توکا🌱

در جستجوی زندگی و آرامش

چاشنی زندگی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

یکی نشسته داره صبحانه میخوره کلی کار هم داره انجام بده خوابشم میاد تازه ولی باید پاشم ، حتی اگه خون از اسمون بباره 😄!

ناهار امروزمون ماهی با حضور افتخاری حشو 😁

پ ن : چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی ! این روزها کسی که تلاش میکرد منو اذیت کنه داره همه جوره اسیب میبینه واقعا نمیدونم تا کجا برسه و دوام بیارن ولی من نه از این ناراحتی خوشحالم نه ناراحت فقط میگم به من واقعاً ربطی نداره …

 

 

نمیدونم چی شد که دلم خواست بنویسم ، ی گزارش کوتاه و مختصر 😅 از خودم !

فشار مامانم رو تنظیم کردم ولی تا ازش دور میشم همه چی بی ریخت میشه 😐 این هفته که گذشت دو سه روز اول واقعاً نرمال نبودم ! به سرم زد کلاس نیمه تمومم رو تموم کنم قبل تر ها بهانه ام دانشگاه بود ، دل رو زدم به دریا به مربی پیام دادم و رفتم ، سر کلاس سرم داد کشید که چرا هی کلاست رو رها میکنی بی اختیار اشکام سرازیر شد گفتم ببین من تعارف ندارم حال روحی خوبی ندارم اومدم حالم رو خوب کنم اگه قراره خوب نشم جمع کنم برم ! همه مجموعه یک صدا گفتن پریودی توکا ، بی اختیار اشک ریختنم رو ادامه میدادم ته چاه افسردگی مونده بودم واقعاً فقط با همون طنابی که افتاده بودم در تلاش بودم دستمو بهش برسونم و بیام بالا نمیرسیدم …

بلندم کرد رفتم صورتمو شستم موهامو دم اسبی بالا بستم ی اهنگ شاد پلی کردیم و اموزشمون رو استارت زدیم :/

مجبورم کرد بعد از کلاس همراهش برم سالن ورزشی برا والیبال ، اتفاقاً رفتم حالمم بهتر شد و برگشتم ، از فرداش شروع کردم برای حال خوب خودم دلیل پیدا کردن الان که دارم اینا رو مینویسم ورق زندگی برگشته من اون حالت یکی دوهفته پیش رو ندارم هنوز شکستی ( گدازه های افسردگی) وجود داره ولی هر روز بهتر از دیروزم و انگاری واقعاً بزرگ شدم دیگه از ی زن ساده مهربون تبدیل شدم به ی زن سیاست مدار که فقط اولویتش شده حال خوب خودش …

میدونی همیشه میگم هیچی تو زندگی ادم اتفاقی نیست واقعا برگشتنم به مجموعه و بودن با بچه ها اتفاقی نبود خدا خواسته بود ! دیگه اینی که هستمم نمیمونم ، من اونی میشم که باید بشم …

پ ن : قرار بود مختصر باشه ها 😁!

پ ن : مینویسم دیگه … روزمرگی هام رو از سر میگیرم 🙂‍↔️

شاید سفر کردم …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

نیاز دارم تا مدت ها با هیچکی حرف نزنم ، هیچکی رو نبینم ! تا مدتها بخوابم و جز خواب هیچ کاری نکنم …

خوابم میاد ، مقاومت میکنم و ادامه میدم …

دیگه حوصله نوشتن و ادامه دادن ندارم ، تا وقتی اون حال خوشم نیومده سراغم شاید ننوشتم ، شایدم همین فردا پشیمون شدم و نوشتم ولی واقعا حال ندارم …

امشب خاله مامانم بعد از دوسال منو دیده میگه خاله خیلی چاق شدی 🫠راستیش میدونم چاقم اینه قدی ام دارم هر روزم خودمو میبینم ولی واقعیتش خستم و خورد و خوراکمم دست خودم نیست ، زندگیمم درهم برهمه حوصله توضیح به توهم ندارم الان تنها چیزی که دست خودم نیست سلامتیمه که با هر حرف مفتی کبریت کشیده میشه بهش !

