شاید شد …
· · بعد از گریه های شبانه پاشم نمازم رو بخونم شاید اروم شدم شایدم فرجی نمیدونم …
چی شد اینا همه حرفامو ازم کش رفتن ولی من که عادت نداشتم حرف بزنم …
· · بعد از گریه های شبانه پاشم نمازم رو بخونم شاید اروم شدم شایدم فرجی نمیدونم …
چی شد اینا همه حرفامو ازم کش رفتن ولی من که عادت نداشتم حرف بزنم …
· · من پوکیدم تا امشب تونستم به خانوادم بفهمونم من دوسال دارم جنگ اعصاب رو تحمل میکنم …
چقدر گریه کردم برای اینکه اینقدر که بدی دیدم ولی نتونستم بد باشم …
من از اولشم ناخواسته امدم وسط زندگی پدر و مادرم ، بابا همیشه میگفت تو قشنگ ترین اشتباه زندگی ما بودی !
اشتباه قشنگ زندگیشون دیگه داره تموم میشه …
· · [دوست عزیز شما کلا تیپت بچه دوست نیست. وقتی دوست نداری و ناراحتی به هیچ وجه نیار. اون بچه اگر بدنیا بیاد عذاب میکشه.
چون "نخواسته شدن" رو حس میکنه و این واقعا دردناکه برا بچه معصوم.
شما آزادیت حرف اول و آخر رو میزنه برا خودت و باهاش خوشحالی. پس با انجام کارهایی که دوست داری و کم هم نیستن الحمدلله، خوشحال بمون.]
________________________________________________
میدونید امثال ایشون هدفش از زندگی با هدف من از زندگی فرق میکنه ، اینکه ادم توی اجتماع باشه و تجربه کنه به منظور این نیست که تجربه کرده فقط باید یکم یاد بگیره تا وقتی خودش کامل نشده کسی رو به این دنیا دعوت نکنه ! تکامل و تربیت چیزیه که ایشون خودشم هنوز یاد نگرفته و اینکه اگه شهامتش رو داشتی با اسم نظر میذاشتی کسی اینجا تبر دستش نیست …
· · فک کنم بازم نیازه ملاتونین بخورم و بخوابم !
بازم نیازه خودمو بغل کنم و بلند بشم ، افسردگی مال من نیست برای دشمن منه :))
باشگاه امروز رو کنسل کردم ، خوابم میومد !
ولی باید هدف هامو دنبال کنم فایده نداره من یبار نه و چندین بار چوب دلسوزی های الکی رو خوردم و پاسوز بقیه شدم بسته دیگه :|
· · میدونی گاهی بخاطر تربیت اشتباهش مادرش رو لعن میکنم ، که چقدر تلاش میکنم ولی تهش هیچی !
دلم میخواد بعد از مدتها امروز با چرخ خیاطی نازنینم اشتی کنم ، بشینم و بدوزم برای خودم یسری لباسای قشنگ قشنگ ! یادمه اخرین بار وقتی لباسایی که خودم دوخته بودم رو پوشیده بودم پسرک میگفت بخدا خیلی قشنگن چرا نمیدوزی خودت گفتم چرخ حال خوب میخواد حوصله میخواد من تا اومدم به خودم بیام تصادف کردیم تا اومدم بلند شم راهی بیمارستان شدم تا نقاهتم تموم شد جنگ شد حالام که من خونه ی خودمم و درگیر زندگی …
ولی امروز دلم میخواد بشینم !
فردا عصر بچه های گروه میرن اقامتگاه ولی پسرک اجازه نداد میگفت خودم نیستم نمیتونم قبول کنم شب یجایی کنار ساحل بری میترسم اتفاقی بیوفته و نتونم هیچ وقت خودمو بابت اجازم ببخشم ! راستم میگه خودم اصرار نکردم چون یکم ترس دارم از تاریکی …
یادمه ماه رمضون بود پنجره اتاقمون باز بود جنگنده بالا سرمون بود هوا ابری بود و داشت رعدوبرق میزد من فک کردم همین نزدیکی ها رو زدن با لحاف خودمو انداختم روش که نخواد چیزیش بشه و خودمم حداقل نترسم ! بیدار شد یکم خندید گفت ترسیدی گفتم هنوزم میترسم گفت تو منو شهید کردی میترسی خودت 😅🤦♀️
· · اینقدر که بچه های گوگولی بقیه فک میکنم دیشب خواب دیدم دوقلو ی پسر و دختر باردارم و دکتر داره از ته دل ذوق میکنه برای من و خودم نشستم گریه میکنم ! دلیلش رو که میپرسیدن ازم میگفتم اخه چجوری بزرگشون کنم ؟!
