توکا🌱

در جستجوی زندگی و آرامش

برادر زاده بزرگم اومد خونمون مامانم حمام بود،امد یکم سر به سرش گذاشتم بهش گفتم میدونی من ی چیز خیلی خوشگل تو چشمای تو میبینم اگه بدونی چیه گفت واقعا گفتم اره یکم فک کرد گفت عمه بخدا من نمیبینمش بگو چیه ، گفتم بهش تو چشمای من چیز قشنگی نمیبینی تو ؟!خندید گفت چرا خودمو میبینم گفتم خب اونیکه تو چشای تو بود هم من بودم دیگه 😅 !

امده با داداشش در حمام وایساده مامانم بیاد بیرون باهاش حرف بزنه اصرارش میکنم بگو من بهش میگم، صاف وایساده تو چشام نگاه میکنه میگه عمه جان ی چیزی بین خودمو مامان جونه اصرار نکن ، خدای من این کی بزرگ شد (لیلا بیا و ببین پسر محبوبت بزرگ شده😁) اخرشم مامانم بیرون نیومد اومد بهم گفت عمه جان به مامان جون بگو چرا کفش ورزشی های منو نیاورده تو جاکفشی بذاره من ناراحت شدم (😂) من همیشه همراهیشون میکنم ! گفتم من معذرت میخوام از طرف مامان جون چشم ببخشید ما یادمون نبود ولی خب ما لباس فوتبالی هات رو شستیم گفت مرسی عمه جان پس دیگه به مامان جون درمورد کفشا نگو گفتم چشم ولی بعدش به مامانم گفتم اینقدر که خندیدم غم و غصه هام یادم رفت 😂

چند شب پیشم میگفت من ی ده سال دیگه زن میگرم ، گفتم عمه جان زشته گفت هیچم زشت نیست چرا عموم تو ۱۹ سالگی زن گرفت (من فقط سکوت🫤)!

 میگفت تو بچه بیاری دیگه مارو دوست نداری گفتم غمت نباشه تو تا ابد بابای منی تو قلب منی تو حسابت از همه جداس یکمی دلش قرص شد 😁🤦‍♀️

پ ن: لیلا با ما زندگی کرده اون روزا رو …

لیلی بلاگیکس خودمون😉

چرا همه جا تعطیله :)

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

چرا روزای تعطیل اینقد همه جاخلوته حتی بلاگیکس :))

امروز ناهار نذری میخوریم ولی مامان خانوم بهم قول داده فردا رو قورمه سبزی درست کنه :) میگه چون تو دوست داری این حفظ احترامش رو دوست دارم خدایی ولی یوقتایی یجوری حرفمو گوش نمیده باید حتما با داداش بزرگم حرف بزنم که متقاعدش کنه …

ازش چیزی درخواست میکنم بهم میگه من نوکر و فرمانبردار توهستم خانم (فامیلیم) میگم مامان اینو نگو هیچ وقت من این مدلی صحبت کردن ی بزرگتر باهام رو حتی از روی محبت هم دوست ندارم میگه چشم ولی باز بعد از هر درخواستی باز همینو میگه 🥲!

خیلی دوستش دارم خدایی اگه نداشتمش نمیدونم چیکار میکردم و چه اسیبی به خودم میزدم ! ولی اسیب هایی که از بچگی خورده تا امروز باعث میشه این تعاملاتمون باهم گاهی جور در نیاد …

بچه ها من به اون مرحله رسیدم که واقعا واضح میبینم کسی رو که روحیاتش رو دوست دارم هم فرکانس ،هم ترومایی و هم اسیب پذیری مشابه ای داریم ولی خب توی گفت و گو به مرور طرف مقابل اعتراف میکنه …

 

خدایا…

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

چقدر دلم تنگ شده برای پسرک اینقدر حالم بده که دلم میخواد بزنم زیر گریه ، دلم میخواد خدا اون دری که قفل کرده تا من تلاش کنم رو باز کنه واقعا درموندم …

اخرین بار خواسته ام این بود که خدایا پول ماشین رو جورش کن در به در دنبال پول بودیم خودش یجوری جورش کرد و یجوری شد که ما باورمونم نشد یادمه روزی که اقاهه صدام زد خانم فلانی شما هستی گفتم بله گفت بیا امضا و انگشت بزن که ماشین رو تحویل گرفتی یکی برام شربت اورد و با ذوق گفت مبارکتون باشه خانم مشخص ادم های تلاشگری هستین گفتم اره ولی خدام هیچ وقت تنهام نذاشته هرچی خواستم نه نگفت، خندید گفت مگه هنوز تو سن و سال شماها کسی معتقد هست گفتم اره هست !

