آرشیو خرداد 1405

پست‌های منتشر شده در خرداد 1405

پایان خوش دانشجویی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

یکی امروز صبح مثل دوران دانشجویی اسنپ گرفت و رفت دنبال مدرک لیسانسش :)) بدو بدو و دنبال امضای ادم هایی مختلف که خیلی هاشون با شوخی و حال خوب انرژی مثبت میدادن و یکیش بهم گفت نمیدونی امضا چه کار سختی محسوب میشه اینکه خودکار رو برداری و بخوای تا بلندش کنی و امضا بزنی ثانیه ها میگذره :دی 

اخرشم گف خواستم اول صبحی یکم حالمون خوب بشه خندیدم گفتم تشکر فراوان از خوش اخلاقی شما :)) بعدی ها هم یکی یکی قشنگ بین صبحونه خوردناشون امضا زدن و با ی لبخند و حال خوب راهیم کردن فقط امورمالی ی خانم بد اخلاق همیشه لجوج هست که بهش گفتم میشه راهنماییم کنید گفت برو کافی نت ! رفتم حتی کافی نت هم نتونست کارمو راه بندازه …

امدم امور فارغ التحصیلان ی خانم متین گوشیمو گرفت تمامی کارها رو انجام داد تهشم گفت دختر قشنگم موفق باشی حالا میتونی برای فارغ التحصیلی درخواست بدی :))

رفتم امور مالی بهش گفتم اولین باگ این مدلی برا من اومده بود بالا خندید گفت خوبه که قشنگ خودت فهمیدی باگ داره خانم مهندس ، بهش گفتم من اخرین شهریه ام رو دانشگاه بیشتر ازم گرفته میشه چک کنید که پولم برگشت میخوره یا ن ؟! خندید گفت اره ما بدهکارتیم تو خیلی عجیبی اولین باگ اولین نفر که دانشگاه بدهکارشه گفتم حتی خیلی استادا هم اون دنیا بدهکارمن خندید گفت تا این حد گفتم اره گفت میدونی باهات امروز خیلی خندیدم توی دلم گفتم تو راه نیومدی من باهات راه اومدم :)) ولی توی جواب با ی لبخند ملیح افتادم دنبال باقی کارها …

با اینکه نیمه کاره موند و باید مدرک دبیرستانم رو ،روی پروندم میذاشتم ،رفتم دبیرستان یهو شور اون روزا برام زنده شد چه زود همه چی خاطره شد همین دیروز بود بچه مدرسه ای بودما🥲!

میدونی گاهی وقتا بعضی چیزا میخوره به صورتت نه سیلی ام اتیکت میشه تا ابد ، میدونی تا قبل جنگ خودت عکس میبردی برا مدرک ولی حالا مدرکا رو بانک ملیی براساس احراز هویت کارت ملیی صادر میکنه یعنی چی یعنی عکس کارت ملیم میشه عکس مدرک تحصیلیم😭! 

#جدیداً_شاشیدن_تو_شانسم

پ ن : شاید بعد ها عکس اضافه کردم از امروز :))

 

گاهی باید رفت …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

انگاری باید میرفتم از این خونه تا یاد بگیرن یکم خودشونو جمع و جور کنن ، انگاری باید میرفتم تا همه به خودشون میومدن که اقا این ادم ممکنه بزنه سیم اخر …

شایدم چون من بی حس شدم همه چی تغییر کرده از نگاهم ، همه چیز ممکنه ولی مهم نیست مهم اینه که موقعیت و ادما اینقدر آزارمون ندن …

میدونی خودمون کاری میکنیم که ادما هوا ورشون میداره خودمون باید حواسمون به همه چی باشه …

 

مکالمه های کوتاه

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بهم میگه میشه صورتت رو ببینم میگم من که آدم جدیدی نیستیم میگه خیلی تغییر کردی میگم نمیدونم !