کوچیک و بزرگ و پیر همه دیگه حوصله هیچکی رو ندارم نه ادم های واقعی ن مجازی من حالم خوب نیست و هیچکی جز خودم حالمو خوب نمیکنه و تا زمانی که نتونستم خوب باشم نمیام بنویسم …

_______________________________________

برایت آرزو می‌کنم

شوق‌هایت هرگز پرپر نشوند،

و همیشه

جایی میان چشم‌هایت

ردی از امید

و شادی

پیدا باشد…

جوانه بزن …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز تماماً عصبی و پر تنش بودم ، منشی ام مدام فامیل مامان رو اشتباه مینوشت و مدام اشتباه میخوند حتی اونی که مینوشت رو نمیتونست بخونه 😐! خودکار رو ازش گرفتم و تشکیل پرونده دادم ، تهشم بهش گفتم میخوای بیام پشت سیستم و خودم ردتون کنم یکم جلو بیوفتین خندید گفت شما تشکیل پرونده برا مامانتون بدید کمکه انجامش دادم ، اصلا این روزا تمرکز حواس که ندارم واقعاً توی مرز جنونم هر ان ممکنه تصادف کنم هر ان ممکنه یهو خودمو جایی ببینم که نباید میبودم اصلا خیلی مغزم داغونه ، حس میکنم باید برم مغز و اعصاب …

این وسط تماما چشمم به کافه روبروی مطب بود که خودمو با ی قهوه سرحال بیارم ، رفتم خوردم ولی تاثیری نداشت فقط ی قسمت سرم وحشتناک درد میکنه …

أميدوارم رَنجت بِه پایان رِسد جان مَن ، كه زندگی باتو چه ها كه نکرد وتوهَر بار جوانه زَدى..🌱

ماه مانم …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

به زور فشار مامانم رو تنظیم کردم ، ازمایشش اومد و عصری هم ببرمش دکتر غدد و بعدشم راهی دکتر تغذیه بشیم ببینم چیکار میتونم بکنم براش و حالش رو بهتر کنم …

یکم کتاب خوندم اومدم پیش برادرزاده هام باهم یکم بازی کردیم 😊 خدایا برای این بادام زمینی ها شکرت واقعاً !

 

امشب

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خوابم میاد ، حالم حال نرمالی نیست دمنوش گذاشتم بخورم و بعدش بخوابم ، صبح پاشم و برنامه ام رو جلو ببرم و مفید بگذرونمش ؛))

شماها کجایین چرا اینجا خلوته ؟! صوت بزنی صدات برمیگرده برا خودت …

هر دلی …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اومدیم پیش مامانم ، بهش میگم مامان به چی فکر میکنی که اینقدر داری داغون میشی میگه من به فکر توهم میگم نباش لطفاً من بالغم و میدونم کار درست چیه و قطعا هیچ دستی بالاتر از دست خدا نیست …

دلم میخواد حالش رو خوب کنم این روزا که هستم پیشش ، هم حال اونو هم حال خودمو !

هرچند نمیبخشم باعث و بانی تمام این اتفاقات رو …

خلاصه اینکه پسرک و داداشم و دوستش باهم راهی محل کار شدن و من ی هفته مال خودمم !

خیلی دلم کلاس یوگا رو میخواد ، کاش برگزار بشه 🙂‍↔️

پ ن : راستش اینقدر دور خودمو خلوت کردت کردم که تا چند مدت دیگه حتی با ادم هایی که در ارتباطم سر جمع به انگشت های ی دستم هم نمیرسه ! ناراحت نیستم اتفاقا خوشحالم از این بابت تنهام ولی اذیت نیستم ، تنهام ولی حرف مفت نمیشنوم …

اینقدر رو خودم کار کردم که رفتن ادما ناراحتم نمیکنه و خوشحال ترم میکنه …

برنامه ریزی ✍🏻

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبح بیدار شدم خونه رو جمع و جور کردم ، لباسا رو تا زدم و رفتم سراغ ناهار…