اخ که پناه اخرم همیشه گریه بود …
· · آدمی ی جاهایی محکومه به قوی بودن ، خسته میشه ولی باید محکم بمونه ، دارم هر روز بیشتر به این باور میرسم حال هیچکی خوب نیست …
انتهای شنبه ام خوب نبوده :|
· · صبح بیدار شدم با ی درد بدی توی کمرم ، اینقدر خوابم میاد اینقدر کمبود خواب دارم ، امدیم امروز پیش مامانم و از امروز دختر خونه ی مامانم ! مامانی که اصلا حرفای منو گوش نمیده 🥲😁!تا نیستم زنگ میزنه میگه بیا الان که اومدم حرفامو گوش نمیکنه 😅!
وقتشه پلن بریزم که برم انجام بدم و این ی هفته رو دست خالی نگذرونم :)
امید که هفته خوبی داشته باشیم 😍
نی نی ( برادر زاده ام ) امروز میرن با باباشون سرکار ، بچه که بود بهم میگفت من نی نی ام منو اذیت نکن ما تا الان که ۳ سالشم هست بهش میگیم نی نی😁
این روزا تایم بیشتری مینویسم🥱
· · خوابم میاد ولی خوابم نمیبره ، قهوه ای که سر ظهر خوردم بیرون یجوری مغز منو بیدار نگه داشته و زیر چشام داربست زده شک ندارم یچیزی توش بود …
هم خوابم میاد هم نمیاد !
صبح پاشدم اهنگ امید رو گذاشتم ی قر ریزی ام به خودم دادم کشون کشون رفتم تا سرویس بهداشتی ی ابی به صورت زدم ، پسرک اومد گفت خانم چیو فریاد فریاد اینو دیگه نذارش لطفاً گفتم من اهنگ های امید رو دوست دارم ! گفت بخدا این خودشم حالش دیگه از اهنگ هاش بهم میخوره :))
گفت ناهار چی داریم گفتم نمیدونم هرچی دوست داری برات درست کنم ، نگاهی بهم کرد گفت دلت میخواد چی بگی ، گفتم جمعه باید پاشی بری مهمونی گفت میخوای بگم مامانم غذا برامون درست کنه ، گفتم نه خواهش و تمنا میکنم :/ خندید گفت ناهار بیرون دعوتت کنم ؟! بهش گفتم دوست دارم ولی اگه خودت موافق باشی نکه فقط خواسته من باشه گفت بخدا برنامه چیده بودم بریم دیروز شیراز تا امروز که قبل از اینکه برم سرکار تو یکم حالت اوکی بشه ولی نشد گفتم خب حالا ببرم شیراز ی ناهار دوتایی تا عصرم برگردیم خندید گفت دیر نیست گفتم نه نیست …
فلذا ما ۱۰ صبح رفتیم ۸ شبم رسیدیم خونه :)
سفر خوبی بود دوتایی بی شیله و پیله …
از این سفر یهویی ها از خدا زیاد میخوام خیلیییی زیاد 🤗
· · عصری که داشتم توی وبلاگ های بروز شده بلاگیکس گشت و گذار میکردم رسیدم به وبلاگ هستی :) هستی و خواهراش پیتزا درست کرده بودن ، دلم خواست به پسرک پیشنهاد دادم نه نگفت رفتیم خرید کردیم اومدیم ی دونه نون داشتیم برشش زدیم که توی سرخ کن بره و درستش کردیم …
خیلی ام خوشمزه بود مرسی ازت هستی جان که مارو ترغیب کردی با پست های خوشمزه ات:دی

شکل خوبی نداشت ولی طمع معرکه ای داشت 🤩!
خسته بودم و خوابم میومد ، یساعتی خوابیدم پاشدم و دیگه نخوابیدم پاشدم قهوه درست کردم و خوردم :) پسرک بیدار شده میگه خیلی هوای خودتو داریا 😅میگم اره خوده عزیزم خیلی عزیزه…

من و لباس کیتی معروفم :دی
و در حال حاضر دارم فیلم بدنام رو میبینم از ماهواره …
دلم میخواست میرفتیم خونه مامانم دلم واقعا برا برادرزاده هام تنگ شده ، پسرک باید پروژه خونه مادرش رو به اتمام برسونه …
· · دیشب تا دیروقت بیدار بودم عمیقاً دلم خواب میخواد ، دیشب توافق کرده بودیم امروز حاضری بخوریم ولی خب قرار بود پاشم رسیدگی کنم به خونه :) ساعت ۷ بیدار شده میگه پاشو پاشو نه شده …
خوابم میاد 🥱
دیشب یکم کتاب خوندم خدایی سرحال تر شدم ولی خب سر ی موضوع بهم ریخته بودم مغزم کشش نداشت بهش فکر کنم حتی …
کتاب خوبیه توصیه میکنم بخونیدش !