بهش میگم ی چیزی بگم میگه اره هربار اره برای بار هزارویکمین بارم اره ، بهش میگم مگه میدونی چی میخواستم بگم گفت خب تو بگو بعد من میگم چی میخواستم بگم ، بهش میگم من همه عالم و آدم رو زدم کنار ولی تورو گرفتم پاشدم اومدم توی ی محیط کوچیک و ی آدمای محدود به امید اینکه بریم جایی که دوتامون کنار هم باشیم گفت باز گفتی بخدا منم ناراحت اینم الان نمیتونم کاری بکنم …

گفتم باشه ، خودش بعد از چند مین سکوت گفت من فک کردم میخوای بگی بازم برگردی عقب منو انتخاب میکنی خواستم بگم اره هیچکی تو نمیشه تو تکی تو مثلت نیست تو پاداش کار خوب منی …

برگشتم گفتم نه این حرفم نبود !

 

کابوس

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

ظهر با کلی کلنجار رفتن با خودم آخرش کلا چاله چوله های پتو رو پر کردم که گرم بشم و خوابم ببره ، خوابیدم ولی نمیدونم چی شد ی کابوس بدی دیدم با وحشت بیدار شدم دیدم پسرک داره اب میخوره بهش گفتم بطری رو بده بهم نتونستم منتظر لیوان بمونم سر کشیدم ی نصف یک و نیم رو خوردم که به صرفه افتادم ، حال بدی بهم گذشت تا ی ربع بعدش تپش قلب داشتم وحشتناک 🤦‍♀️!

اولین بار بود پنیک این مدلی توی خواب میزدم ، واقعاً وحشتناک بود …

پ ن : هنوز ی جاهایی سادگی میکنم ، ولی دستم میاد منم بار اولمه که این مدلی دارم رفتار میکنم …

پ ن : یادم نمیره دلسوزی بی مورد دیگه نکنم برای هیچکی :) خودم برای خودم …

کولر محبوبم 😎

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خوابم میاد ولی نمیبره :دی

تابستون خونه ی ما اینقدر مسخره اس که وقتی مهمون داریم کنترلش مدام دستمونه ، خاموش روشن خاموش روشن 😅! یشب مهمون راه دور داشتیم از همکارای پسرک بودن بنده خدا ها بار اولشون بود خونه ی ما میومدن ولی خب اینقدر بهشون خوش گذشت تا سه روز موندگار شدن ! جالب اینجا بود که شبا هوا خوب بود اینا یخ میکردن ولی روشون نمیشد حرف بزنن :دی 

وسط شب یهو من بیدار شدم به پسرک میگفتم چرا اینا کولر رو خاموش کردن دارم عرق میکنم گفت من روم نمیشه برم روشن کنم اینا معذب میشن ، تا نگو یخ کردن خاموش کردن حالا اونام روشون نمیشه روشن کنن 😅

وقتی روشن کردن من تو دلم میگفتم خیرش رو ببینید …

صبح بچه ها میگفتن عمو ما کولر رو دیشب خاموش کردیم روشو نداشتیم باز گرممون شد روشن کنیم خندیدم گفتم ما تو فکر بودیم روشن کنیم گفتیم شاید شما سردتون بشه :دی

خلاصه داستانی داشتیم …

الان دارم یخ میکنم برم تو اتاق عرق میکنم … پسرک خوابه خاموش کنم میگه چرا خاموشه من گرممه 🤦‍♀️!

