با تمام بی رمقی که داشتم میتونم بگم چندتا اتفاق تازه ذوق زده ام کرده بگو چی ؟!
رفتم برای خرید ی وسیله برقی تقریباً بزرگ برای خونه ، فروشنده نبود پسر هفت ساله اش بود با ی ایفون ۱۷ پرو مکس دستش و ی مدل پادشاهی نشسته بود 😁
بهش میگم خاله جان پدرت نیست گفت نه ولی اگه بخوای من میتونم راهنماییت کنم ، گفتم فلان وسیله رو میخوام گفت خونه ات چند متره گفتم مگه تاثیر داره گفت اره چرا تاثیر نداشته باشه 😁 من میگم هفت ساله شما بگو ۷۵ ساله 😅! منم غش غش بهش میخندیدم این وسط ، به پدرش زنگ زد گفت کی میای مغازه ، پدره گفت دارم میام ، گفت ی خانمی اومد برا این مدل وسیله ها با این مارک گفت باشه الان میام موقعی که قطع کرد اروم گفت من که میدونم تو مشتری نیستی فقط منو ایستگاه کردی 😆! اقا باید یکی منو میدید اونجا از خنده داشت اشک از چشمام میومد …
اومدم بیرون ، رفتم سوپری محله مامان اینا که ی خانوم با شخصیت و مهربون توی اون سوپری کار میکنه ، بعد از سلام و احوال پرسی گفت بیا این ماشین و این مداد و پاک کن و تراش رو به نیت تو قایم کردم برای اینکه ی نی نی خوشگل بیاری و مثل خودت خوش قلب باشه و بعدش بری سرکار ، اقا من درسته دوست ندارم ولی ادم حسابی هایی این مدلی ام دارم که هرجای دنیا باشم اینا منو یادشون نمیره 😉🥰خلاصه حالم رو خوب کردن ! هم اون پسرک هم این خانوم !
پوکر فیسم ! چرا ؟ چـــون زندگی اقماری از من ی زن خسته ی پر انرژی ساخته …
خدایا خدایی تو ساخت من چی استفاده کردی ؟! هرچی زدی داداش کم زدی ، همیشه ی چیزی تو قلبم تو زندگیم تو عقلم تو احساسم کمه 🥲! من به همه اش فلفل اضافه میکنم که خوب بشه ولی بیش از حد تند میشه و گند میزنه به همه اش😐
باشه بخند ، خندشم برا تو که نمیفهمی از چی حرف میزنم 😁
دیشب یکی از پست های برگ رو خوندم ، درمورد دوستش !با خودم گفتم چی شد که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم درموردشون اینجا بنویسم که شاید ی روزی خواستم باز این مسیر رو برم حواسم باشه …
ولی خب من متوجه شدم به کسی زیادی نباید نزدیک شد! از روابط عاطفی گرفته تا دوستی های واقعی …
میدونی این پیام هایی که ما از هم دریافت میکنیم همشون روح دارن همشون حس و حال ادم رو انتقال میدن ، بعضی وقتا ادما بهتر از واقعیت تشخیص میدن طرف مقابل چی رو پشت نقابش قایم کرده بوده …
همه اش انرژی های منفیه ، یعنی چه ! طرف موقعیتش رو به اسونی بدست نیاورده که یکی از راه برسه بگه خوشبحالش ، اینو یاد بگیریم که هیچ وقت هیچ کجای دنیا گفتنش درست نیست …
همه ی ادما دقیقاً همونجایی که ی چیزی رو بدست اوردن یا موفق شدن بیلشون شکسته بارها هم شکسته تا تونستن بسازن ، اره همینه و غیر از اینم نیست …
پ ن : یکی ام بود میگفت از خوشیات ننویس شاید کسی دلش بخواد ، بخدا که ماهم برا این خوشحالی ها خیلی زجر کشیدیم خیلی حرفا شنیدیم ، هیچکی تلپی تو دست ما نذاشت که ما از روی سرخوشی خوشحال باشیم ، ماهم خیلی افتادیم و زخم و زیلی شدیم تا اینی هستیم که میبینی ، لطفاً کسی ام دلش نخواد جای ما باشه …
میدونی توی زندگی ادم ، پارتی ، پول، پشتوانه مادر و پدر و همه چیز تاثیر بسزایی داره ولی با همه اینا ذات ادمی که مشخص شده تغییر نمیکنه و نشون میده زیر پوست خانواده چی میگذره …
امروز صبح خبر قبولی دکترای یکی از فامیل های درجه یک رو شنیدم ! خوشحالم قلباً ولی من که با ذات این ادم اشنایی کامل دارم و هیچ وقت نتونستم درموردش با کسی حرف بزنم برام ی تیکه تلخ گذاشته …
کاش خودش پایان میداد ولی نداد و منم برای همیشه معلق گذاشتمش در بلاکی گوشیم و هرجایی همو دیدیم با ی سلام خالی مسیرمون رو از هم دور کردیم !
