

میدونی من توی برهه ای از زمانم که همه اطرافیان تا میرسن بهم بچه نداری، نمیخوای بیاری؟! 

بندگان خدا نگران روابط (جنسی) منو همسرم هستن! دقیقاً امروز مستقیم تو چشم یکیشون گفتم تو میدونی داری از اتاق خواب ما سوال میپرسی! عرق کرد وحشتناک گفت هیچ وقت به این مسئله اینجوری نگاه نکرده بودم ببخشید دیگه نمیپرسم! قشنگ هرکی زنگ مامانم میزنه بعد از سلام خوبی میپرسه فلانی بچه نداره هنوز مامانم میگه نه واقعاً شرایطشون جور نیست... 

اینقدر که بندگان خدا نگرانن بعد ازاقدام دوست دارم پول بدم مخابرات به تمامی مخاطبان نگران پیام بفرسته و بگه بی بی چک ما مثبت شد... 😁 

 

تا مدتها پیش وقتی ماشین خریده بودیم دختر دوستم توی ماشین خودشون به باباش گفت بابا تو که خیلی کار میکنی خیلی ام پولدار تر از شوهرخاله هستی پس چرا تو بهتر از ماشین فلانی نمیخری ، قشنگ پدرش گفت حقوق شوهرت چقدره گفتم n تومن گفت با این وضع قسط تو باید خودتم بری سرکار که راس میگه چجوری ماشین خریدین گفتم من پول داشتم از قبل و چندتا وام گرفتم ماشین خودش هم اقساط داره گفت اها! بعد اروم شد ولی من تا ابد حالم از اینها بد شد هروقت شمارشون رو گوشیم افتاد با جیغ با پسرک حرف زدم گفتم یکاری کن پای این ادمهای بی بوته به خونمون باز نشه که شد هم ولی از اتفاق حقیقت یا دروغ راس راس از شاهکارهاش به پسرک گفته بود! تو جمع هم زیاد میگفت جیگرمه این خانمت بحساب خودش خواهرش! ولی بعد از شاهکارهاش پسرک بهم گفت دیگه این رابطه رو تمومش کن تو هیچ وقت حسات بهت دروغ نمیگن درست فهمیده بودی ولی من گفتمتو سخت میگیری تو بهتر از من این مرد رو شناختی... 

 

 

اگه یکی گارد گرفت اگه یکی سوالت روجواب نداد فک نکن همه مثل تو معمولی از قضیه رد میشن، اینقدر ادم فضول از قبل به پستشون خورده که خسته ان ار جواب دادن... 

 

ببخشید اگه بی پرده صحبت کردم! 

بابام ده سال میشه که نیست! کم نیستااا، اوه ده سال و من هنوز فکر میکنم همین آذر پارسال کذایی بود... 

اه یادم رفت بگم چرا اینو گفتم! ها ما باید عینک رو عوض میکردیم، گذاشتیم به ادرس خونه ی مامان ارسال بشه ته ادرس اصلی طبق عادت نوشتم منزل شخصی فلانی (اسم و فامیلی بابا)! 

امروز پستچی زنگ پسرک میزنه میگه اقای فلانی ؟؟ پسرک میگه پدر خانومم هستن... 

ما یادمون نبود خودمون ادرس دادیم ولی اسم و فامیل ندادیم و فقط و فقط ادرس و منزل شخصی فلانی رو نوشتین! 

بابا من امروز یبار دیگه فک کردم تو هستی یعنی خودم باعث شدم بقیه ام حس کنند هستی!!! 

من همیشه خدا دوست داشتم هدیه هام! کادوهایی که دریافت میکنم مارک باشه... 

یا حداقلش ادمها در توانشون نیست که کادوهای خوب خوب بهم هدیه بدن حداقل بهم کتاب هدیه بدن کتابهایی که به سن و سال م بخوره... 

همیشه دلم میخواست کادوهام ی چیز خاصی باشه!:)) 

کاش میتونستم به آدمها بگم! 

پسرک هرچقدر طلاهای گنده تری بخره قطعاً مطمئن میشم که این درصد دوست داشتنته بیشتر شده 🙄😁! دست خودم نیست،چه کاریه شوهر ادم بهش کتاب هدیه بده من که دارم با پول های خودش کتاب میخرم... 

همیشه دوست داشتم شوهرم طلا فروش باشه و من اینقدر طلا داشته باشم که زیر دلم بزنه:)) 

ولی همیشه یادش دادم برام کادو طلا بخره 😜! میخره نمه نمه ولی من دوست دارم عزیز مصر باشم و هرچقدر قلمبه تر بهتر تر 😆 

حس میکنم هیچ کدومتون این خصلت خصمانه جنوبی ها رو ندونید جز جناب کوهنورد:))) 

از این حال تا اون حال

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبح ی سر گریه کردم بی دلیل نبود ولی تا چش باز کردم زار و زار گریه کردم! بازم اون روی خوبم دستمو گرفت بلندم کرد و بردم برا صبحانه و باقی کارها... 

