آرشیو شهریور 1405

پست‌های منتشر شده در شهریور 1405

عصر ی دوش گرفتم ،خونمون قشنگ شده بود خونه ی جاجول ! 

پسرک گفت سینکمون قشنگ شبیه سطل اشغال شده ولی ولش کن بیا بریم بیرون ! گفتم تو برو منم میام ی سری به مامانت بزنم …

اون رفت ، منم خودمو جیک ثانیه برق زدم و ظرفا رو شستم ، کوسن ها رو مرتب کردم ! باقی بهم ریختگی رو سروسامون دادم 😌!!

لباسامو پوشیدم ی ادکلن زدم به خودم ی ارایش ملیح کردم رفتم با بقیه ( مامان پسرک مهمون داشت) ! بعدشم یکم توی شهر دور دور زدیم و برا شام اش و نون سنگک گرفتیم و اومدیم خوردیم …

الانم ی دمنوش اسطوخودوس درست کردم دارم نوش جان میکنم و یکم کتاب بخونم و بخوابم ! به خودم قول دادم ورژن فردام ی چیزی بهتر از امروزم باشه 😉

 

نمیدونم از کجا شروع کنم به نوشتن ! اصلا انگاری بعضی وقتا ریکاوری میشم و ذهنم خالی میشه ، یعنی خالی ام نیستا ولی خب پر که بایدم باشه نیست واقعیتش …

یکی دو روزی هست که تنبلانه گذشت هیچی سر جای خودش نیست من خستم ! 

دو روزه ورزش نکردم این یکم ناراحت کننده اس برای خودم،برای خوده عزیزم …

 

 

 

برنامه هام رو تکی به توکی میرم جلو ! اینجوری نیست کلا کنسلش کنم ، ولی انتظار بیشتری از خودم دارم …

 

 

دخترک درونم یکم سرگردونه واقعیتش ! 

و باز و باز غم و غم ! باز مرگ ! باز جنگ ! و باز و باز جنوب …

 

ولی تنها حس خوبه این روزها بوی پاییز میتونه باشه 🍁!

اره پاییز برای من بو داره …

شاید پاییز اومده🍁

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دلم میخواد بنویسم ولی خب واقعاً تایمم محدوده …

کسی جایی منتظره من براش غذا بپزم با چاشنی عشق 😌

 

مینویسم ، مینویسم ! 

 

ولی امروز بوی پاییز توی خونه ی ما راه افتاده !🍂

امروز با تمام خستگی به پسرک قول داده بودم کیک شکلاتی درست کنم ، سیتریزین نامحبوب تماماً مغز و بدنم رو به نام خودش کرده بود 😑!

 

ولی خب من دست از هیچی نکشیدم پاشدم تلو تلو کنان همه ی کارهامو کردم ، همین کارهای کوچیک کوچیک باعث میشه دست از کمالگرایی برداشته بشه …

 

واقعاً مغزم اختیارم نیست :/

و این شما و خانم شکلاتی !!!!

صبح چندباری بیدار شدم ولی دیدم حتی سرمم با تنم یاری نمیده چه برسه به اون مغز بدبخ ! سیتریزین خورده بودم خب …

با هزار و یک وعده وعید به خودم،طرفای ۹/۲۰ بیدار شدم اول رفتم سراغ ناهار تقریباً خیلی کارها رو انجام دادم بعد ی تخم مرغ مشتی با شوید ! زدم بر بدن …

لباسای رخت چرک رو شستم ، انداختم بند ! ظرفایی مونده ظرفشویی رو شستم ، الانم نشستم شرح میدم 😊

 

مغزم بیشتر از این یاری نمیده خونه رو گل بندازم ولی واقعاً دوست دارم خونه رو گل بندازم ! واقعاً وقتی از بیرون میام خونه بوی گل میده و تمیزه و سرامیک ها برق میزنه حس زندگی بهم میده ، ولی خب همه ی اینا نسبت به خودم که اولویت ندارن پس میذارم حالم نرمال تر بشه بعد 😌 

 

 

شما چه خبر ؟! چیکارا میکنید ؟!