پلن امروز یکم سخت و سنگینه ولی انجامش میدم و برای هفته بعد برنامه میریزم برای خودم باشم تماماً هرچند سری های پیش نشد ولی این سری هم باید حال خودمو خوب کنم هم یکم خورده کاری دارم خونه مامانم باید انجام بدم☺️! ی پلن نیمه تموم هم دارم باید تمومش کنم …

کلی کتاب نخونده دارم که باید بخونم ، کلا دلم میخواد این هفته کاراهایی که حالمو خوب میکنه رو انجام بدم …

 

همین حوالی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

یکی تو خونه ی ما تا دیر موقع شبا بیداره و تلویزیون میبینه ، من میدونم چی تو فکرش میگذره ولی خب کاری ازم برنمیاد میدونم عذاب وجدان بریدتش ولی حفظ ظاهر میکنه …

دیشب باهم پفیلا درست کردیم و بسته بندی کردیم و بردیم برای حسینیه محله ، بهم گفت نظرت چیه حلیم نذری امسال رو نپخته بدیم موکعب بچه ها بپزن گفتم مشکلی ندارم امسال مامانم نمیتونه و حال خودمم خوب نیست ببریم ، ساعت ده شب رفتیم گندم حلیم و مرغ گرفتیم تحویل دادیم و اومدیم خونه …

ی اتفاق قشنگی داره میوفته و من براش خوشحالم چون منو به هدفم نزدیکتر میکنه ، وقتی اتفاق افتاد براتون ازش مینویسم بیشتر و میگم اره اخر خدا جوابم رو داد …

 

پ ن ۱:امروز از اتفاق داشت به مامانش میگفت همه این وسایلی که تو خونه ی تو عوض شد زن من شب و روز مخ منو خورد ، مامانش گفت منم میدونم دخترم همه ی اینا رو برای من فراهم کرد ، توی دل خودم چقدر غصه خوردم برا تمام وقتایی که خیلی چیزا زورت به بقیه نرسید سر من خالیش کردی …

چقدر بد که من تبدیل شدم به ی ادم بی حس و فقط خنثی شدم یعنی هیچی تکونم نمیده ، جز ی چیزی ناراحتم بابت مامانم 😔

پ ن ۲:عکس گلی که من دو هفته اس منتظرم باز شه دقیقا همین امروز پوسته دورش باز شد ، مصداق سبز ماندن میان ویرانیست …

شوخی شوخی سرش خورد به پشت ابروم همونجا افتادم 🤦‍♀️سرم گیج رفت و به اندازه ی سیب گلاب پیشونیم اومده بالا ، یخ به دست تا این سیب صاف بشه :) 

پ ن : اینقدر امروز پیش خدا گریه کردم پای نماز ظهر ، یعنی جوابمو میده ؟! خودم که مطمئنم میده فقط داره صبر منو میسنجه معیارش انگار همینه ، هم قوی تر بشم هم صبورتر …

 

نمیبخشم!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی امروز از اون روزایی که من حس میکنم فاصله زمین تا اسمون خیلی کوتاهه و همونجایی که خدا صداتو بیشتر از همیشه میشنوه ، من از خدا میخوام هرکی هرکاری با دل من کرد خودش حساب کتاب کنه توی این دنیا !

 

کوچه علی چپ

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز پسرک دمغ بودن منو دید گفت میگم مامانم غذا درست کنه گفتم اذیت نمیشه گفت بشه داره درست میکنه یکم بیشتر درست کنه برا ماهم درست میکنه دیگه تو استراحت کن …

پای ناهار داشت به مامانش میگفت اینقدر شوری و چربی نخور رعایت کن ، ببین خاله ام چشماش داغونه (منظورش مامانم بود ) مامانش ن گذاشت ن برداشت گفت خاله شما باعث ناراحتیش شدین که داغون شده چشماش ، سکوت کردم ولی تو دلم گفتم هی زن تو میدونی دلیل ناراحتی خانواده منو حتی ولی داری از عمد منو اذیت میکنی از عمد ما دوتا رو به جون هم میندازی ، هی خدا تو که میبینی دیگه ؟!


 پ ن : رمز رو از طریق گفتمان خواستید بگم …

برا باقی که رمز پست رمزدار قبلی رو دارن همون قبلی …

زندگی …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز رو دیرتر از رخت خواب بلند شدم ، خستگی دیروز نا برام نذاشته بود ! 

