توکا🌱

در جستجوی زندگی و آرامش

خواب عزیز :دی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

بخدا وقتی ام بخوابم این پسرک منو نمیذاره بخوابم 🥲حرف حسابشم اینه من ی موجود نرمالویی اوردم تو این خونه که برام حرف بزنه صدا بده انوقت تو میگی منو اذیت نکن بقول خودش قربون حال خوب 😅!

خوابم میاد و میل سخن با هیچکی نیست:دی

ی پارچ اورده من شربت بخورم لیوان نیورده ، من با سر میرم تا تو پارچ و برمیگردم از دهن و لب و لوچم کلی شربت میریزه خدا اینم میشینه منو مسخره میکنه :دی

 

خواب عزیز من تورو …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

خیلی خستم ، خوردم از کم خوابی :)

این وسط هم مهمون اومده هم پاشدم رفتم مهمونی ، دلم لک زده برای ساعتها خواب ولی بخدا وقت نمیکنم بخوابم 😅!

دلم میخواد اونی که قهوه رو ساخت بغل کنم و بگم اگه تو نبودی من اصلا وقتی خوابم میاد ادم خوش اخلاقی نبودم :دی 

برم ناهار بپزم که قراره مرغ عروسی بپزم :دی

 

دستور پخت دال عدس :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

وسایل مورد نیاز :

پیاز ۱ عدد متوسط 

سیر ۷ حبه 

سیب زمینی ۲ عدد متوسط 

عدس قرمز یک و نیم پیمانه (پیمانه لیوان فرانسوی )

پیاز رو خورد میکنید خوب سرخ بشه و تفت میدید و سیر رو هم میتونید له کنید هم میتونید کامل بندازید تو پیاز سرخش کنید ! 

جدا عدس ها و سیب زمینی های نگینی رو با اب تصفیه میجوشونید [شب قبل هم میتونید توی اب تصفیه بذارید تا صبح ، سرعت پخت سریع تر انجام میشه] وقتی پخت ابش رو میریزید ، میریزید توی پیاز ها و اب بهش اضافه کنید و شروع میکنیم به مواد افزودنی :) مثل ادویه ها [زردچوبه یا ادویه کاری و ی خورده لیمو عمانی و رب گوجه و فلفل قرمز بسیار اگه تندی میخورید دارچین و روغن پخت و پز ی خورده ] بعدش با شعله ملایم میذارید که بپزه ، سعی کنید قاشق نزنید و هی قاطی نکنید چون ته میگیره و بعد از تقریبا یک و نیم ساعت اماده اس …

این تعداد برای ۲ الا ۳ نفر بزرگسال خوبه :)  

خلاصه ببخشید دیر گذاشتم دستورش رو :))

دال عدس معروف:دی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اینم از دال عدس مون :) اینو فقط ی جنوبی میتونه با تمام تندی به همراه پیاز بخوره و رنگینک و ی لیوان‌ابم روش و بگه که تش تو دلمه 😁

پ ن : این غذا برای دو نفره …

پ ن : عکس اپلود میشه :دی

روزی روزگاری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

تمام دیشب خواب میدم ی مرد بهم نظر داره 🥲! طبق معمول منم فراری از مرد …

دلم برای پسرک کبابه ، دلم میخواد دستش رو بگیرم ببرم یجایی که دوتامون آروم بشیم جایی که کسی نخواد بهش بی احترامی کنه یا بهم بی احترامی کنن! 

میدونم اخلاقش مشکل داره ولی اون طفلی یجوری بزرگ شده که اخلاقش چیزی که هستم خیلی خوبه ، من تا جایی که بتونم کمکش میکنم خدایی ولی خب فشار کار و زندگی داره تلخش میکنه …

بگذریم از همه اینا خدا بزرگه مثل همیشه اینجوری نمیمونه و نخواهد موند …

ناهار امروز ما دال عدسه :) تو گرمای جنوب و دال عدس 😅! منو امروز محدود بود خب …

توکا چوپان وارد میشود :دی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

تا جایی که میتونم پا رو ترس هام میذارم و میتونم بگم تا اینجا خوب پیش رفته :) و میدونم بهتر از اینم پیش میره ، خدایی از کی من هفت خط شدم به بقیه ام میگم چیکار کنید تازه خنده دار تر از این میتونه این باشه که همه از اینکه تاثیر میدم راضی هستن 😅!

همکار پسرک داشت میگفت خانمت یجوری با خانوم من حرف زده و راضیش کرده ثمره ده سال تلاش و التماس من تو سه روز زنت اوکیش کرده بگو بابا دس خوش 😅!

