عمل کردم
· · عمل کردم اسپیلنت گذاشتن ، تا ظهر اومدم خونه !
من خوبم مرسی که نگرانم بودید …
همینقدر با حوصله اومدم براتون عکس پست کردم 😁🤦♀️
· · عمل کردم اسپیلنت گذاشتن ، تا ظهر اومدم خونه !
من خوبم مرسی که نگرانم بودید …
همینقدر با حوصله اومدم براتون عکس پست کردم 😁🤦♀️
· · عاقد ، عاقد عقدمون بود و از قضا از همشهری های پسرک هم هست …
یادمه سر عقدمون اینقدر جینگولک بازی در اورد اخرشم خانواده ما میگفتن اما خوشمون اومد اخوند کت و شلواری اوردین و عجب قشنگ پشنگی بود 😁!
صداشم شبیه یکی از بچه های بلاگیکسه از قضا ، یکی از شماها که من صداش رو شنیدم 😅
ی دخترکی ام توی فامیل مامانم داریم ما اخرش نفهمیدیم این ترنسه این گی این چیه توی همه عروسی هام ماچ من میکنه 😁من چندشم میشه همیشه پسرک هم میگه من خوشم نمیاد این میاد ماچت میکنه ها 😁🤦♀️میگم خب این دختره میگه بخدا نیستا این از منم مرد تره 😂
امشبم هست یک تیپ مردونه ای هم زده لامصب ادم دلش میخواد روش کراش بزنه 🫠
هیچی ما قبل از عمل اومدیم ی عروسی 😅
مامانم زنگ زده میگه شمام بیاین عروسی ، گفتم مامان فردا عمل دارم میگه چرا دکتر اینقدر زود نوبت عمل داد میگم مادر من من نمیتونم نفس بکشما :/ میگه خب بیاین تا از این فاز دربیاین میگم باشه پسرک میگه منم دلم عروسی میخواد بریم میگم باشه با اینکه درد دارم ولی میریم شاید استرسم کم شد …
بخدا که پسرک با این پشتوانه ای که توی خونه ی مامان من داره منم داشتم دو لپی خانواده رو میچسبیدم :)
خلاصه اینکه من خودم برد نکردم ولی بقیه به پای من برد کردن …
· · ظهر قبل ناهار بردم حمام میگه بذار از این چالشها بریم میگم کدوما میگه از همینا که موهاشونو جمع میکنن بعد حالت میدن میگم باشه منو میشونه موهام سشوار میکشه تهشم به حساب خودش حالت داده🤦♀️

بهش میگم باشه حالا که چالش تورو رفتیم چالش منم بریم میگه تو چی دوست داری انجام بدی ؟! میگم ترند قهوه و اب گازدار ، میگه تو جون بخواه چشم …
هیچی دیگه رسماً خل شدیم …

· · امروز میگه میدونی ی ماشین زدن به اسم توکا میگم اره میگه تو همیشه خاص بودی توی انتخابات ، میگم اره اینم ی اسم مستعار مخصوص خودم بود دیگه :/
· · این دو روز پسرک به مامانش گفت غذا بپزه ، منم هربار تشکر کردم از مامانش (به خودم قول دادم این بار من از صفر شروع کنم و دیگه ادم سابق نشم ، دل رحمی های الکی کنار گذاشتم ) مامانش هم از بودن کنار من بودن احساس خوب نشون داد که من خوشحالم شما باهام سر سفره نشستین !
بحث رسید به اونجایی که پسرک گفت چرا اینقدر مامان زن پسرت جنس خرابی میکنه ، گفت اون به هیچکی احترام نمیذاره قطعا هیچ احترامی هم دریافت نمیکنه نه از شوهرش نه بقیه ، من تماما سکوت کردم و هیچی نگفتم یعنی قبلا هم هیچی نمیگفتم ولی حالا دیگه سکوتم از اینه دلم یجایی گرمه به وجود خدا😉 !