این روزا چه کتاب و فیلمی رو میبینید ؟!

 

 

پ ن : عنوان اون جاری نیست😁!این جاریه مثل رود…

 

با قلیه میگو هام میشد ی ساعت بندری رقصید😎

خوابم میاد ! برق رفت ی فحش ابدار غلیظ به اداره برق دادم 😌

 

خونمون خنکه ، صدای خروپف های پسرک میاد 😁مامانش هم اومده این ی مدل صدا میده اونم انگاری جوابش میده 😂🤦‍♀️!

 

 

 

بعد از اینکه جناب کوهنورد گفت میگو رو پاک کرده میگیریم 😅از پسرک پرسیدم میگه خیلی ام گرون نیست پاک کردنش ولی خب کسی نبود پاک کنه !

ولی من پارسال پرسیدم خیلییی اختلاف قیمت داشت 🤦‍♀️!

میگه تو که دستات درد میکنه چرا اجازه نمیدی مامانم بیاد کمک بده گفتم بخدا من راضی نیستم کسی جز خودت کمک کنه ! میگه خب الانم نگو دستام درد میکنه 😐

میگم اگه من قیمت پاک شده رو میدونستم کیلویی حساب میکردم پول میریختم حسابت خودت تنهایی پاک کنی 😆!

میخنده میگه مگه کسی حریف زبونت میشه میگم نه بشین دستا بالا 😁میگه والا از دستت پاهامونم بالاس دستا که خیلی وقته بالاس😁! اخرش به گگگگ ختم شد😄بقول پسرک اخرین حرفی که دخترا باهاش حمله میکنن…

هنوز خستم 🥲ولی به ساعت این روزا اصلا اعتماد ندارم چون روز داره به کوتاه شدن میره و نمیشه گفت هنوز وقت دارم 😐!

صبح پاشدم ، دیدم دستام تاول زده😢

ی قهوه بزنیم و با اهنگ بریم برای اماده شدن غذای امروز 🥰!

 

 

 

 

امروز در جریان بود…

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اینقدر خستم که چشام دو بین شده 😑

این فصل که میرسه با ذخیره فصلی رطب ، خرما، ماهی و میگو مواجهه هستیم !

۲۲ کیلو میگو پوست کندم امروز ، ۶ کیلو شایدم بیشر مرغ تمیز کردم و همه ی اینا رو بسته بندی و فریز کردم ! یسری ها برای ماهانه و یسری ها برای همین ماه !

پسرک هم کمکم کرد وگرنه که من خاکشیر بودم 🫤

این وسط امشب براش پیتزا پختم ! خواستم ی صفایی به شکمش بدم 😄!

باز این وسط مسطا ورزش هوازی ام انجام دادم ! رسماً هلاکم هلاک و امروز پشت رول نشستم 😎بعد از مدتها و رانندگی کردم باز!

 

امروز رسما هر دومون نوکر خونه بودیم ! بعد از خونه نوکر شکم نامحبوب که هرچی خرید میکنی کمه کم 😢!

 

 

دلم میخواد غش کنم فردا ولی خب هم دوست دارم اشپزی کنم و کیف کنم از غذا پختن هم اینقدر خستم که دوست دارم به مامان پسرک بگم میشه شما غذای مارو بپزی ، ولی خی امروزم غذامون رو پخت ! خیلی خوشم نمیاد کسی رو اذیت کنم …

ولی فردا برای پسرک پلو میگو و برای خودم ، اره درسته برای خودم و مامان پسرک هم قلیه میگو میخوام بپزم ! خستم ولی نمیتونم برای این قلیه غش و ضعف نکنم 😄

 

 

 

و چشمام در حال رفتنه ، با ی چشم باز دارم مینویسم 🥲انگاری واجب بود بنویسم 🤦‍♀️😄

هیچ کجای دنیا خونه ی آدم نمیشه ، به اندازه ای که من دیشب راحت خوابیدم توی کل هفته ای که اونجا بودم نخوابیدم …

خیلی کار دارم ! ولی خستم هنوز🤦‍♀️…

حتی برنامه ورزش در خونه ام دارم !

