آرشیو خرداد 1405

پست‌های منتشر شده در خرداد 1405

بعد از باشگاه رفتم حمام ، حالا که موهام خشک شده ی موج قشنگ ی حالت باحالی به خودش گرفته 😍!

اول ماه بود رفته بودیم خرید اصولا خریدامون زیاده چون من هرچیزی که فک میکنم نیازه رو همون اول ماه خرید میکنم دیگه بمونه تایم هایی که مهمون داریم بریم خرید مجدد ، از قضا همون روز اینقدر فیش خریدا زیاد بود اقا به من گفت خانم رفتی خونه چک کن هم وسایلات هم فیشت که یوقت قیمت اینور اونوری نشده باشه منم ی باشه گفتم و اومدم تو ماشین تا پسرک خریدا رو بیاره ، اومدیم خونه پسرک داشت تلویزیون میدید من اسپری وزی لروکس هم خریده بودم با شامپوش ، توی ماهواره داشت تبلیغ میکرد همون حین کنارش نشستم گفت چقد کله ات بوی خوبی میده منم هی نشستم تعریف خودمو دادن و اونم نگاهم کرد گفت جان من بگو چی زدی به کله ات بهش گفتم یهو باز تبلیغ شامپو کرد ی دادی زد گفت بگو خریدامون شده ۲۰ میلیون بگو از این مدل چیا خریدم دیگه چی خریدی من خبر ندارم گفتم بخدا همینایی که خودت دیدی دیگه 😂! نگام کرد گفت فک نعکنم 😅

هیچی دیگه الان تا بادی ها تموم میشه اسپری موی منو برمیداره زیر بغلش میزنه و میگه به به 😂

امروز بهم میگه هنوز بوی من خوبه بخاطر اون اسپری کله اته 😅

نصف عمر من بر باد رفت با مسخره کردناش ولی برا بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا عصبیم میکنه که جدی نیست 😑😅

Gym🏃🏼‍♀️

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دیشب با ملاتونین خوابیدم و خودمو متقاعد کردم بسته فکر فکر بخواب ، به پسرک و دوستمم سپرده بودم که منو صبح زود بیدار کنید و تمام تلاشتون رو بذارید ،این بین از ساعت۶ که پسرک رسیده بود شرکت زنگ میزد یسرم دوستم زنگ میزد هیچ کدوم تا ساعت۸/۳۰ دست از سرم نکشیدن که بیدار شدم و با سرعت نور اماده شدم ی قهوه خوردم و راهی باشگاه شدیم اخرش:دی

سبکم خوبم ، تلاش میکنم دیگه بیشتر خوده عزیزمو ببینم ♥️میدونم که موفق میشم …

امروزم ی روز مفید بود بنظر خودم ، روزی که ادم با حال خوب خودش حال یکی دیگه ام خوب کنه اون روز مفیده و انرژی خوب همینجوری در جریانه …

پ ن : از قضا ریمیکس اهنگ های امید پخش میشد و من دل میدادم ورزش میکردم اره اره خدا یبارم خواست حال منو خوب کنه 😁

برنامه جدید …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونم باز باید پلنم رو از همشون قایم کنم :) چون نمیشه گره میوفته یاهم همچی در هم برهم میشه …

این هفته این دو روزم هیچی رو نتونستم جلو ببرم ، ولی خب کمی کتاب خوندم تایمی رو با دوستم گذروندم و میتونم بگم حالم خوبه …

همین که حرف زدم همین که از بند فکرای بیخود دور شدم واقعاً خداروشکر :)

هعی روزگار

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من پوکیدم تا امشب تونستم به خانوادم بفهمونم من دوسال دارم جنگ اعصاب رو تحمل میکنم …

چقدر گریه کردم برای اینکه اینقدر که بدی دیدم ولی نتونستم بد باشم …

 

من از اولشم ناخواسته امدم وسط زندگی پدر و مادرم ، بابا همیشه میگفت تو قشنگ ترین اشتباه زندگی ما بودی ! 