ته دل من اینه این احترامی که من گذاشتم خواهرت رو کشوندم تو خونت ، برادرت رو بعد ده سال اوردم خونت ولی تو چیکار کردی تمام تلاشت این بود منو از چشم پسرت بندازی و تا اینجا موفقم شدی ولی بعید میدونم دل من راه بیاد دیگه با شما متاسفانه ، ولی مسیرم تغییر کرده …
منظورش زن داداشش بود *
_______________________
قشنگی های زندگی زیاده ولی من درد دارم !
______________________________
· · میدونی ذهن من پر از حرفایی هست که با منطق هیچ کس جور درنمیاد …
فردا صبح ساعت ۸ وقت عمل دارم !
دنبال اینم امروز برم ناخن هامو ریمو کنم …
دلم میخواست امروز قورمه سبزی درست کنم ولی دیدم حتی نمیتونم پاشم ، به زور ی قهوه خوردم که بتونم یکم خودمو از فاز خنثی بودن دربیارم …
دیشب هر لحظه تکون میخوردم میگفت چیزی لازم نداری گفتم نه بخواب ، صبح چشام باز کردم دیدم داره نگام میکنه!
بچه ها قضاوت نکنید باشه میدونم منو به عنوان کسی که تا جایی شناختین دوسم دارین ، ما قبلا هم به جنون رسیدیم که همو زدیم هربار منم مقابلش میزدم ولی اون روز من مشتی که دماغم خوردم افتادم کلا ! منم بی تقصیر نیستم ولی تقصیرات من سرکارای خانواده اش متاسفانه که من هیچ وقت گذشت نمیکنم از این خانواده …
من هنوز یسال نشده رفتم اتاق عمل هیچ وقت یادمه نمیره شبا دزدکی خم میشد رد میشد میومد پیش من ، یادم نمیره کار و زندگیش رو رها کرد اومد که من اب تو دلم نکون نخوره ، ی روزایی منو حموم میداد ، برام ظرف میشست خونه و زندگیمونو تمیز میکرد ، غذا دهنم میذاشت !
عملا این کارها رو خیلی مردا واگذار میکنن به اینو اون ولی پسرک نکرد ، من بی چشم و رو نیستم !
الانم بذارید من کمتر بنویسم از این روزهایی که گذشت…
پ ن : شماها چیکار میکنید ؟! خوبین ؟؟
قشنگی این روزها چی بود هیچی فقط دیشب پیتزا خوردم :)) دل خیلیا رو شاد کردم …
خنثی این روزا چی بود هیچی با درد و ناراحتی برگشتم سرخونه و زندگیم ، تازه مقصرم من بودم …
بد این روزها چی بود اینکه نمیتونم راه برم نمیتونم بخوابم نمیتونم بشینم …
میگه من هیچ وقت نمیتونم خودمو ببخشونم ، توی دلم گفتم من مجبورم حرفای قشنگ قشنگ بزنم ولی دیگه دل من دل اون ادم سابق نمیشه ، شاید خیلیا از دستم ناراحت بشن ولی مردها چندش ترین موجودات دنیا شدن برام ، بی حس شدم ولی همین که توی خونه ی خودمم دلم قرص چون دل کندن از خونه برام خیلی سخت بود …
به گمونم ماه ها خونه خواب باشم …
توی طول تمام این مدت من سر جمع ۱۲ ساعت مفید نخوابیدم !
بازم ممنونم که بودید !
· · پسرک به سرشیفت شون گفته من ی کار مهم برام پیش اومده فوری باید برگردم ! از کله سحر همکارا دارن زنگ میزنن چی شده بیمارستانی ؟ میگه نه ،میگفتن ان شاءالله که خیر باشه پسرکم هر بار میگه خیر که نیست ولی اومدم میگم چی شده …
من بهش میگم میخوای چی بگی خب میگه نمیدونم ی چیزی بگو بگم ، میگم بابا اینا خودشونم که سر درنیارن خانم چندتاشون شماره منو دارن زنگ میزنن چی بگم 🫤
هیچی دیگه اخرین تماس اقا تموم شد خانم یکیش پیام داده عصر بریم بیرون باهم گفتم باشه اصلا حواسم به این مسئله نبود 🤦♀️!
اقا من نمیتونم دروغ بگم لو میرم همیشه 🫠!