دیشب دستامو مثل ملوان زبل میکردم برای پسرک 😁، میگفت جون بابا جلو بازو اوردی پشت بازو اوردی ، دیگه باشگاه تعطیله ! میگم چرا میگه میترسم چند مدت دیگه اگه یکی به دو کردیم پاشی بزنیم زورت داره زیاد میشه ها😁!

 

تا حالا به اینجاش فکر نکرده بود 😁دیگه اگه سیل هم بیاد باشگاه میرم 😅!

امروز شنبه اس ، میخوام برم خونه ی خودم ولی واقعاً حسی ندارم برای وسایل جمع کردن ! چیکار کرده با من خداوکیلی این زندگی اقماری …

ی چیز خنده داری هست که فک کنم شماها کمتر در جریانش باشید در زندگی من ، شایدم بدونید و توجه کنید !

نمیدونم واقعاً…

ولی اینجا توی شهر نسبتاً کوچیک مامانم اینا ! هرکی تو کوچه،خیابون،ارایشگاه و باشگاه میبینه منو بعد از سلام احوال پرسی میگن تازه اومدی یا میخوای بری ؟؟😁

 

تو ارایشگاه همه میدونند روزای اخر میرم برای خوگلاسیون😁

تو باشگاه روزی که خدافظی میکنم با مربی بقیه متوجه میشن دارم میرم رست😁!

تو خیابون تشخیص به سختی اتفاق میوفته!

 

خانم فروشنده سوپرمارکت هم حتی میدونه کی میام کی میرم😅

دیشب خیلی گرسنم بود واقعاً دیگه سردرد وحشتناکی داشتم ، با خودم گفتم حالا که دعوا و بحثت رو کردی عذر خواهیت رو هم کردی ! تو گشنه بمونی و این فشار پایین و حال بد تو که الکی الکی که خوب نمیشه که میشه ؟! نه 

 

هیچی دیگه پاشدم شام درست کردم (تخم مرغ ) ی کوچولو خوردم ، قرص منیزیم هم خوردم گرفتم تخت خوابیدم ! ساعت ۶ هم بدون ساعت از خواب بیدار شدم !

 

در حال حاضر باشگاه و ریکاوری :/

 

پ ن : مامان از بچگی به ما میگفت ی چیزی بخورید دل گرسنه تو جا نرید خوابتون نمیبره 😅راستم میگفت !

پدر مرده خوابش میبره و شکم گرسنه نه😁

بی جون و گرسنم ! از عصر بیرون بودم تا ۱۰/۳۰ !

خورد و خاکشیرم ! 

با پسرک سر چیزای الکی بحث کردیم ، اصلا چون گرسنم بود و حالم خیلی اوکی نبود اصلا نفهمیدم چی شد وارد بحث شدم 🤦‍♀️!

آقا در نقاهت قهری به سر میبرد ! حالا من که دردش رو میدونم ولی خب دیگه برای اتمام بحث ی پیام اشتی نوشتم و ارسال کردم دیگه خیلی حوصله بحث ندارم خدایی!

من نباید این کار رو میکردم ولی چون باز ی سوتی بدی دادم و درمورد یکی حرف زدم که نباید میزدم!

 

ی مشت ادم چیپ …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

تف توی این دنیا اصلا 😁! عصر نوبت گرفتم برم به خودم برسم …

هیچی موندگار نیست این ها همشون به جیب چپم ! والا بخدا ، غم و غصه زیاده کی به کیه ! کدومش تا الان آدم شدن ! همیشه حق به جانب …

 

 

به در و دیوار نگاه میکنم ! انگاری با هر اتفاقی باید یسری اتفاقات مرور بشه و سختی روزهایی که رفته به چشم بیاد !