هنوزم حتی …

امروز معلقم …

داداشم دیروز زنگ زده بهم میگه شرایط به روال عادی برگشته ، میگم خوبه خداروشکر زندگیه دیگه چیکارش میشه کرد …

هعی خدا …

امروز واقعاً بی رمقم …

سرک کشیدن …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اولین تجربه رانندگی مسیر تنهایی 😌! هرچند خوشیش زیر دندونم نموند چون مادر پسرک یک دعوایی راه انداخت که این مرد دهن باز کرد و گفت این جواب حماقت ها و احترام های بیش از اندازه منه به تو …

من سکوت کردم و حتی وقتی برگشت به روش هم نیاوردم میدونستم پره میدونستم دلش نمیخواد حرف بزنه ، چون من درمورد همه ی اینا قبلا حرف زدم !

رفته بود ماشین خاله اش رو تحویل بده منم رفتم دنبالش و اوردمش توی مسیر گفت هرچی مامانم گفت تو هیچی نگو باشه من جواب میدم گفتم نه من کاریش ندارم ولی تا کی باید با ما مثل بچه های کودکستانی برخورد بشه کجا میری چی میخوری چی میپوشی چقدر پول دادی چقدر خریدی ؟!

گفت چی بگم بخدا …

سکوت کردم تا اینبار خودش زجر بکشه، سکوت میکنم تا اخرش یجایی وا بده …

هرچند جوابشم داد کفت مگه من بچم مگه من ازدواج نکردم مستقل نشدم هنوز باید مثل بچه ها امار بدم !

 

ماه مانم 🌙

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

صبح شد باز ، پس تماماً خیر است 😉

پاشدم از خواب نشستم تا رفرش بشم و استارت بزنم کارهامو :) ی اهنگ ملیح ی لیوان (تو بگو دیگ) کاپوچینو دارم میخورم 😄 بعد از چند روز ؟! نمیدونم

ی نگرانی بزرگ دارم اونم مامانم 😔کسی که این چند مدت اینقدر از طرف من اسیب دیده که خودم با دیدنش شرمندم ، چشماش داره خونریزی میکنه و دکتر الارم خطر رو داده و گفته یکم خودتو سفت بگیر تا درمان رو شروع کنیم !

خدایا منو با مامانم امتحان نکن کس و کارم همین زنه😔!

این شبا اگه نگات به اسمون خدا گره خورد ی دستی بالا ببر و برای مامان منم دعا کن ♥️

 

پایان خوش دانشجویی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

یکی امروز صبح مثل دوران دانشجویی اسنپ گرفت و رفت دنبال مدرک لیسانسش :)) بدو بدو و دنبال امضای ادم هایی مختلف که خیلی هاشون با شوخی و حال خوب انرژی مثبت میدادن و یکیش بهم گفت نمیدونی امضا چه کار سختی محسوب میشه اینکه خودکار رو برداری و بخوای تا بلندش کنی و امضا بزنی ثانیه ها میگذره :دی 

اخرشم گف خواستم اول صبحی یکم حالمون خوب بشه خندیدم گفتم تشکر فراوان از خوش اخلاقی شما :)) بعدی ها هم یکی یکی قشنگ بین صبحونه خوردناشون امضا زدن و با ی لبخند و حال خوب راهیم کردن فقط امورمالی ی خانم بد اخلاق همیشه لجوج هست که بهش گفتم میشه راهنماییم کنید گفت برو کافی نت ! رفتم حتی کافی نت هم نتونست کارمو راه بندازه …

امدم امور فارغ التحصیلان ی خانم متین گوشیمو گرفت تمامی کارها رو انجام داد تهشم گفت دختر قشنگم موفق باشی حالا میتونی برای فارغ التحصیلی درخواست بدی :))