· · از دیشب که برگشتم سکوتم حوصله حرف زدن نداشتم هعی میگفت چته میگفتم هیچی ولی همینکه پامو میذارم خونه مرور کارهاشون جلومه اینکه نمیتونم عادی حرف بزنم اینکه شرحه شرحه ام کردن …
تازه فهمیدم داداش ساده ی من زنگ داداش پسرک زده برای شراکت توی ی کاری منو کارد میزدن خون نمیچکید دلم میخواست زنگ بزنم فحش بکشم به داداشم بگم نونت کمه ابت کمه دنبال دردسری برا خودت اینا گندی که تو زندگی من زدن میخوای وسط زندگی توهم بیارن ولی باید موقعیتش پیش بیاد تا حالیش کنم 🤦♀️!
پسرک دیشب کوکی خریده بود که من خوشحال تر باشم (یعنی لعنت به شکم و چشم ادم شکمو که تا خوراکی میبینه از خود بیخود میشه ) منم ی تشکر کردم خوابیدم ! صبح پاشدم دیدم فقط دوتا برا من مونده 🫠
پ ن : عکس اضافه میشود:/

پسرک زنگ زده میگه من دلم تنگ شده،میگم بمون سرکار مرد ! میگه وسایلات جمع کن من تا شنبه جون به لب میشم :)) ی خنده پت و پهنی تحویلش دادم !
.
.
.
.
تنکس گاد ! ولی قورمه سبزی فردا چی میشه کاش مامانم کنسلش کنه😁!
پ ن : دلم خونه ی ننه ام رو میخواد خدایی حوصله جنگ اعصاب رو ندارم بخدا 😓
برادر زاده بزرگم اومد خونمون مامانم حمام بود،امد یکم سر به سرش گذاشتم بهش گفتم میدونی من ی چیز خیلی خوشگل تو چشمای تو میبینم اگه بدونی چیه گفت واقعا گفتم اره یکم فک کرد گفت عمه بخدا من نمیبینمش بگو چیه ، گفتم بهش تو چشمای من چیز قشنگی نمیبینی تو ؟!خندید گفت چرا خودمو میبینم گفتم خب اونیکه تو چشای تو بود هم من بودم دیگه 😅 !
امده با داداشش در حمام وایساده مامانم بیاد بیرون باهاش حرف بزنه اصرارش میکنم بگو من بهش میگم، صاف وایساده تو چشام نگاه میکنه میگه عمه جان ی چیزی بین خودمو مامان جونه اصرار نکن ، خدای من این کی بزرگ شد (لیلا بیا و ببین پسر محبوبت بزرگ شده😁) اخرشم مامانم بیرون نیومد اومد بهم گفت عمه جان به مامان جون بگو چرا کفش ورزشی های منو نیاورده تو جاکفشی بذاره من ناراحت شدم (😂) من همیشه همراهیشون میکنم ! گفتم من معذرت میخوام از طرف مامان جون چشم ببخشید ما یادمون نبود ولی خب ما لباس فوتبالی هات رو شستیم گفت مرسی عمه جان پس دیگه به مامان جون درمورد کفشا نگو گفتم چشم ولی بعدش به مامانم گفتم اینقدر که خندیدم غم و غصه هام یادم رفت 😂
چند شب پیشم میگفت من ی ده سال دیگه زن میگرم ، گفتم عمه جان زشته گفت هیچم زشت نیست چرا عموم تو ۱۹ سالگی زن گرفت (من فقط سکوت🫤)!