اشتباه قشنگ زندگیشون دیگه داره تموم میشه …

نظر ی رهگذر

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

[دوست عزیز شما کلا تیپت بچه دوست نیست. وقتی دوست نداری و ناراحتی به هیچ وجه نیار. اون بچه اگر بدنیا بیاد عذاب میکشه.
چون "نخواسته شدن" رو حس میکنه و این واقعا دردناکه برا بچه معصوم. 
شما آزادیت حرف اول و آخر رو میزنه برا خودت و باهاش خوشحالی. پس با انجام کارهایی که دوست داری و کم هم نیستن الحمدلله، خوشحال بمون.]

________________________________________________
میدونید امثال ایشون هدفش از زندگی با هدف من از زندگی فرق میکنه ، اینکه ادم توی اجتماع باشه و تجربه کنه به منظور این نیست که تجربه کرده فقط باید یکم یاد بگیره تا وقتی خودش کامل نشده کسی رو به این دنیا دعوت نکنه ! تکامل و تربیت چیزیه که ایشون خودشم هنوز یاد نگرفته و اینکه اگه شهامتش رو داشتی با اسم نظر میذاشتی کسی اینجا تبر دستش نیست …

منِ دیگری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

فک کنم بازم نیازه ملاتونین بخورم و بخوابم ! 

بازم نیازه خودمو بغل کنم و بلند بشم ، افسردگی مال من نیست برای دشمن منه :)) 

باشگاه امروز رو کنسل کردم ، خوابم میومد !

ولی باید هدف هامو دنبال کنم فایده نداره من یبار نه و چندین بار چوب دلسوزی های الکی رو خوردم و پاسوز بقیه شدم بسته دیگه :|
 

درهم برهم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی گاهی بخاطر تربیت اشتباهش مادرش رو لعن میکنم ، که چقدر تلاش میکنم ولی تهش هیچی ! 

دلم میخواد بعد از مدتها امروز با چرخ خیاطی نازنینم اشتی کنم ، بشینم و بدوزم برای خودم یسری لباسای قشنگ قشنگ ! یادمه اخرین بار وقتی لباسایی که خودم دوخته بودم رو پوشیده بودم پسرک میگفت بخدا خیلی قشنگن چرا نمیدوزی خودت گفتم چرخ حال خوب میخواد حوصله میخواد من تا اومدم به خودم بیام تصادف کردیم تا اومدم بلند شم راهی بیمارستان شدم تا نقاهتم تموم شد جنگ شد حالام که من خونه ی خودمم و درگیر زندگی …

ولی امروز دلم میخواد بشینم ! 

فردا عصر بچه های گروه میرن اقامتگاه ولی پسرک اجازه نداد میگفت خودم نیستم نمیتونم قبول کنم شب یجایی کنار ساحل بری میترسم اتفاقی بیوفته و نتونم هیچ وقت خودمو بابت اجازم ببخشم ! راستم میگه خودم اصرار نکردم چون یکم ترس دارم از تاریکی …

یادمه ماه رمضون بود پنجره اتاقمون باز بود جنگنده بالا سرمون بود هوا ابری بود و داشت رعدوبرق میزد من فک کردم همین نزدیکی ها رو زدن با لحاف خودمو انداختم روش که نخواد چیزیش بشه و خودمم حداقل نترسم ! بیدار شد یکم خندید گفت ترسیدی گفتم هنوزم میترسم گفت تو منو شهید کردی میترسی خودت 😅🤦‍♀️

خواب های رویایی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اینقدر که بچه های گوگولی بقیه فک میکنم دیشب خواب دیدم دوقلو ی پسر و دختر باردارم و دکتر داره از ته دل ذوق میکنه برای من و خودم نشستم گریه میکنم ! دلیلش رو که میپرسیدن ازم میگفتم اخه چجوری بزرگشون کنم ؟!

اخ که پناه اخرم همیشه گریه بود …

زندگی اقماری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبح بیدار شدم با ی درد بدی توی کمرم ، اینقدر خوابم میاد اینقدر کمبود خواب دارم ، امدیم امروز پیش مامانم و از امروز دختر خونه ی مامانم ! مامانی که اصلا حرفای منو گوش نمیده 🥲😁!تا نیستم زنگ میزنه میگه بیا الان که اومدم حرفامو گوش نمیکنه 😅!