رفتم امور مالی بهش گفتم اولین باگ این مدلی برا من اومده بود بالا خندید گفت خوبه که قشنگ خودت فهمیدی باگ داره خانم مهندس ، بهش گفتم من اخرین شهریه ام رو دانشگاه بیشتر ازم گرفته میشه چک کنید که پولم برگشت میخوره یا ن ؟! خندید گفت اره ما بدهکارتیم تو خیلی عجیبی اولین باگ اولین نفر که دانشگاه بدهکارشه گفتم حتی خیلی استادا هم اون دنیا بدهکارمن خندید گفت تا این حد گفتم اره گفت میدونی باهات امروز خیلی خندیدم توی دلم گفتم تو راه نیومدی من باهات راه اومدم :)) ولی توی جواب با ی لبخند ملیح افتادم دنبال باقی کارها …

با اینکه نیمه کاره موند و باید مدرک دبیرستانم رو ،روی پروندم میذاشتم ،رفتم دبیرستان یهو شور اون روزا برام زنده شد چه زود همه چی خاطره شد همین دیروز بود بچه مدرسه ای بودما🥲!

میدونی گاهی وقتا بعضی چیزا میخوره به صورتت نه سیلی ام اتیکت میشه تا ابد ، میدونی تا قبل جنگ خودت عکس میبردی برا مدرک ولی حالا مدرکا رو بانک ملیی براساس احراز هویت کارت ملیی صادر میکنه یعنی چی یعنی عکس کارت ملیم میشه عکس مدرک تحصیلیم😭! 

#جدیداً_شاشیدن_تو_شانسم

پ ن : شاید بعد ها عکس اضافه کردم از امروز :))

 

گاهی باید رفت …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

انگاری باید میرفتم از این خونه تا یاد بگیرن یکم خودشونو جمع و جور کنن ، انگاری باید میرفتم تا همه به خودشون میومدن که اقا این ادم ممکنه بزنه سیم اخر …

شایدم چون من بی حس شدم همه چی تغییر کرده از نگاهم ، همه چیز ممکنه ولی مهم نیست مهم اینه که موقعیت و ادما اینقدر آزارمون ندن …

میدونی خودمون کاری میکنیم که ادما هوا ورشون میداره خودمون باید حواسمون به همه چی باشه …

 

مکالمه های کوتاه

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بهم میگه میشه صورتت رو ببینم میگم من که آدم جدیدی نیستیم میگه خیلی تغییر کردی میگم نمیدونم !

بهش میگم ی چیزی بگم میگه اره هربار اره برای بار هزارویکمین بارم اره ، بهش میگم مگه میدونی چی میخواستم بگم گفت خب تو بگو بعد من میگم چی میخواستم بگم ، بهش میگم من همه عالم و آدم رو زدم کنار ولی تورو گرفتم پاشدم اومدم توی ی محیط کوچیک و ی آدمای محدود به امید اینکه بریم جایی که دوتامون کنار هم باشیم گفت باز گفتی بخدا منم ناراحت اینم الان نمیتونم کاری بکنم …

گفتم باشه ، خودش بعد از چند مین سکوت گفت من فک کردم میخوای بگی بازم برگردی عقب منو انتخاب میکنی خواستم بگم اره هیچکی تو نمیشه تو تکی تو مثلت نیست تو پاداش کار خوب منی …

برگشتم گفتم نه این حرفم نبود !

 

کابوس

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

ظهر با کلی کلنجار رفتن با خودم آخرش کلا چاله چوله های پتو رو پر کردم که گرم بشم و خوابم ببره ، خوابیدم ولی نمیدونم چی شد ی کابوس بدی دیدم با وحشت بیدار شدم دیدم پسرک داره اب میخوره بهش گفتم بطری رو بده بهم نتونستم منتظر لیوان بمونم سر کشیدم ی نصف یک و نیم رو خوردم که به صرفه افتادم ، حال بدی بهم گذشت تا ی ربع بعدش تپش قلب داشتم وحشتناک 🤦‍♀️!

اولین بار بود پنیک این مدلی توی خواب میزدم ، واقعاً وحشتناک بود …

پ ن : هنوز ی جاهایی سادگی میکنم ، ولی دستم میاد منم بار اولمه که این مدلی دارم رفتار میکنم …

پ ن : یادم نمیره دلسوزی بی مورد دیگه نکنم برای هیچکی :) خودم برای خودم …