میگفت تو بچه بیاری دیگه مارو دوست نداری گفتم غمت نباشه تو تا ابد بابای منی تو قلب منی تو حسابت از همه جداس یکمی دلش قرص شد 😁🤦♀️
پ ن: لیلا با ما زندگی کرده اون روزا رو …
لیلی بلاگیکس خودمون😉
· · بوی عصر جمعه میاد خب ولی پنجشنبه اس :/
دلم میخواد پاشم برم سر خاک بابام ، روحم سرگردونه خودشم نمیدونه چی حالش رو خوب میکنه 🤦♀️
چرا روزای تعطیل اینقد همه جاخلوته حتی بلاگیکس :))
امروز ناهار نذری میخوریم ولی مامان خانوم بهم قول داده فردا رو قورمه سبزی درست کنه :) میگه چون تو دوست داری این حفظ احترامش رو دوست دارم خدایی ولی یوقتایی یجوری حرفمو گوش نمیده باید حتما با داداش بزرگم حرف بزنم که متقاعدش کنه …
ازش چیزی درخواست میکنم بهم میگه من نوکر و فرمانبردار توهستم خانم (فامیلیم) میگم مامان اینو نگو هیچ وقت من این مدلی صحبت کردن ی بزرگتر باهام رو حتی از روی محبت هم دوست ندارم میگه چشم ولی باز بعد از هر درخواستی باز همینو میگه 🥲!
خیلی دوستش دارم خدایی اگه نداشتمش نمیدونم چیکار میکردم و چه اسیبی به خودم میزدم ! ولی اسیب هایی که از بچگی خورده تا امروز باعث میشه این تعاملاتمون باهم گاهی جور در نیاد …
بچه ها من به اون مرحله رسیدم که واقعا واضح میبینم کسی رو که روحیاتش رو دوست دارم هم فرکانس ،هم ترومایی و هم اسیب پذیری مشابه ای داریم ولی خب توی گفت و گو به مرور طرف مقابل اعتراف میکنه …
· · چقدر دلم تنگ شده برای پسرک اینقدر حالم بده که دلم میخواد بزنم زیر گریه ، دلم میخواد خدا اون دری که قفل کرده تا من تلاش کنم رو باز کنه واقعا درموندم …
اخرین بار خواسته ام این بود که خدایا پول ماشین رو جورش کن در به در دنبال پول بودیم خودش یجوری جورش کرد و یجوری شد که ما باورمونم نشد یادمه روزی که اقاهه صدام زد خانم فلانی شما هستی گفتم بله گفت بیا امضا و انگشت بزن که ماشین رو تحویل گرفتی یکی برام شربت اورد و با ذوق گفت مبارکتون باشه خانم مشخص ادم های تلاشگری هستین گفتم اره ولی خدام هیچ وقت تنهام نذاشته هرچی خواستم نه نگفت، خندید گفت مگه هنوز تو سن و سال شماها کسی معتقد هست گفتم اره هست !
یادمه پسرک تا قبلش به من میگفت من خدا رو تو زندگیم نمیبینم جز یجایی اونم اشنایی با تو توی روزایی که واقعا بریده بودم از همه ی دنیا ولی شدی بهانه وصلم به زندگی ولی روزی که گریه هامو دید و پول جور شد همیشه میگه تو برکتی تو رو زدی خدا روی تورو گرفت …
ولی این روزا گهی که زدم به همچی پیش خدامم رو سیاهم😢خدایا ولی من میدونم ی جای کار داره میلنگه که این اتفاقات سر راه من قرار گرفته ، تو قرصم کن …
کاش شمام امشب با زبون خودتون برای من دعا کنید جور بشه و اون اتفاقاتی که دلم نمیخواد ازش پیش هیچکی حرف بزنمم درست بشه …
· · منو پسرک همیشه وقتی یکی میاد کنارمون که نمیتونیم راحت حرف بزنیم بهم میگیم خدا تورو همیشه سلامت بداره دیگه اون یکیمون کوتاه میاد و گوشی رو با خدافظی کوتاه قطع میکنه :))
دیروز ازش پرسیدم کی پیشته گفت همکارم زَکی (یادتونه تیکه کلام حشمت فردوس رو تو فیلم ستایش😁زِکی بود) امروز یهو وسط حرفامون گفت سلام زکی خوبی منم خندیدم گفتم زکی من دارم با تو حرف میزنما چرا گوش نمیدی گفت خدا تورو همیشه سلامت بداره گفتم زکی میخوای قطع کنی ؟! دهنش در رفت گفت من برگردم خونه ی زکی بهت میگم صدای همکارش اومد گفت چی من از ترس قطع کردم 😂!