 یسری از ادمها از چشمم افتادن ! نه با اون تعصب ولی دیگه حس قبل رو نسبت بهشون ندارم واقعیتش ، چیکارا با ادم که نمیکنید …

بخدا ی زبون چه ها که سر زندگی آدمها و دلهاشون نمیاره ! کاش آدمی یاد میگرفت حرف بزنه درست و درمون که طرف مقابل هم همونجا سوتفاهم ها رو توضیح بده ! اینقدر ی کلاغ چهل کلاغ هم نشه …

عقل بعضی از آدمها واقعاً برای ازدواج و بچه آوردن خیلی کوچیکه ! 

خودم توی این مسئله موندم واقعاً ! 

کاش کاش آدمی شمرده و با فکر بیشتری حرف میزد !

 

 

پ ن : ربطی به خانواده پسرک نداره این حرفام ! من واقعاً موضع م با خانواده پسرک دیگه به نقطه رسیده …

کاریشون ندارم ! به عنوان ی عروس احترام میذارم و خودم قاطی نمیکنم چون وقتی ادمها کم بیارن میرن سراغ همونی که خوبی کرد ! همه چی سر اون خالی میکنن …

پست مخصوص قره بالا 😁

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز اتفاقی رفتم خرید از ته لنجی برای مامان ، اتفاقی همینطور که مغازه رو رصد میکردم چشمم خورد به ی صابون یاد قره افتادم 😁

 

اینی که عکسش رو میذارم مخصوص قره بالاست😁

 

 

این روز ها عجیب دلتنگ بابام و مادربزرگمم ! هردو منو توی پرسه ی بدی رها کردن ! خونه ی ما بعد از مادربزرگم دیگه خونه نشد حتی به لحاظ ظاهری ام خراب شد …

 

آخرین لبخندهای مادربزرگم توی بیمارستان زیر اون دستگاه های مزخرف و تلاشش برای کشیدن اون لوله ها از دهانش همیشه ستودنی بود( بهتره بگم موند برای من) ! حتی وقتی بهم گفتن بعد از رفتنت یبار امتحان کردن که ببینم میتونه نفس بکشه یا نه ولی با شوک برگشت … 

 

وقتی بهش گفتم ننه ! من آخرش بخاطر تو،خودم نه ها بخاطر تو دارم ازدواج میکنم ، گفت کار درست رو تو میکنی ننه ! ای قربونت برم من که حتی اون دم دما که فهمیدی پا دادم به ازدواج ، بهم گفت برو طلا فروشی و برای خودت طلا بخر دخترم ! خاله ی با سیاستم همیشه زورش میشد از اینکه من سوگلی ننه ام ، خاله میگفت ی انگشتر بگیر ولی وقتی برگشتم ننه گفت چرا سرویس طلا نگرفتی ! 

دمش گرم که همیشه هوام رو داشت ، ترم یک دانشگاه من کله سحر میرفتم و تا خرتلاق شب :/

شبا میومد زیر بالشتم پول میذاشت و میگفت دخترکم اینم پول تو جیبی این ماهت ببخشید که بیشتر نداشتم این ماه پول داروهام خیلی بود ! گفتم فدا سرت ننه من اینم برای برکت کیفم میذارم وگرنه که دوست ندارم هزاری از پولای تو کم بشه ! 

خوردنی هاشو باهام نصف میکرد …

عاشق این زن بودم ، روزی که آوردنش تو خونه اش برای خدافظی من حجره دریده بودم ! همه میگفتن چرا اینقدر تو گریه میکنی ننه ات سنش کم نبود گفتم کم نبود ولی من توی این سالها همدمم فقط این زن بود از تمام دنیا هم دلم بریده میشد پناهم همون اتاق ۳*۴ ننه ام بود و هربار هم نصیحتم میکرد ننه گریه نکن چشای قشنگت خراب میشه ، ببین من الان بینایی ندارم چقدر اذیتم ! 