بحث بحث تفاوته…

دیشب زیاده روی کرده بودم رو دل کردم ، طرفای سحر بود پاشدم و پناه آوردم به سرویس بهداشتی و ادامه ماجرا …

اومدم سرجام و خوابیدم تا ساعت ۶/۴۵ دقیقه ، پسرک بیدار شد منم پاشدم دیدم ماهی که برای ناهار در آوردم رو داره اوکیش میکنه ، بعدشم من موهامو شونه کردم و ی صبحانه ردیف کردم برای خودم و خوردم …(پسرک رفت صبح زود ، ولی زودی برگشت اون حس از دست دادنه میدونم توی عذاب الهی گذاشتش😎)

الانم درگیر ماهی ته انداز برای ناهار امروزم 😍! ی حشویی درست کردم فقط باید جنوبی باشی تا بدونی چه حالی میده (ایکون از اون تقه هایی که با دهان و صدای دلچسبش شنیده میشه 😁) ! خلاصه که جاتون سبز …

 

زندگی بدون کافئین

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خودم امروز متوجه شدم سه روزه که هیچ کافئینی وارد مغزم نشده ، هم خوب بود هم بد …

خودم میدونم که سایز کم کردم و دلیل اصلیش فشار زیاده !

ولی به خودم قول دادم بیشتر حواسم به خودم باشه :)) 

برمیگردم به روتین ماسک و رسیدگی به خودم 😅

و غذاهای خوشمزه و ورزش !

پ ن : تراپیست اون روز بعد حرفایی که بهم زد و حرفامو شنید ، بدلیل اینکه از ۱۶ سالگی میشناستم و این شناخت بالا ۸ الا ۹ سال هست ، میگفت دختر قشنگم من ازت معذرت میخوام یجاهایی رو تند رفتم چون حق تویی که میدونم کی هستی و چی کشیدی این نبود ولی مرسی که اینقدر عاقل و بالغی خوشحالم ! ولی از همه اینا بگذریم من این روزا پیش کس و ناکس گریه کردم …

و شدم دخترک خاکستری رنگ …

من خودم رو میشناسم و میدونم این زندگی رو قشنگ میسازمش و یجوری ام میبرمش جلو که خودشم نفهمه حل شده تو زندگی …

کوچکترین وبلاگ نویس

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

این محیط همونقدر که قشنگ و امنه همونقدر هم اسیب زننده اس …

یادمه منم اولین دوره ای بودم که ششم رفتم و وبلاگ نویسی جزئی از درسهای کتاب کاروفناوری بود !

ولی اینکه این نسل از سن شون جلو ترن خوبه ولی بی شک بیشتر اسیب میبینن و زودتر درگیر اسیب اجتماعی و درهم امیخته روحی و روانی میشن 🫠

 

هرچیزی بهایی داره

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

آدم هرچقدر آگاه تر میشه بیشتر سر اینکه همه چی رو میفهمه ولی نمیتونه کاری انجام بده اذیت میشه ! آگاهی همونقدر که ادمو آروم میکنه همونقدر هم آدمو نابود میکنه …

رمق ندارم ولی با خودم عهد بستم کتاب بخونم و اینجوری نمونم ! 

اتل بینیم داره کم کم بلند میشه فردا باید درش بیارم 

 

کوپن مصرف شده

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

تنها کسی که همیشه برام قوت قلبه ، خودشه ( خانم تراپیست) وقتی حرف میزنه حس میکنم مامانم داره باهام حرف میزنه ، یجوری تلاش میکنه منو خوب کنه انگاری ی دختر راه دور داره و اون دختر راه دورش منم ! یادمه همیشه بهم میگفت تو دختر منی فک نکن میای اینجا همیشه تو بحثت با بقیه فرق میکنه ، ولی الان توی این موقعیت واقعاً مادری کرد …

ادم خوبای داستان هیچ وقت از یادت نمیرن …

یعنی این چه حالیه ؟!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دیروز عصر خونه رو جمع کردم لباسا رو به هر سختی بود اتو کشیدم ، وسایل هامونم جمع کرده بودم تقریباً ! غروب رفتیم نمایشگاه بعدشم اومدیم خونه مامانم ، توی مسیر دمغ بود عصبانی بود ، هرچقدر ازش میپرسیدم چته میگفت هیچی ولی بچه ها من میدونم داره نشانه های افسردگی درونش بروز میکنه ، وقتی پا میشم از جامون میرم تو اتاق تا بیدار میشه فوری میاد دنبالم میگه چرا نیستی وقتی ام بیرونه فوری میاد خونه و از در صدا میکنه ! 