وقتشه پلن بریزم که برم انجام بدم و این ی هفته رو دست خالی نگذرونم :)

امید که هفته خوبی داشته باشیم 😍

نی نی ( برادر زاده ام ) امروز میرن با باباشون سرکار ، بچه که بود بهم میگفت من نی نی ام منو اذیت نکن ما تا الان که ۳ سالشم هست بهش میگیم نی نی😁

این روزا تایم بیشتری مینویسم🥱

خواب

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره ، قهوه ای که سر ظهر خوردم بیرون یجوری مغز منو بیدار نگه داشته و زیر چشام داربست زده شک ندارم یچیزی توش بود …

هم خوابم میاد هم نمیاد !

صبح پاشدم اهنگ امید رو گذاشتم ی قر ریزی ام به خودم دادم کشون کشون رفتم تا سرویس بهداشتی ی ابی به صورت زدم ، پسرک اومد گفت خانم چیو فریاد فریاد اینو دیگه نذارش لطفاً گفتم من اهنگ های امید رو دوست دارم ! گفت بخدا این خودشم حالش دیگه از اهنگ هاش بهم میخوره :)) 

گفت ناهار چی داریم گفتم نمیدونم هرچی دوست داری برات درست کنم ، نگاهی بهم کرد گفت دلت میخواد چی بگی ، گفتم جمعه باید پاشی بری مهمونی گفت میخوای بگم مامانم غذا برامون درست کنه ، گفتم نه خواهش و تمنا میکنم :/ خندید گفت ناهار بیرون دعوتت کنم ؟! بهش گفتم دوست دارم ولی اگه خودت موافق باشی نکه فقط خواسته من باشه گفت بخدا برنامه چیده بودم بریم دیروز شیراز تا امروز که قبل از اینکه برم سرکار تو یکم حالت اوکی بشه ولی نشد گفتم خب حالا ببرم شیراز ی ناهار دوتایی تا عصرم برگردیم خندید گفت دیر نیست گفتم نه نیست …

فلذا ما ۱۰ صبح رفتیم ۸ شبم رسیدیم خونه :) 

سفر خوبی بود دوتایی بی شیله و پیله … 

از این سفر یهویی ها از خدا زیاد میخوام خیلیییی زیاد 🤗

پیتزا

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

عصری که داشتم توی وبلاگ های بروز شده بلاگیکس گشت و گذار میکردم رسیدم به وبلاگ هستی :) هستی و خواهراش پیتزا درست کرده بودن ، دلم خواست به پسرک پیشنهاد دادم نه نگفت رفتیم خرید کردیم اومدیم ی دونه نون داشتیم برشش زدیم که توی سرخ کن بره و درستش کردیم …

خیلی ام خوشمزه بود مرسی ازت هستی جان که مارو ترغیب کردی با پست های خوشمزه ات:دی

 

 شکل خوبی نداشت ولی طمع معرکه ای داشت 🤩!

خسته بودم و خوابم میومد ، یساعتی خوابیدم پاشدم و دیگه نخوابیدم پاشدم قهوه درست کردم و خوردم :) پسرک بیدار شده میگه خیلی هوای خودتو داریا 😅میگم اره خوده عزیزم خیلی عزیزه…

من و لباس کیتی معروفم :دی 

و در حال حاضر دارم فیلم بدنام رو میبینم از ماهواره …

دلم میخواست میرفتیم خونه مامانم دلم واقعا برا برادرزاده هام تنگ شده ، پسرک باید پروژه خونه مادرش رو به اتمام برسونه …

پنجشنبه :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دیشب تا دیروقت بیدار بودم عمیقاً دلم خواب میخواد ، دیشب توافق کرده بودیم امروز حاضری بخوریم ولی خب قرار بود پاشم رسیدگی کنم به خونه :) ساعت ۷ بیدار شده میگه پاشو پاشو نه شده …

خوابم میاد 🥱

دیشب یکم کتاب خوندم خدایی سرحال تر شدم ولی خب سر ی موضوع بهم ریخته بودم مغزم کشش نداشت بهش فکر کنم حتی …

کتاب خوبیه توصیه میکنم بخونیدش !