پسرک از ظهر تا حالا هی قربون صدقه میره و هی میگه کی داره مث زن من :دی 

ولی هی میگه من میدونم تو هیچ وقت هیچ کاری رو بی هدف انجام نمیدی ببینم چی تو سرته خندیدم گفتم توی این چندسال دوستی تا ازدواج با من اسیبی بهت رسیده خندید گفت نه بخدا گفتم خب الانم هدفی که خودم دارم دنبالش میکنم صرفاً میخوام هم حال خودمو خوب کنم هم تورو از اینی که هستی بهترت کنم :) خندید گفت باشه من بهت اعتماد دارم 😅 !

پ ن :عنوان رو با فیگور هادی چوپان بخونید لطفا:دی

شنبه معروف ۲ :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز ناهار داریم خب ولی یسری کارهای خرده ریزه دارم که باید انجام بدم ، دلم میخواد پاشم برم بیرون :)

امروز موقعیت اسمون خوبه میتونید تا پایان امروز ارزوهاتونو بنویسید …

ولی خب گویا فردا تا اخر هفته موقعیت اجرام اسمانی خوب نیست و خودداری کنید از هرگونه بحث و دعوا تا پایان هفته :) 

 من همیشه به این معتقدم شنبه باید خوب شروع بشه اتفاقات خوب حال خوب و و و …

بهترین ها براتون دوستان خوش قلبم ♥️

خواب بی کیفیت

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دیشب رفتیم چندتا مرکز خرید پسرک ی تیشرت گرفت خانومه بهم نگاه کرد از بیرون مغازه اوردم داخل بهم صندلی داد و پسرک گفت تخفیف هم داره گفت نه متاسفانه یهو به چهره ام نگاه کرد گفت صرفاً بخاطر توراهی که داری میخوام ی تخفیف بدم بهتون ، من و پسرک همو نگاه کردیم من دروغ چرا یکم دلم شکست …

(دلیل دلشکستن ، نمیتونم دعوتش کنم به این دنیا اینقدر که خودمو پسرک توی مشکلات مالی و معنوی فروع رفتیم من باید همه چیز رو سروسامون بدم اون که همیشه میگه مشکلی نیست مشکلی نیست ولی من که میدونم اونیکه کم میاره منم بعدشم زبون اقایون همیشه درازه ، خلاصه ناراحتم برای اینکه هنوز نمیتونم میوه زندگیمونو دعوت کنم به خونمون ، من باردار نیستم عزیزان :دی )

پسرک اومدیم بیرون خندید گفت خوبه هنوز نیومده تخفیفم گرفت گفتم اره دیگه بچه ی من باشه برکت با خودش نیاره 😁!

مثل همیشه تمام دیشب هم مث مرغ پرکنده بودم و قلبم بشدت درد میکرد و سرم داشت منفجر میشد ، به زور خوابیدم ولی خیلی تو تلاطم بودم !

دیروز ظهر به پسرک میگفتم اصلا خواب درست ندارم اصلا خوابم نمیبره انگاری یکی بیدارم میکنه ، اونم میگفت بخدا منم اصلا خواب ندارم حالم خوب نیست کم خوابی مریضم کرده …

خدایا این فشار ها این حال بد رو از ما دور کن 🥲

یعنی میشه؟

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

عملا مغزم ی خواب بدون استرس و اضطراب رو دلش میخواد واقعاً ولی ی بغض عجیبی تو گلومه نمیتونم قورتش بدم و حس خفگی میده بهم …

دلم ی روتین قشنگ میخواد ، ی روتین که ته شب از خودم راضی باشم و بگم دست مریزاد دختر خوب پیش رفتی :))

میدونم که میشه و این ماه ها هم ماهای سخت من هم روزای سخت این مدلی هست …

من ی قرص دائمی دارم به اسم “ورزش و یوگا” کلا رها کنم تموم میشم کم کم ، الانم در تکاپوی اینم خودمو برسونم به ورزش …

یکم دارم از اون دختر نازنازوی ناراحت به ی دختر پخته قوی تبدیل میشم که خیلی دزدکی دست خودمو گرفتم و فراری دادم …

 

از دیشب کلا نرمال نیستم ، صبح هم کله سحر باز بیدار شدم و تمام دیشب هم تیکه تیکه از خواب بیدار میشدم !

ی حس کوفتگی و حال بد دارم ولی یه قهوه درست کردم که پاشم ناهار رو اماده کنم برای پسرک ، باقی کارهام رو انجام بدم ، واقعاً مامانم راست میگفت کار خونه هیچ وقت تمومی نداره همه اش هم تکراری :)

شرکت برای پسرک اشتراک طاقچه و نوار گذاشته منم فرصت رو غنمیت شمردم و وارد شدم و میخوام کتاب صوتی و الکترونیکی بخونم ! 