خودم حس میکنم اون حس از دست دادنه اومده سراغش ترسیده بدم ترسیده ولی اون خودشیفتگیش اجازه نمیده حرف بزنه …

من ی دیوار بین خودم و پسرک و خانوادم ساخته شده انگاری دست خودم نیست ولی حس محبت بهش ندارم نمیتونم از ته دل محبت کنم قشنگ حرف میزنم ولی متاسفانه قلبم حالش از حرفام بهم میخوره …

امروز صبح ازش پرسیدم از دیروز دمغی چته ، میگفت دلم نمیخواد ازت دور بشم ناراحتم دماغت داغون شده و من هزینه عمل ندارم ناراحتم بابت همه اتفاقات حالم بده و مغزم بد پریود شده …

واقعا نیازه کوپن این ماهمون رو مصرف کنم ! رجوع به تراپیست …

چرا صبح نمیشه ؟!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بعضی شبا هرکاری کنی صبح نمیشه حتی اگه برای هزارویکمین بارم که شده با خودت عهد بسته باشی دیگه گریه نکنی …

کم میاری و باز زار میزنی …

خدایا کجایی ؟! جواب بده دیگه …

زورم فقط به نوشتن اینجا میرسه ! 

در جریان زندگی …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبحانه رو خوردم ، قرصها رو خوردم ناهارمم در حال جا افتادنه ، برنجم داره دم میکشه ، زندگی در حال جریانه…

میدونید از اینکه اینجا و شما رو دارم چقدر خوشبختم♥️

مثل قبل باید به زندگی ادامه بدم حتی زمانی که حالی دیگه برام نمونده ، وصلم به سرم هایی مثل ناهار پختن ،کتاب خوندن ،دوره دیدن و تلاش برای بهتر شدن …

زندگی تا زنده ای همینه دیگه باید ی جوری وصل کنی خودت رو به جریانش …

میدونید چرا میگم خوشبختم با وجود شماها ؟! 

کامنت هاتون رو که میبینم قند تو دلم اب میشه که چقدر منتظرید من زودتر خوب بشم …

خوب میشم ،قول میدم خوب میشم ، حتی قول میدم قوی تر از قبل هم بشم و شدم اینقدر قوی که یاد گرفتم کنار همه بی مهری ها بی تفاوت رد بشم و به خودم نگیرم …

 

شب نشینی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بیدارم ، قورمه سبزی پختم امشب برای ناهار فردا ، مامان پسرک میگفت بذار خودم درست کنم گفتم نه ممنون دیگه خودم کم کم بلند میشم کارهامو میکنم چیزایی که در توانمه !امشب خونه ی خاله پسرک بودیم پسرخاله اش ی دستی زد بهش پسرک سرخ شد ، گفت بد زدیش ازت ناراحتم این دختر غریبه و مهمون ماست اینو من به عنوان دختر خونمون میبینمش پسرک گفت بخدا نه من که دلم نمیخواد همچین اتفاقی برا خانمم بیوفته ، یهو وسط حرفاش میگفت نه همه اش تقصیر خاله اس این خاله رو فقط من میشناسم چه جونوریه ، منم که فقط به سختی میخندیدم بهش گفتم تورو خدا اینقدر منو نخندون گفت خب تو نمیفهمی این مظلوم نشستن تو ما رو معذب میکنه بذار ی دور همه رو اذیت کنم 😁! گفتم هرجور دوست داری گفت حالا پسر خاله جیبت رو شل کن بریم شیراز ی مماخ جدید برا عروسمون بخریم بیایم منم که واقعا سخت نفسم میاد خندیدن که بماند ، پسرک میگفت بخدا ندارم اگه داشتم همین فردا راهی میشدم ، میگفت خجالت بکش ما ی عروس خوب داریم که اونم زن توهه :دی