الان باشگاهم ولی خسته ولی خورد و خاکشیرم! 

 

خودت نمیدونی ولی من برای هزار دفعه وبلاگت و نوشته هات رو خوندم... 

و بازم باهات قاطی شدم مگ... 

میدونم بده میدونم که خیلی خیلی بده ولی خب واقعاً تحمل حرفای خاله زنکی ندارم! و نمیتونم دیگه خاله زنک باشم یعنی برهه ای از زمان بودم و به حرفای خاله زنکی دامن میزدم😶 ولی حالا نه! 

 

وبلاگ نویسی رو نکنیم خاله زنکی:/ همینجا فقط مونده خاله زنکی بشه... 

بهش میگم تو این هفته ‌درجه A+! گرفتی از من ولی اگه هفته بعد خوب و خوبتر باشی A++ میگیری از من!

 

 

چجوری بقیه تو رابطه لانگ دیستنس میمونند خدایی?! 

کمبود ادمه! دسترسی یکی از بهترین اتفاقات دنیاس خدایی، هرکی اینو مدش کرده باید یکی کوبید تو دهنش! 

 روزای اول رابطه، چون هنوز کسی اونقدر ها خبر نداشت ما هفته ای یبار همو میدیدیم! بعدها تاب اوری اومد پایین و هفته ای دو بار! دیگه مهندس تاب اوری رو زیر و رو کرد یهو به سرش میزد ساعتها میزد بین شیفت میومد فقط دوساعت باهم باشیم و برگرده! 😁 

اره ما همون شیرین و فرهادی هستیم که پاش برسه همو ناکار میکنیم 😂 

تا رسیدم خونه ی مامانم گفت چای بذار! 

تا میرسم خونه ی مامان پسرک بهمون از اتفاقات شهر تا روستا رو شرح میده، خستگی تو تن ادم میمونه! 

 

تمام این سالها ( حالا هنوز سه سالم نشده ها) یا گ*ه زدن به خودمون یا تا رسیدیم هرجا باید گ*ه های بقیه رو جمع میکردیم! 

الفاظ رکیک:/

ننه ی من چرا نمیفهمه من یساعت راه کوبیدم اومدم پیشش:)) کشتن گاوه و گوسفند پیش کش حداقل نخواه من چای رو بذارم یا حداقل ترش اینکه نفس بده بشینم نفسی تازه کنم بعدش! 

 

رسالتش به پایان رسید

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونید دوستی های وبلاگی من هم مثل واقعیت ی چیز پر دوام نیست یعنی خوبی هام (نکه خوبی هام چیز خیلی تاپی باشه همین خودم بودن و راحت بودنم با آدمهاست البته توی این محیط) زیر دل ادما رو میزنه ولی این بار اون شاید خوبتر از من بود نمیدونم واقعاً!! 

 

یکی ازهمون روزهای کذایی ی صبح داغون از خواب پاشدم، مغزم نمیکشید با کی حرف بزنم تنها مخاطبی که میتونستم در اون حال زار بزنم و گریه کنم پشت تلفن اون بود! با گریه حرفامو زدم، اونم وقتی صدای گریه ها رو شنید تن صداش اومد پایین، ولی از تمام حرفاش ی کمک بزرگ اومد برای من بیرون و بهم ی حرفی رو زد که اون لحظه انگاری ی گلی روکاشت تو مغز من و من هربار که به مشکلی بر میخورم برمیگردم و به اون گل آب میدم! 

شاید باور نکنید ولی اون گل بی گل الان ی گل داره شبیه گل شازده کوچولو همونقدر قرمز همونقدر خوب... 

ولی اونی که اینو کاشت دیگه هیچ لایه ای از این دوستی پیدا نیست و من واقعاً خوشحالم حداقل یبارفقط یبار از یکی ی چیز خوب یاد گرفتم! آخر بین هزارتا حرف هزار و یکمی جوابه... 

رسالتش رو به پایان رسوند اون دوست، بقول خودش رفیق! ولی همیشه کاش پایان دوستی ها پای رسیدن آدمها به رسالتشون باشه... 

 

هورمونهای ناشریف وقتی قروقاطی میشن و همگی باهم بندری میرقصند! منم که تلف میشم😪 

 

یعنی هفته فرسوده ای دارم؟! خودم که بعید میدونم چون باشگاه میرم ولی خب شنبه اول صبح آخه ادم بهم بریزه خوبه؟! ن والا... 

عنوان?! پول، پولداری...