کتاب خوب معرفی کنید …

خلاصه امروزم :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

ناهارمو پختم ، برنامه ام رو نوشتم ، پاشدم افتادم به جون یخچال تمیزش کردم برق افتاد ، بعدشم اشپزخونه رو جارو کشیدم لباسا رو شستم انداختم بند ، بعدشم پسرک از کار اومد و ناهارمونو خوردیم اون دراز کشید منم یکم دراز کشیدم دیدم خوابم نمیبره اومدم سراغ باقی کارهام ، الانم ی دمنوش ارامش بخش درست کردم و ماسک قهوه گذاشتم رو صورتم منتظرم تایمم تموم شه و برم حموم و بعدشم باز کزت بشم و باقی مونده کارهام رو انجام بدم :))

امروزم …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز از کله سحر بیدارم ی صبحونه برداشتم رفتم تو حیاط کنار هم خوردیم 😅 خودمم بعضی وقتا میشینم میخندم بخدا،که ما دشمنیم عاشقیم چی هستیم که گاهی وقتا سرتاپای همو قهوه ای میکنیم 😂!

شبی که قهر کردم برم از خونه هرکاری میکردم کیفمو نمیداد کلیدم ازم گرفته بود گوشیمم گرفت ، توی ی حرکت هر سه تاشو قاپیدم و فرار کردم و اونم با سرعت ماشین اورد بیرون اون دنبال من منم با سرعت میرفتما 😂! پشت ی تیر برق گیرم دراورد و …

خلاصه داستان های مسخره ای بیش نیست😅

امروز میخوام یکم کارامو انجام بدم به خونمون سروسامون بدم یه دستی به سرو وضع زندگیمون بکشم و ی غذای خوشمزه ام برای پسرک بپزم ! 

خلاصه دوستای قشنگم زندگی مشترک همینه گاهی سختی گاهی خوشی گاهی بی پولی گاهی پولداری گاهی داشتن گاهی نداشتن و همیشه ی مدلی جلو نمیره :))

و اینکه ازدواج بد نیست توی مسیر زندگی اینم جزئی از مسیرت هست برای تکامل …

خرده جنایت های زن و شوهری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میتونم بگم بهترم ، وسط کار کردناش یهو رفتم گفتم پس تو کی منو میبری خونه ی مامانم گفت یعنی میخوای بذاری بری ، گفتم اره ! میگفت ببین تمام ریشام دارن سفید میشن گفتم خب منم کله ام رنگ دندونامه گفت تو موی سفید داشتی :/ گفتم خب تو از اونی که بود بدترش کردی …

یکم دلم پر شد ولی خودمو گرفتم پاشدم رفتم خونه ی مامانش ، نشستم بعد ترش اومد صدام زد گفت دوستت رو گوشیم زنگ میزنه نمیخوای خودت بهش زنگ بزنی من خیلی خوش ندارم زنگ بزنه من ، حرفش درست بود این قضیه یکمی بو میده اینکه طرف راحت زنگ بزنه به شوهر من درست نیست اونم توی شرایط معمولی …

خلاصه اینکه بعدش رفتم سرکارش یکم براش نور گرفتم یهو جلوش وایسادم بغلم کرد و و و 😅! بعدم اومد تو گفت میخوای بذاری بری کجا اخه گفتم هستم میرم بیشتر تو قلبت هیچ جا نمیرم خندید گفت اگه حنابندون تمومه امشب چمدونات رو جمع کن رو تخت مون بخوابیم 😂!

بخدا بهونه الکی اعصاب ادمو بهم میریزه :) شوهر من واقعا حس میکنم سنن بزرگ نشده و من همه جوره باید هوای همه چیز رو داشته باشم اخرشم اقا اعتراض میکنه :/

یعنی مغزم هنوز گیرپاژه …

همه چی قرو قاطیه اون تو ( مغزمو میگما😅)

جنایت های زن و شوهری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

قهرم تا طرفای ۱۰ صبح هم قصد نداشتم براش ناهار بپزم ولی خب وجدانم قبول نکرد تهش هم فهمیدم ورمیداره الکی اینا رو میکنه بهونه ، ولی خب دیشب شب بدی گذروندم حتی دلم نمیخواست برگردم خونه صرفاً چون ابرو ریزی نشه پاشدم اومدم …

اذیت های بیخودی تهش ادم توی اون اتیشی که روشن کرده خودش میسوزه …

احتمالش هست برم خونه مامانم و دیگه تا زمانی که احترام های بیشتری رو یاد نگرفته برنگردم واقعا خسته ام از بی احترامی از نق زدنای الکی …