امیدوارم مسیرش همیشه روشن باشه و ذاتش هم پشتش خدا باشه 🌸
امیدوارم همیشه اتفاقات خوب برای همه باشه و این موفقیت باشه که مسیر ادمی رو از غلط به درست سوق بده …
از عصر تا همین حوالی اینقدر قرو قاطی چیز میز خوردم ، همه اش هم از حالت عصبی میومد …
خیلی دنبال ساعتم گشتم ، بازم پیداش نکردم اینقدر دمغ شدم که پسرک گفت بذار زنگ یکی از دوستام بزنم یکی رو میشناسه میتونه بفهمه که چی کجاست ، میخندم با اینکه به این چیزا اصلا اعتقاد ندارم ولی میگم جدی میگی ؟!
شاید باور نکنید حتی چند روز پیش کلی تو گوگل سرچ کردم برای پیدا کردنش چیکار کنم 😐🥲!
بنده خدا کلی دلجویی میکنه ولی من انگار تیکه قلبم رو کندن 🥲
این وسط یهو یادم اومد چند وقت پیش ی بارونی شیک و خوشگلم رو گم کردم بهش میگم اینم بپرس😆داداش پسرک میگه دامن خانم منم گم شده ، مامانش از اونور میگه بالش منم گم شده 😆😐
ساعت رو بیخیال شدم فقط تا چند ساعت نشستم به اینا خندیدم ، من خودم کسخول شدم اینا بیشتر از من رد دادن😁!
از قشنگی های زندگی میتونم در حال حاضر دل ببندم به ستاره های دریایی که پسرک برام جمع کرده اورده 🥲
میگه اینا رو که دیدم یاد زمانی افتادم که برا گیفتامون صدف جمع کرده بودی و با عشق گیفت عروسی درست میکردی و هی این وسط مسطا هم وسیله های خونه رو دقیق و قشنگ میچیدی ☺️میگم همینقدر با جزئیات یادته میگه اره خب …
هنوزم خوابم میاد ، این خواب بی کیفیت از من ی ادم هنجار شکنی میسازه گاهی …
چجوری بعضیا با چند ساعت کوتاه میتونن بعدش خودشون مجبور کنن ادم اوکی باشن ! مگه میشه ؟! نمیدونم
دیروز چند ساعتی شاید۲ شایدم ۳ ساعت تایم گذاشتم و خونه رو مرتب کردم بعدم جارو و تی کشیدم خونه رو با دتول عطری گل انداختم ، پسرک وقتی در رو باز کرد من توی حمام بودم ولی صداش میومد ، بوی زندگی میاد توی این خونه قشنگ معلومه خانم خونه حالش خیلی خوبه !
هیچی نگفتم ولی با خودم گفتم ببین همه ی مردا قلق زنا دستشونه ولی خودشونو میزنن کوچه علی چپ و دچار ما نباید ها میشن …
محتوای پست جناب واتوره و معصومه منو ترغیب کرد جدا از چالش نقاشی برم رنگ های محبوبم رو بیارم و دفتر نقاشی که روزها و ساعتها با خودم بردم و اوردمش و هیچ وقت اونقدر ارامش نداشتم بشینم نقاشی بکشم 🥲هیچ وقت هم نقاش معروفی نبودم خیلی تلاش کردم ولی هر بار پشتکار نداشتم …
ولی امشب بی هوا هرچی که به ذهنم رسید رو کشیدم
این ی تصویر از درون ذهن منه ، اینجوری تصورش کنید باشه؟!
پ ن : هندزفری در گوش و مدیتیشن میکنم اهنگ بی کلام و صدای ابشار و اب جاری و گنجشک ها در جنگلی وسیع …
پ ن : شمع معروف در حال سوختن و من در حال نوشتن
پ ن : یعنی ی روزی که خیلی دیرم نیست شاید دیگه از تب و تاب وبلاگ نویسی افتاده باشم و وقتی برگردم اینجا رو ببینم شاید از خیلی ها بی خبر باشم ! اه از این فکر من که سفر زمان رو تجربه میکنه 🥲
پ ن : اهنگ شهره صولتی در مغزم پلی میشه به یاد گذشته هایی که اصلا تمایلی بهش ندارم ولی میشه چیکارش کنم😐