یادمه پسرک تا قبلش به من میگفت من خدا رو تو زندگیم نمیبینم جز یجایی اونم اشنایی با تو توی روزایی که واقعا بریده بودم از همه ی دنیا ولی شدی بهانه وصلم به زندگی ولی روزی که گریه هامو دید و پول جور شد همیشه میگه تو برکتی تو رو زدی خدا روی تورو گرفت …

ولی این روزا گهی که زدم به همچی پیش خدامم رو سیاهم😢خدایا ولی من میدونم ی جای کار داره میلنگه که این اتفاقات سر راه من قرار گرفته ، تو قرصم کن …

کاش شمام امشب با زبون خودتون برای من دعا کنید جور بشه و اون اتفاقاتی که دلم نمیخواد ازش پیش هیچکی حرف بزنمم درست بشه …

 

زکی :) اوفتاد👎🏻

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

منو پسرک همیشه وقتی یکی میاد کنارمون که نمیتونیم راحت حرف بزنیم بهم میگیم خدا تورو همیشه سلامت بداره دیگه اون یکیمون کوتاه میاد و گوشی رو با خدافظی کوتاه قطع میکنه :)) 

دیروز ازش پرسیدم کی پیشته گفت همکارم زَکی (یادتونه تیکه کلام حشمت فردوس رو تو فیلم ستایش😁زِکی بود) امروز یهو وسط حرفامون گفت سلام زکی خوبی منم خندیدم گفتم زکی من دارم با تو حرف میزنما چرا گوش نمیدی گفت خدا تورو همیشه سلامت بداره گفتم زکی میخوای قطع کنی ؟! دهنش در رفت گفت من برگردم خونه ی زکی بهت میگم صدای همکارش اومد گفت چی من از ترس قطع کردم 😂!

پ ن : خدایا منو ببخش ولی ی همکارم دارن فامیلش ساکی هست 😂! ی شب که همکارا با خانواده ها جمع بودیم گفت فهمیدین مردیکه ساکی چیکار کرده من برگشتم ی لحظه هاج واج همشونو نگاه کردم بعد دیدم همینجوری حرف میزنن من رو کردم به پسرک گفتم بچه نشسته رعایت کنید گفت بابا فامیلشه دیگه اون موقع همه فهمیدن چی شد زدن زیر خنده من روم نمیشد حرف بزنم هر بار خودمو با پذیرایی سرگرم میکردم😁

عید غدیر

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

مناسبت های عید غدیر خونه ی ما همیشه زیاد بود :)

یکی از داداشام عید غدیر به دنیا اومد 

عید غدیر نامزد کرد 

ماهم سه سال پیش عید غدیر نامزد کردیم 

عید قشنگیه ولی خب ناراحتم جایی داریم زندگیم میکنیم که قیمه ها رو ریختن تو ماستا و هیچ جوره هم نمیشه جداش کرد !

خلاصه عیدتون مبارک :) پیش پیش …

هیچی مثل قبل نیست …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونید من کلا سخت ادما رو کنار میذارم ولی وقتی ام به ذاتشون شناخت پیدا میکنم دیگه یجوری کنارشون میذارم که طرف بیاد تو حلقمم بشینه بخنده وقتی پاشه بره من بیشتر ازش متنفر میشم اینم از رفتار هایی بود که بعد از ۱۸ سالگی نقش بست درونم :/ نمیدونم خوبه یا بد ولی همینم باعث شده آدمهای محدودی کنارم باشه …

کلا دیگه دارم یجوری میشم که خیلی مثل قبل ارتباط نمیگیرم چون آدما واقعاً ترسناک تر از قبل شدن !

.

.

امروزم پاشدم رفتم باشگاه خیلی خوابم میاد به حدی که خودم میدونم چقدر تلاش کردم که ورزش کنم ! 

ولی حالا مغزم اجازه خواب نمیده و هی میخواد منو بیدار نگه داره …

پ ن : لطفاً قضاوت نکنیم ادما مثل قبل حوصله ندارن همه خسته ان ! نظر نذاریم جایی اگه نمیخواد در راستای اون پست باشه کسی یقمون رو نمیگیره که میگیره ؟!