مادر نمیتونه بچه اش رو تحمل کنه ، بچه نمیتونه مادرش رو تحمل کنه اونوقت من همه اینا رو تحمل میکنم با ی چیز اضافه مسخره بازی های جاری ام روش …

خداوکیلی صبر کردم روزای سخت کنارش گذروندم از ذره ذره پول خودم و خودش گذشتم رسیدیم اینجایی که هستیم الانم اقا یهو بابمبول دراورده من دراوردی …

خدایا تو چرا اینقدر صبوری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

حالم واقعاً بد پنیک زدم حسابی ولی مجبورم خودم خودمو اروم کنم ، نفرت دارم و این نفرت روز به روز بیشتر و بیشتر میشه …

میدونی من وقتی یکی حالمو بد کرده و اذیتم کرده نمیتونم تحملش کنم حتی نمیتونم ببینمش دیگه ! اعصابم خورد شد با پسرک زدیم به تیپ و تاپ هم …

اه خدای من تا کی باید صبر کنم ، تا کی تو نمیخوای هیچ کاری برای من انجام بدی ؟!

یعنی من میتونم بهتر بشم ؟!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

وسایلمو جمع کردم کارامو کردم ، کلاسمم رفتم استراحتمم کردم حمام و رسیدگی به خودم همه کار کردم حتی لباسامم شستم فقط مونده پسرک که اومد برم ی ارایش ریزی کنم و بپوشم برم خونمون همین :دی

سرعت عملمم بیشتر کردم ، تازه اینجوری چون میخوام مدیریت زمان داشته باشم فکر همه چی رو میکنم و زودتر بلند میشم ، فقط مونده ی دستی به خونه مامانم بزنم و برم خونمون …

این زندگی اقماری هم ی چیزایش خوبه و ی چیزایش هم بشدت بده و ادمو کفری میکنه … 

شنبه معروف :d

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

شنبه معروف و من باز باشگاه رو کنسل کردم ! مشکلی نیست ولی میدونم اینم درست میشه …

ولی یچیزی که تو مغزم هی رژه میره تمرین هفت خط بودنه که نمیتونم باهاش کنار بیام 😁! اینقدر همیشه سادگی کردم ، پیش من کاراهایی که اجازه ندم بهم اسیب بزنه هم هفت خطیه :)) هعی دل غافل …

شما شنبه معرف رو چیکار کردین و به چی اختصاص دادین؟؟

میشه اونی که میخوایم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من خوشحالم که همه کارامو تقریبا به ثمر نشوندم توی این چند روز …

به اون درجه ای که میخواستم دارم میرسم با تغییر رفتار هایی که ایجاد کردم و هنوز هم باید خودمو درست تر کنم !

خوشحالم دارم با ترس هام مقابله میکنم ولی خب واقعاً ی جاهایی از لحاظ مالی کم میارم خب ، میدونم درست میشه بهتر همه چی رو دست میگیرم ولی زمان زمان زمان …

نمیتونم شفاف حرف بزنم چون میدونم اینجا اشنا هم رد میشه …

نفرین شده ام من …؟!

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

امروز به مامانم میگفتم تو نمیدونی ولی من وقتی با پسرک دعوام میشه یاد ناراحتی های تو میوفتم وقتی اذیت میشدی از جانب من و ته دلت انگاری نفرین میکردی میگه ن تو اشتباه فکر میکنی اتفاقاً هیچ وقت هیچ مادری بچه اش رو از ته دل نفرین نمیکنه از سر کم طاقتیه دیگه !

یکم دلم قرص شد ولی من میدونم این زن خیلی از روزهایی که خودم و خودش بودیم و بابام فوت شد سختی کشید …

میگذرد …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

گاهی وقتا توی زندگی آدم باید یجوری عمل کنه که خودش بدونه چه خبره و نه بقیه ، کلا زرنگ باشید وگرنه شش هیچ از دنیا عقب میوفتین :))

من وقتی به این موضوع رسیدم که دو به شک بودم که راهم و هدفم درسته یا ن ولی وقتی به تراپیستم میگفتم میگفت تو داری به خودت کمک میکنی کار اشتباهی نمیکنی گاهی وقتا میبینی کمک بقیه فقط از تو خیلی چیزا رو میگیره عزت نفس،اعتماد به نفس و خیلی چیزای دیگه ولی کمک خودت در خفا ی شبه بلندت میکنه …

فقط میخوام تلاش کنم این خودمو توی باتلاق ذهن خسته ام نجات بدم …

پ ن : من نمیدونم چند نفر اینجا رو میخونند ولی واقعیتش اینه که اصلا حوصله توضیح دادن دلیل رو ندارم فقط نتیجه اتفاقات رو بیشتر تمایل دارم بنویسم چون دلیل همه نوشته هام دارکه …