پ ن : خدایا منو ببخش ولی ی همکارم دارن فامیلش ساکی هست 😂! ی شب که همکارا با خانواده ها جمع بودیم گفت فهمیدین مردیکه ساکی چیکار کرده من برگشتم ی لحظه هاج واج همشونو نگاه کردم بعد دیدم همینجوری حرف میزنن من رو کردم به پسرک گفتم بچه نشسته رعایت کنید گفت بابا فامیلشه دیگه اون موقع همه فهمیدن چی شد زدن زیر خنده من روم نمیشد حرف بزنم هر بار خودمو با پذیرایی سرگرم میکردم😁
· · مناسبت های عید غدیر خونه ی ما همیشه زیاد بود :)
یکی از داداشام عید غدیر به دنیا اومد
عید غدیر نامزد کرد
ماهم سه سال پیش عید غدیر نامزد کردیم
عید قشنگیه ولی خب ناراحتم جایی داریم زندگیم میکنیم که قیمه ها رو ریختن تو ماستا و هیچ جوره هم نمیشه جداش کرد !
خلاصه عیدتون مبارک :) پیش پیش …
میدونید من کلا سخت ادما رو کنار میذارم ولی وقتی ام به ذاتشون شناخت پیدا میکنم دیگه یجوری کنارشون میذارم که طرف بیاد تو حلقمم بشینه بخنده وقتی پاشه بره من بیشتر ازش متنفر میشم اینم از رفتار هایی بود که بعد از ۱۸ سالگی نقش بست درونم :/ نمیدونم خوبه یا بد ولی همینم باعث شده آدمهای محدودی کنارم باشه …
کلا دیگه دارم یجوری میشم که خیلی مثل قبل ارتباط نمیگیرم چون آدما واقعاً ترسناک تر از قبل شدن !
.
.
امروزم پاشدم رفتم باشگاه خیلی خوابم میاد به حدی که خودم میدونم چقدر تلاش کردم که ورزش کنم !
ولی حالا مغزم اجازه خواب نمیده و هی میخواد منو بیدار نگه داره …
پ ن : لطفاً قضاوت نکنیم ادما مثل قبل حوصله ندارن همه خسته ان ! نظر نذاریم جایی اگه نمیخواد در راستای اون پست باشه کسی یقمون رو نمیگیره که میگیره ؟!
· · یسری ادما رو نمیتونم درک کنم اصلا هیچ اسمی براشون پیدا نمیشه که بشه روشون گذاشت …
دو به شکم بنویسم یا ن ، دیگه انگاری حس نوشتن از روزمرگی هام رفته ، میدونی این حس منفی که دریافت میکنم دیگه طاقتی برام نمیمونه …
از اینکه فشار عصبیم کم میشه با نوشتن ولی انگار با ی حرف تو ذوقم خورد …
· · گروه خانوادگی رو توی واتساپ باز کردم دیدم داداشم فیلم روزی که شرکت ها رو زدن گذاشته ی دور گریه کردم باهاش ! روز وحشتناکی بود پسرک توی شرکت بود یکی از داداش هام باز توی شرکت بود اون یکی داداشمم بود ولی من خبر نداشتم شب کار بوده داشتم با پسرک حرف میزدم داشت میگفت من توی حراست نشستم و میخوام برم خوابگاه ، یهو همینجوری که حرف میزدیم ی صداییی اومد بهم گفت زدنمون و تند تند از من سوال میپرسید میدونی داداشت کجاست گفتم نه من دیگه نمیتونستم حتی اب دهانم قورت بدم یکی یکی زنگ زدم کسی جواب نمیداد من تو اتاق گریه میکردم که مامانم صدامو نشنوه زنگ میزدم به همه اطرافیانشون، اخرش داداشم جواب داد و گفت ما تو پناهگاه هستیم ولی زنگ نزنید دو طرف شرکت رو زدن 😭!من هی به پسرک زنگ میزدم و میگفت زنگ نزن دیگه بذار من بدونم کی اینجاس با خودم بیارم…
وقتی برگشتن همشون تقریبا معلق بودن و حال خوبی نداشتن و من به چشم خودم دیدم داداشم ، پسرک و داماد عموم که توی ی محیط کار میکردن چجوری موهاشون سفید شد …
پسرک هیچ وقت این اندازه ناامید نبود …