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بهش میگم یعنی میشه ی روز بی دغدغه خرج کنیم؟! یادآور این میشه که الانم بی دغدغه خرج میکنیم... 

‌‌‌

(نه اینی نیست که میگه وااااقعاً)!!! 

بعدتر میبینم اینجا ادمها از این قبیل حرف ها زدن... 

من در هر حالت شکرگزارم ولییی!!! 

پسرک خوابه! صدای منم که شده درون لفافه های بینی قشنگ و نچندان بزرگم:)) 

کلی ام کار دارم، کلی ظرف دارم! بعضیا هم دیشب مارو قهوه‌ای کردن، امروز در قالب ی ناهار برای رفع کدورت ما رو دعوت کردن... 

شاید حال مریض و کش دارم نبود این دعوت رو نمیپذیرفتم ولی حالا چرا! اتفاقا خوشحالم شدم:/

امروز حال و هوای خونه ی ما دقیقا شبیه جمعه پاییزی دلگیری میمونه که همه ی غمی درونشون هست ولی کسی حس بروز دادنش رو نداره 😅! 

 

 

 

*پ ن : فعلا که مینویسم! ولی با گوشی زاپاس جناب پسرک،چقدر دلتنگ گوشی خوش دست خودمم!! 

این یکی دو روز...

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

 

سلام:)) شاید برای اولین باره با سلام پست میذارم! 

 

تب دار و مریضم! ولی اومدم بنویسم، ننوشتن از من ی مریض کش دار تر می‌سازه:)) 

سه شنبه طرفای3/30صبح رفتیم شیراز ، حالت تهوع و بی خوابی هر آن حالم رو از ی حالت بد به بدتر بدل میکرد! تا ویزیت شدم و معاینه اولیه و قطره ریخته شد از 7/30تا10/30 درگیرش بودم! دکتر فوری ارجاع داد دکتر مغز و اعصاب برای نوار عصب... 

هر آن به پسرک میگفتم خوب شد با اسنپ اومدیم وگرنه تایم بیشتری توی ترافیک میموندیم گفت اره! ی بغضی تو صداش بود میگفتم چته میگفت کاش هیچی نباشه گفتم ولی من حس میکنم میخوام مردال(بمیرم😁) بشم! و هی و هی حرصی میشد... 

تو شیراز هنوز دوساعت دوساعت برق میره! 

دکتر مغز و اعصاب همه چی رو اوکی داد گفت نگران نباشید این داروها روتین زندگیت رو تغییر میده ولی ورزش رو رها نکن:)) و این قرص ها تورو ممکنه لاغر کنه ولی سردردهات رو بهتر میکنه ولی حتما ام ار ای بده مطمئن بشیم که سرت اسیب جدی نداشته باشه‌! 

برگشتم چشم پزشک دستور عکس داد! گفت همه چی مشکوکه باز معاینه رو تکرار کنید... 

باز باز معاینه تکرار شد و تشخیص داده شماره چشم رو اشتباه گرفتن و شماره چشم اصلی با شماره عینک و حتی شماره که تازه گرفته یکی نیست... 

و همه منشی ها و دم دست اندر کاران دکتر خداروشکرمیکردن که شبکیه مشکلی نداشت! خدایی همشون گل بودن گل! 

 

دکتر چشم پزشکم دکتر توللی بود از بهترین های شیراز و فوق تخصص سرطان شناسی چشم حتی! 

دکتر مغز و اعصابم دکتر زهرا نیکنام! اونم تایید شده بود و واقعا خوب بود... 

 

از فرت خستگی بعد اتمام دکتر، حرکت کردیم که زودتر به تخت خونه محبوبمون برسیم! چندباری هم هر دو تو مسیر پشت فرمون خوابمون برد و نزدیک بود دعوت حق را لبیک بگیم دوتایی😁! 

 

خلاصه تا اینجا خوبم! از اینجا به بعدش هم دست خداست... 

بااین گوشی پست گذاشتن خیلی وقت گیر و بده😪 

تا پست نامعلوم بعدی خدانگهدار... 

روزا نامعلوم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بدترین کار دنیا درحال حاضر پست گذاشتن با گوشی دیگری میتونه باشه‌! 

گوشی نازنینم دو شب پیش ی لحظه دل و روده اش ریخت بیرون و دلش خواست وسط دکتر رفتن های من مارو قهوه‌ای کن:دی

دیدم روا نیست یهو برم:)) 

اگه برنگشتم که هیچی! اگه برگشتم که می‌نویسم 

 

کاش چشای عسلیم تا ابد خوب بمونند، برام دعا کنید! 

گریه هام اخر یجایی منو لو داد...

من دل نازک زیاد از این چشما کار کشیدم روا نبود...