پ ن : عکس اضافه میشود :)

· · میدونی دل من مث ی ظرف میمونه که اینا هربار با کاراشون هی پر و پرترش میکنند تا اینکه سرریز میشه یهویی …
دارم به اون درجه ای میرسم که دیگه خیلی برام مهم نیستن و هرجا نیاز باشه جوابشون میدم …
اینم شده ی موضوع مسخره برای هر روز نوشتن من چون چیز جذابی توی زندگی ندارم فعلا که درموردش حرف بزنم جز گند هایی که خانواده پسرک میزنند و تهشم میگن اینکه چیزی نیست …
امروز خوراک لوبیا با برنج پختم یکم خورده کاری انجام دادم ، نرسیدم خونه رو جارو بکشم خیلی کار دارم ولی واقعیت اینکه مغزم داره فلج میشه سرعت عمل ندارم اعصابم قاطیه پر از خشمم یهو وسط کار یجوری چاقو میزنم تو تخته که پسرک وقتی میبنه میگه دستت که نبریدی میگم هنوز نه سالمه …
خدای من میدونم این روزا هم جبران میشه مثل خیلی روزایی که فک نمیکردم بشه و شد و الان صبری که دارم برای جوابایی که از قبل گرفتم ولی هرچی که هست زودتر جواب بده …
میدونی من به اونجام رسیدم که نمیتونم از این آدمها بگذرم دیگه و خدا میدونه که من نمیبخشمشون و دوست دارم نتیجه کارشون رو ببینند !
· · میدونی از اینکه دیگه مث قبل احترام نمیذارم براشون سخته ، خب باشه مهم نیست …
کلا در مقابل کسی که بهم احترام نمیذاره دیگه کاری نمیکنم و واقعیت اینه که اصلا حوصله اینو ندارم حال کسی رو خوب کنم همین :)
حوصله ام سر رفته ولی حوصله کتاب خوندن ندارم ، شام امشب مونم که اماده اس ، مونده لباسا رو جا بدم تو کشو ولی بازم حسش نیست …
الان فقط ی چای میچسبه که این خستگی رو بشوره ببره ، که اونم گرمه …
اه الان فقط میچسبه پسرک بگه بپوش بریم شیراز فقط همین منو خنک میکنه 🥲😁!
با اینکه بهترین و قشنگ ترین فصل سال گذشته از گرماش تابستونه ولی خب من دوس دارم ی پرش داشته باشیم به زمستون …
· · میدونید نوشتن اول صبحی اینجا و قهوه خوردن حسابی موتور منو شارژ میکنه ، ولی خب بعضی وقتا بعضی نظرات انرژی ادمو میگیره مخصوصاً توی گفتمان ! طرف ی راه ارتباطی میذاره نکه وارد بشی و راحت بگی پارتنر لازمم😑!
دیشب شام الویه بود برا بقیه ام ساندویچ گرفتم فرستادم با این وجود که اعصابم خورد بودحالم بد بود!
دیشب پسرک وقتی حال بد منو دید با تمام خستگی داشت میگفت بخدا منم اگه راه فرار داشتم فرار میکردم منم خسته تر از توهم ولی چیکار کنم مجبورم اینا رو تحمل کنم ، گفتم اینا یکی از یکی بدترن من از دست کدوم بنالم گاهی خودت که اذیت میکنی من دیگه میبرم بخدا این اندازه اذیتم ادمو به فکر خودکشی میندازه …
یهو بغض کرد گفت تو خودت شاید با این حرفا اروم بشی ولی اگه تو نباشی من چیکار کنم ! یکمی ته قلبم امیدوارتر شدم …
ولی خب واقعا چرا اینقدر ی خانواده میتونند بدباشن!
از بیس این خانواده میشه فهمید چه خبره ولی پسرک ی سرو گردن از همشون بالاتره ، از قبل از ازدواج مون تا حالا همیشه از فراری بودنش از دست اینا حرف میزد ولی مگه میشه ادم خانواده اش رو بندازه دور ؟!
واقعیت ماجرا اینه همه خانواده های ایرونی مشکل دارن به خیلی از دلایل حتی خانواده خودم ! ولی من روز اولم با پسرک حرف زدم که منو تو بریم تراپی و خودمونو درست کنیم و تلاش کنیم از این محیط ها دور بشیم بعدشم به احترام کم و بیش سر میزنیم نیازشونم در حد توانت بر طرف کن ولی این اون نشد که طی کرده بودیم و هردو توی اتیش روشن شده داریم مثل اینکه میسوزیم 😢!