 

هی روزگار هنوزم بعد از سه سال و اندی این مرگ برای من تازگی داره ، هنوز تازه اس …

من حقم این نبود ! بابام که رفت داستان زندگی ما از نقطه سر خط رفت به سمت سه نقطه ! همیشه داستانها توی خونمون بود همیشه کوچکتر ها حرمت ها رو جابه جا میکردن …

پ ن: پولایی که ننه بهم میداد رو توی قلکم ریخته بودم ! با مقداری که پسرک همون روزا داد بهم رفتم اویز ساعت طلا خریدم ! روحت شاد پنجشنبه ات بخیر ننه چشم رنگی من ❤️‍🩹

با عرض معذرت از دوستمون خانوم برگ این پست رو مینویسم😁!

 

امروز رفتم باشگاه ، ورزشهام رو تکمیل کردم ! وقتی داشتم اماده میشدم برگردم همینطوری که لباس میپوشیدم دیدم روز به روز چقدر کمر این شلوار برام گشاد میشه هی !

به بچه ها نشون میدادم و مربی مون ! بقیه ی نگاه با کلی زور تو چشماشون بود ولی مربی انگاری دسترنجش رو دیده میخندید و میگفت اینو بگیرش ببینم تا کجا پیش میری 😅!

این بار واقعاً به ثمر میشینه!چرا ؟! چون این بار تغییر لایف استایله نه فقط لاغری ، داره همه چی تغییر میکنه درونم …

 

قرار بود توی شهریور تایمی که خونه ی خودمونیم من برم سرکار ، ی کاره پاره وقت ولی خب واقعاً نمیدونم اوکی بشه یا ن ! جالب بودن این کار اینه که در حد کار اموزی هست و میخوام یاد بگیرم ! ببینم اصلا من ادم کار کردن و صبح زود بیدار شدن و خونه زندگی رو جمع کردن هستم یا ن ! ولی خب ببینم واقعاً تا کجا پیش بره …

 

 

پ ن : همه چی اگه ادمی بخواد همونجوری پیش میره که دوست داره …

مثلا امشب با خودم عهد بستم که دختر عادت های خوبت رو رها نکن لطفاً و لطفاًتر ! 

روتین پوستی ، مسواک زدن مداوم ! ( اینو ترک نمیکردم ولی ی تایمی انجام نمیشه ) و کتاب،کتابهای عزیزم مونده هنوز …

من از اون دسته آدمها نیستم که کتاب قرض بگیرم یا کتاب قرض بدم ، اصولا کتاب تهیه میکنم و میخونم حداقل نخونمش کتابخونم همیشه کتاب برای خوندن داره 😌!

مدیر کارگاه تو روزهایی که حالم بد بود ازم خواست از کتابهای کتابخونه ی اوشون!کتاب قرض بگیرم و حداقل شبی ۵ صفحه بخونم و پا روی اهمال کاریم بذارم ، یماه اول همه چی بهتر پیش رفت الان نکه بد باشه ولی پیش میاد میزنم زیر قانون نانوشته ام …

امروز با خودم عهد بستم که تا اخر هفته کتاب رو بخونم و تحویل بدم و این کتاب بره تو لیست خرید کتابهام ! من دوست دارم هر کتابی رو چندین بار بخونم …

 

خلاصه دارم خودمو مجبور میکنم برم ی وری که نشم دری وری😁! نفهمیدی چی شدم مشکلی نیست …

 

خیلی وقت بود پستچی در خونمون رو نزده بود !

پستچی سفارشات رو آورد …

یکی از کتاب ها حکایت دولت و فرزانگی بود ترجمه گیتی خوشدل ،کتابی که هی پشت گوش مینداختم خریدش رو !

دوتا کتاب و کاتر و خودکار برای ما بود باقی برای بچه ها !

از خریدهام راضی بودم 😉! ایران کتاب خرید رضایت بخشی رو رقم زد ولی خب انتظار سلیقه بیشتری داشتم 😌