همه چیز ممکنه…

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

یسری ادما رو نمیتونم درک کنم اصلا هیچ اسمی براشون پیدا نمیشه که بشه روشون گذاشت …

دو به شکم بنویسم یا ن ، دیگه انگاری حس نوشتن از روزمرگی هام رفته ، میدونی این حس منفی که دریافت میکنم دیگه طاقتی برام نمیمونه …

از اینکه فشار عصبیم کم میشه با نوشتن ولی انگار با ی حرف تو ذوقم خورد …

خاطرات جنگ …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

گروه خانوادگی رو توی واتساپ باز کردم دیدم داداشم فیلم روزی که شرکت ها رو زدن گذاشته ی دور گریه کردم باهاش ! روز وحشتناکی بود پسرک توی شرکت بود یکی از داداش هام باز توی شرکت بود اون یکی داداشمم بود ولی من خبر نداشتم شب کار بوده داشتم با پسرک حرف میزدم داشت میگفت من توی حراست نشستم و میخوام برم خوابگاه ، یهو همینجوری که حرف میزدیم ی صداییی اومد بهم گفت زدنمون و تند تند از من سوال میپرسید میدونی داداشت کجاست گفتم نه من دیگه نمیتونستم حتی اب دهانم قورت بدم یکی یکی زنگ زدم کسی جواب نمیداد من تو اتاق گریه میکردم که مامانم صدامو نشنوه زنگ میزدم به همه اطرافیانشون، اخرش داداشم جواب داد و گفت ما تو پناهگاه هستیم ولی زنگ نزنید دو طرف شرکت رو زدن 😭!من هی به پسرک زنگ میزدم و میگفت زنگ نزن دیگه بذار من بدونم کی اینجاس با خودم بیارم…

وقتی برگشتن همشون تقریبا معلق بودن و حال خوبی نداشتن و من به چشم خودم دیدم داداشم ، پسرک و داماد عموم که توی ی محیط کار میکردن چجوری موهاشون سفید شد …

پسرک هیچ وقت این اندازه ناامید نبود …

 

بعد از باشگاه رفتم حمام ، حالا که موهام خشک شده ی موج قشنگ ی حالت باحالی به خودش گرفته 😍!

اول ماه بود رفته بودیم خرید اصولا خریدامون زیاده چون من هرچیزی که فک میکنم نیازه رو همون اول ماه خرید میکنم دیگه بمونه تایم هایی که مهمون داریم بریم خرید مجدد ، از قضا همون روز اینقدر فیش خریدا زیاد بود اقا به من گفت خانم رفتی خونه چک کن هم وسایلات هم فیشت که یوقت قیمت اینور اونوری نشده باشه منم ی باشه گفتم و اومدم تو ماشین تا پسرک خریدا رو بیاره ، اومدیم خونه پسرک داشت تلویزیون میدید من اسپری وزی لروکس هم خریده بودم با شامپوش ، توی ماهواره داشت تبلیغ میکرد همون حین کنارش نشستم گفت چقد کله ات بوی خوبی میده منم هی نشستم تعریف خودمو دادن و اونم نگاهم کرد گفت جان من بگو چی زدی به کله ات بهش گفتم یهو باز تبلیغ شامپو کرد ی دادی زد گفت بگو خریدامون شده ۲۰ میلیون بگو از این مدل چیا خریدم دیگه چی خریدی من خبر ندارم گفتم بخدا همینایی که خودت دیدی دیگه 😂! نگام کرد گفت فک نعکنم 😅

هیچی دیگه الان تا بادی ها تموم میشه اسپری موی منو برمیداره زیر بغلش میزنه و میگه به به 😂

امروز بهم میگه هنوز بوی من خوبه بخاطر اون اسپری کله اته 😅

نصف عمر من بر باد رفت با مسخره کردناش ولی برا بعضی وقتا خوبه بعضی وقتا عصبیم میکنه که جدی نیست 😑😅

Gym🏃🏼‍♀️

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

دیشب با ملاتونین خوابیدم و خودمو متقاعد کردم بسته فکر فکر بخواب ، به پسرک و دوستمم سپرده بودم که منو صبح زود بیدار کنید و تمام تلاشتون رو بذارید ،این بین از ساعت۶ که پسرک رسیده بود شرکت زنگ میزد یسرم دوستم زنگ میزد هیچ کدوم تا ساعت۸/۳۰ دست از سرم نکشیدن که بیدار شدم و با سرعت نور اماده شدم ی قهوه خوردم و راهی باشگاه شدیم اخرش:دی

سبکم خوبم ، تلاش میکنم دیگه بیشتر خوده عزیزمو ببینم ♥️میدونم که موفق میشم …

امروزم ی روز مفید بود بنظر خودم ، روزی که ادم با حال خوب خودش حال یکی دیگه ام خوب کنه اون روز مفیده و انرژی خوب همینجوری در جریانه …

پ ن : از قضا ریمیکس اهنگ های امید پخش میشد و من دل میدادم ورزش میکردم اره اره خدا یبارم خواست حال منو خوب کنه 😁

برنامه جدید …

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونم باز باید پلنم رو از همشون قایم کنم :) چون نمیشه گره میوفته یاهم همچی در هم برهم میشه …