پ ن : عکس اضافه میشود :)

روتین زندگی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی دل من مث ی ظرف میمونه که اینا هربار با کاراشون هی پر و پرترش میکنند تا اینکه سرریز میشه یهویی …

دارم به اون درجه ای میرسم که دیگه خیلی برام مهم نیستن و هرجا نیاز باشه جوابشون میدم …

اینم شده ی موضوع مسخره برای هر روز نوشتن من چون چیز جذابی توی زندگی ندارم فعلا که درموردش حرف بزنم جز گند هایی که خانواده پسرک میزنند و تهشم میگن اینکه چیزی نیست …

امروز خوراک لوبیا با برنج ‌پختم یکم خورده کاری انجام دادم ، نرسیدم خونه رو جارو بکشم خیلی کار دارم ولی واقعیت اینکه مغزم داره فلج میشه سرعت عمل ندارم اعصابم قاطیه پر از خشمم یهو وسط کار یجوری چاقو میزنم تو تخته که پسرک وقتی میبنه میگه دستت که نبریدی میگم هنوز نه سالمه …

خدای من میدونم این روزا هم جبران میشه مثل خیلی روزایی که فک نمیکردم بشه و شد و الان صبری که دارم برای جوابایی که از  قبل گرفتم ولی هرچی که هست زودتر جواب بده  …

میدونی من به اونجام رسیدم که نمیتونم از این آدمها بگذرم دیگه و خدا میدونه که من نمیبخشمشون و دوست دارم نتیجه کارشون رو ببینند !

چاشنی عصرها …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی از اینکه دیگه مث قبل احترام نمیذارم براشون سخته ، خب باشه مهم نیست …

کلا در مقابل کسی که بهم احترام نمیذاره دیگه کاری نمیکنم و واقعیت اینه که اصلا حوصله اینو ندارم حال کسی رو خوب کنم همین :)

حوصله ام سر رفته ولی حوصله کتاب خوندن ندارم ، شام امشب مونم که اماده اس ، مونده لباسا رو جا بدم تو کشو ولی بازم حسش نیست …

الان فقط ی چای میچسبه که این خستگی رو بشوره ببره ، که اونم گرمه …

اه الان فقط میچسبه پسرک بگه بپوش بریم شیراز فقط همین منو خنک میکنه 🥲😁!

با اینکه بهترین و قشنگ ترین فصل سال گذشته از گرماش تابستونه ولی خب من دوس دارم ی پرش داشته باشیم به زمستون …

 

خانواده ایرونی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونید نوشتن اول صبحی اینجا و قهوه خوردن حسابی موتور منو شارژ میکنه ، ولی خب بعضی وقتا بعضی نظرات انرژی ادمو میگیره مخصوصاً توی گفتمان ! طرف ی راه ارتباطی میذاره نکه وارد بشی و راحت بگی پارتنر لازمم😑!

دیشب شام الویه بود برا بقیه ام ساندویچ گرفتم فرستادم با این وجود که اعصابم خورد بودحالم بد بود! 

دیشب پسرک وقتی حال بد منو دید با تمام خستگی داشت میگفت بخدا منم اگه راه فرار داشتم فرار میکردم منم خسته تر از توهم ولی چیکار کنم مجبورم اینا رو تحمل کنم ، گفتم اینا یکی از یکی بدترن من از دست کدوم بنالم گاهی خودت که اذیت میکنی من دیگه میبرم بخدا این اندازه اذیتم ادمو به فکر خودکشی میندازه …

یهو بغض کرد گفت تو خودت شاید با این حرفا اروم بشی ولی اگه تو نباشی من چیکار کنم ! یکمی ته قلبم امیدوارتر شدم …

ولی خب واقعا چرا اینقدر ی خانواده میتونند بدباشن!

از بیس این خانواده میشه فهمید چه خبره ولی پسرک ی سرو گردن از همشون بالاتره ، از قبل از ازدواج مون تا حالا همیشه از فراری بودنش از دست اینا حرف میزد ولی مگه میشه ادم خانواده اش رو بندازه دور ؟!

واقعیت ماجرا اینه همه خانواده های ایرونی مشکل دارن به خیلی از دلایل حتی خانواده خودم ! ولی من روز اولم با پسرک حرف زدم که منو تو بریم تراپی و خودمونو درست کنیم و تلاش کنیم از این محیط ها دور بشیم بعدشم به احترام کم و بیش سر میزنیم نیازشونم در حد توانت بر طرف کن ولی این اون نشد که طی کرده بودیم و هردو توی اتیش روشن شده داریم مثل اینکه میسوزیم 😢!