رو کرده میگه این خاله و پسر و عروس دیگه اش رو ول کن مهم نیستن ولی ما تورو خیلی دوست داریم کاریم به اینا نداریم میگم بهش شما به من لطف دارید واقعا ! میخنده میگه حالا جدی نگیر ما همه رو دوست داریم 🤦‍♀️😁

ولی خدایی خاله پسرک روزی که فهمید زنگ زد به پسرک گفت بیا ی روغن مخصوص دارم ببر کمر خانمت رو چرب کن دم به دقیقه زنگم میزد میگفت خاله این بلاها چیه سرت میاد گفتم خاله ‌واقعا نمیدونم ! ولی هنوز کسی اصل قضیه رو نمیدونه …

پ ن : صبر من داره جواب میده ، اونی که اتیش برای من روشن کرده خودش داره میسوزه …

خوشحال نیستم ولی من با خدا عهد بستم اومدم اینجایی که هستم …

پ ن : شنبه رو خوب شروع کنیم که گند زده نشه به کل هفته 😊اینو پسرک باز گوشزد کرده …

صبر !

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اون چیزی که تو بینی تا حلقم جایگذاری شده بود رو کشیدیم ، از همون سوراخ فقط نفسم رد و بدل میشه !

میدونم باز عمل لازمم ولی بازم میگم هرچه خیره …

گم شدم توی خودم ، خودمو پیدا کنم دیگه آدم سابق نیستم ، هرچند الانم نیستم بازم میگم هر آنچه خیره از ان منه …

 

خدایا …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خدایا اوضاع زندگی ام بدجور بهم ریخته است،دنبال راه بودم که ادرس تورا به من دادند،گفتند اگر هیچ راهی نماند اگر هیچ دری باز نشد، هنوز خدا هست و من امدم …

تلو تلو بلند شدم کارهامو انجام دادم این مدلی خونه رو نمیتونستم تحمل کنم ، دفتر برنامه ریزی مو اوردم چیزایی که میتونستم بنویسم رو نوشتم برای انجام …

میدونم میاد و میگه چرا این کارها رو کردی ولی خب من نیاز داشتم به ذهنم آرامش بدم برای منم تمیزی و غذا پختن کارهایی که عشق ازشون برام چکه میکنه، یکمی مسخره اس ولی خب برای ی زن خاندار طبیعیه :))

با نی اب خوردنم مسخره ترین کاره :))

ی سکانسم گریه کردم ، چیزی که خانوادم ازم شرط گرفته بودن من انجامش ندم ولی خب بهترین و شریک این زندگی و پس و پیش این زندگی هم همین گریه ها بوده و هست …

پسرک نوبت دندون پزشکی داشت رفت ! تنهام از ساعت۹/۳۰ تا فک کنم ۲ شایدم ۳ ولی خب این تنهایی حس بهتری داره برام بی شک …

___________________________________

همتونو کم و بیش میخونم :)) ولی بیاین بگین این روزها چی باعث انگیزه برای ادامه زندگی شده براتون ؟!

 

رخ کارو خیلی تمیز در اورده ، همه فک میکنن من خونه ی مامانم تو سرویس بهداشتی لیز خوردم حتی مامان پسرک 😅! 

دنبال حاشیه نبودم همون بهتر که کسی نفهمه …

دیروز دم اتاق عمل وقتی تحویلم داد هی میدیدم بغض قورت میده ، بهش گفتم من اگه برنگشتم که میبخشم برگشتم بی رحمانه برمیگردم خندید گفت تو برگرد بی رحمانه برگرد …

اینقدر که دیروز توی اتاق عمل گوگولی باهام برخورد شد دلم نمیخواست به این زودی کارشون تموم بشه خب 😁!

دیروزم کلی مهمون رد کرده …

اقا عطسه لامصب کجاست میاد سراغ من 🥲