· · چقدر یوگا حالم رو خوب کرده بود خدایی، چقدر دلم میخواد با یچه ها برم کمپینگ دو روزه شب لب ساحل وای چقدر ادم حالش خوب میشه خب :)) اگه پسرک رفت سرکار شاید برنامه چیدم با خانم داداش رفتیم البته اگه بیاد اگه نیومدم شرایطش رو داشتم میرم میدونم حالمو خوب میکنه …
این ماه باید حسابی شکوفایی کنم 😅
ترسها و نشدن ها رو بذارم کنار و حسابی زوم کنم روی اتفاقات خوب و شدن …
دلم میخواد ورزش کنم که وقتی برگشتم از عمق وجودم احساس سبکی کنم :))
دیروز رفتم دکتر هردو بازم مثل همیشه میگفتن خانوم استرست رو بیار پایین :) منم خندم میگرفت خب زندگی من سراسر استرسه چی رو ازش دور کنم !
میدونی تراپیست هم اینو بهم میگفت که تو واقعاً خیلی موفق واقع شدی با برخورد با یسری ادم سمی و داغون ! پس یجوری همه چیز رو ببر جلو که دیگه هر اتفاقی هم افتاد تو مقصرش نباشی ! خسته هستم داغون هستم از لحاظ روحی روانی ولی میدونم که میتونم موفق واقع بشم و زندگیمونو درستش کنم فقط یکم زمان بیشتر میخواد
من اینقدر همه چیز رو لب مرز کشیدم بالا که الان اینجام !
شاید همه از مردهاشون ناامید باشن ولی من امید دارم چون این پسرک بهتر حالا متوجه همه چیز میشه ، من کلا دوست ندارم مرد رو از خانواده اش بگیرم یا بلعکس خب منم خانواده ام رو دوست دارم ولی من تا الان اجازه ندادم خانوادم دخالت کنند …
من درستش میکنم با هیچ خوکی ام نمیجنگم ولی زمینشون میزنم 😎
پ ن : راستی امروز دال عدس داریم 😅و اخرین باری هست که توی تابستون درستش میکنیم طبع این غذا گرمه و اخرین پختش امروزه توی خونه ی ما 😁
اعصابم خورده ، زورم میاد من با تمام سختی زندگیمو جمع میکنم ولی یکی هی بهش نوک میزنه و ازش میخوره بعد از اونورم هرچی کار میکنه میده طلا برا خانومش و شکم بچه اش !
بعد من باید از شکم و زار و زندگی بزنم تا بتونم یکم پلن زندگیمو ببرم جلو البته اگه این افراد موزی سایشون از زندگیمون کم بشه😑
خیلی قاطی ام خیلی اعصابم خورده خیلی دلم میخواد با پسرک حرف بزنم ولی اخه چند بار چند بار ؟ وقتی طرف هدفش تلخ کردنه زندگی منه چیکار کنم
بخدا بعضی وقتا با کارا خانواده اش دلم میخواد برم درخواست جدایی بدم ولی یادم میاد که منو پسرک مثل چی برای این زندگی زجر کشیدیم چه روزایی از پول تو جیبی هام برای خرید خونمون تلاش کردم مامانم ملکش رو فروخت تمام جهاز منو خرید تا این مرد اینقدر بهش فشار نیاد ، پسرک زور زد بهترین عروسی رو برام بگیره با پولی که داشت طلا خرید هرچیزی که توانش رسید نه نگفت ولی واقعا خانواده اش اذیت میکنن ! من شب روز از خدا میخوام این مرد به عقل بیاد ببینه اینا دارن هرجور دستشون میرسه از زندگی ما سو استفاده میکنن ، بماند که واقعا زندگی من خار شده تو چشم همه ولی بخدا از درون ما داغونیم بخدا من نمیدونم ما دوتا چجوری دوام اوردیم بماند که به گوشمم میرسه چه حرفایی پشت سرم میزنن و چکارایی برای جدایی ما دو نفر نمیکنند ولی واقعا با تمام توان دوام اوردم 🥲
امید دارم زندگیمون از اینجا بره فقط امیدوارم اون اتفاقی که قراره بیوفته زودتر بیوفته من دارم کم میارم قرص لازمم 😞
برید اهنگ های امید رو دانلود کنید با کیفیت ۳۲۰ :) و گوش بدید خدایی اهنگ هاش ادمو سرحال میاره :/
چیه این جدیدا همشون دارن از جدایی و نرسیدن میگن بابا،طرفداری این اهنگ جدیدا هنوز سیبیل در نیاوردنا :دی
امید و معین فقط ! بعضی وقتا هم خواننده های زن هم جوابه …