این هفته این دو روزم هیچی رو نتونستم جلو ببرم ، ولی خب کمی کتاب خوندم تایمی رو با دوستم گذروندم و میتونم بگم حالم خوبه …

همین که حرف زدم همین که از بند فکرای بیخود دور شدم واقعاً خداروشکر :)

هعی روزگار

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

من پوکیدم تا امشب تونستم به خانوادم بفهمونم من دوسال دارم جنگ اعصاب رو تحمل میکنم …

چقدر گریه کردم برای اینکه اینقدر که بدی دیدم ولی نتونستم بد باشم …

 

من از اولشم ناخواسته امدم وسط زندگی پدر و مادرم ، بابا همیشه میگفت تو قشنگ ترین اشتباه زندگی ما بودی ! 

اشتباه قشنگ زندگیشون دیگه داره تموم میشه …

نظر ی رهگذر

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

[دوست عزیز شما کلا تیپت بچه دوست نیست. وقتی دوست نداری و ناراحتی به هیچ وجه نیار. اون بچه اگر بدنیا بیاد عذاب میکشه.
چون "نخواسته شدن" رو حس میکنه و این واقعا دردناکه برا بچه معصوم. 
شما آزادیت حرف اول و آخر رو میزنه برا خودت و باهاش خوشحالی. پس با انجام کارهایی که دوست داری و کم هم نیستن الحمدلله، خوشحال بمون.]

________________________________________________
میدونید امثال ایشون هدفش از زندگی با هدف من از زندگی فرق میکنه ، اینکه ادم توی اجتماع باشه و تجربه کنه به منظور این نیست که تجربه کرده فقط باید یکم یاد بگیره تا وقتی خودش کامل نشده کسی رو به این دنیا دعوت نکنه ! تکامل و تربیت چیزیه که ایشون خودشم هنوز یاد نگرفته و اینکه اگه شهامتش رو داشتی با اسم نظر میذاشتی کسی اینجا تبر دستش نیست …

منِ دیگری

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

فک کنم بازم نیازه ملاتونین بخورم و بخوابم ! 

بازم نیازه خودمو بغل کنم و بلند بشم ، افسردگی مال من نیست برای دشمن منه :)) 

باشگاه امروز رو کنسل کردم ، خوابم میومد !

ولی باید هدف هامو دنبال کنم فایده نداره من یبار نه و چندین بار چوب دلسوزی های الکی رو خوردم و پاسوز بقیه شدم بسته دیگه :|
 

درهم برهم

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

میدونی گاهی بخاطر تربیت اشتباهش مادرش رو لعن میکنم ، که چقدر تلاش میکنم ولی تهش هیچی ! 

دلم میخواد بعد از مدتها امروز با چرخ خیاطی نازنینم اشتی کنم ، بشینم و بدوزم برای خودم یسری لباسای قشنگ قشنگ ! یادمه اخرین بار وقتی لباسایی که خودم دوخته بودم رو پوشیده بودم پسرک میگفت بخدا خیلی قشنگن چرا نمیدوزی خودت گفتم چرخ حال خوب میخواد حوصله میخواد من تا اومدم به خودم بیام تصادف کردیم تا اومدم بلند شم راهی بیمارستان شدم تا نقاهتم تموم شد جنگ شد حالام که من خونه ی خودمم و درگیر زندگی …

ولی امروز دلم میخواد بشینم ! 

فردا عصر بچه های گروه میرن اقامتگاه ولی پسرک اجازه نداد میگفت خودم نیستم نمیتونم قبول کنم شب یجایی کنار ساحل بری میترسم اتفاقی بیوفته و نتونم هیچ وقت خودمو بابت اجازم ببخشم ! راستم میگه خودم اصرار نکردم چون یکم ترس دارم از تاریکی …

یادمه ماه رمضون بود پنجره اتاقمون باز بود جنگنده بالا سرمون بود هوا ابری بود و داشت رعدوبرق میزد من فک کردم همین نزدیکی ها رو زدن با لحاف خودمو انداختم روش که نخواد چیزیش بشه و خودمم حداقل نترسم ! بیدار شد یکم خندید گفت ترسیدی گفتم هنوزم میترسم گفت تو منو شهید کردی میترسی خودت 😅🤦‍♀️

خواب های رویایی

توکا🌱 توکا🌱 · توکا🌱 ·

اینقدر که بچه های گوگولی بقیه فک میکنم دیشب خواب دیدم دوقلو ی پسر و دختر باردارم و دکتر داره از ته دل ذوق میکنه برای من و خودم نشستم گریه میکنم ! دلیلش رو که میپرسیدن ازم میگفتم اخه چجوری بزرگشون کنم ؟!

اخ که پناه اخرم همیشه گریه بود …